_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡̡̡̡͡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡ تصاویر متحرک شباهنگ، شکلک ، عکس متحرک ، تصاویر متحرک ، در وبلاگ های shabahang-20.blogfa - shabahang20.mihanblog - shabahang20.limo... .blogو غیره جستجو کنید.همیشه خوش باشید .̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡;͡͡͡ ;͡  ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

قشنگه اگه حتی یه نفر به خاطر حضورت گاه گاهی خدا رو شکر کنه ...

 قشنگ تر آنکه با بودن هائی ،

     برسی به حقیقت یک شاخه گل،

             نت های الهی و زیبای نغمه های یک پرنده،

                                         روح پاک انسانی و حضور پروردگار مهربان

*************

دوستان گلم همگی خوش اومدید

 



موضوعات مرتبط: پست ثابت

تاريخ : یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۸:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

وقتی میشود دقایق عمرت را با آدمهای خوب بگذرانی چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایی کنی که یا دلهای کوچک شان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزی های بچه گانه اند. یا مدام برای نبودنت، برای خط زدنت تلاش می کنند؟ نه، همیشه جنگیدن خوب نیست . این روزها فهمیده ام برای اثبات دوست داشتن، برای به دست آوردن دل آدمها، برای اثبات خوب بودن نباید جنگید. بعضی چیزها وقتی با جنگیدن به دست می آیند بی ارزش میشوند. این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم برای هرکسی که رنجم می دهد... این را با خود تکرار میکنم و می بخشمشان... نه بخاطر اینکه مستحق بخششند. تنها به این خاطر که "من مستحق آرامشم.

ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩﺭﺍ منوط به،

ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮑﻦ!

و ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ،

ﺑﺪﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻧﮑﻦ!

ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ;

ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ...



موضوعات مرتبط: خدای من زیباست , نکته های کوچک زندگی

تاريخ : شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٤ | ۸:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

برگزیده

شب پیش سومین سالگرد ازدواج خواهرم بود. او به خاطر شغل و موقعیت زندگی همسرش مجبور شد به اروپا مهاجرت کند و زندگی در شهر پل‌ها(هامبورگ آلمان) را بپذیرد. به همین دلیل سالگرد ازدواج را دو نفری جشن می‌گیرند.

دیشب که با هم گپ می‌زدیم گفت امسال کودک شدیم و برای جشن دو نفره به شهر بازی رفتیم. و بعد چند تا عکس خیلی قشنگ برام فرستاد.

به تصمیم و نوع جشن خواهرم که خوب فکر کردم با خودم گفتم  این دنیا دست کمی از شهر بازی ندارد... همه سوار بر اسباب بازی زندگی هستیم اما اغلب بلد نیستیم چطور از آن لذت ببریم... گاهی بی‌دلیل می‌ترسیم... گاهی همراه با شوق، گاهی با دلهره، گاهی با خنده  و گاهی با گریه بر اسباب‌بازی سواریم... گاهی چشمهایمان را می‌بندیم و جز خودمان نمی‌بینیم و گاهی آنچنان سفت و محکم دستگیره  اسباب‌بازی را می‌چسبیم  که انگار مال خود کرده‌ایم و قرار نیست دقیقه بعد از آن جدا شویم.

دنیا همین شهر بازیست...همین قطار وحشت، همین سُرسُره، قایق پدالی،  سفینه و کشتی صبا و سینما 4بعدیست . همه اینها در همین دنیا و در فلسفه زندگی ما نهفته‌ است... در عین سادگی و هیجان و شور و شعف هر کدام هدفی دارد.. عیار صبر و تحمل و جرات و شجاعت مارا می‌سنجد...

بالا و پایین شدن‌های وسیله های بازی چه کُند و چه تند، شبیه همان مشکلات و گرفتاری‌های زندگیست که اگر نباشند زندگی یکنواخت و بدون هیجان و نوسان خواهد بود...

و در آخر چرخ و فلک بزرگ شهر بازی به ما یاد میدهد که سوار بر چرخ دنیا با یک "زمان" مشخص؛ دور می‌زنیم و نَفَسی می‌کشیم، لحظه‌ای آرامیم و لحظه‌ای فریاد می‌کشیم...گاهی نوازش نسیم را حس می‌کنیم و گاهی ته دلمان از پستی و بلندی‌ها خالی می‌شود... هر کس از زاویه دید خود به آسمان و زمین می‌نگرد و یادگارهایی در دل و ذهن خود ثبت می‌کند. و در پایان به نقطه آغاز برمی‌گردیم و این همان مصداق انا لله و انا الیه راجعون خداوند است.

  مریم

دوم شهریور ماه 1394



موضوعات مرتبط: دل نوشته

تاريخ : دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

انسان ها به میزان حقارت‌شان دروغ می گویند تا حقارت شان را جبران کنند.

به میزان فرهنگ شان اعتماد می کنند، هر چه فرهنگ شان غنی‌تر باشد، بیشتر به دیگران اعتماد می کنند.

به میزان هویت‌شان عاشق می‌شوند، هر چه هویت‌شان عمیق‌تر، درعشق‌شان وفادارتر.

به میزان کمبودهای‌شان آزارت می دهند.

و به اندازه درک‌شان می فهمند و به اندازه شعورشان به باورها و حرف‌های‌شان عمل می کنند.

.

.

.

شاید برای همه نه؛ اما به جرات میتوان گفت برای اکثر ما پیش آمده که فرد یا افرادی سرزده وارد زندگیمان شده‌اند که به آنها اعتماد کرده‌ایم، ارتباط دوستانه برقرار کرده‌ایم، صمیمی و یکرنگ شده‌ایم، با مهربانی به آنها عشق ورزیده‌ایم و خالصانه محبت کرده‌ایم، اما دست آخر جواب خوبیها را با بدی، و مزد وفاداریمان را با بی معرفتی  گرفتیم...

از شما چه پنهان من هم با اینگونه افراد و این اتفاق مواجه شدم، قصد بازگویی رنج دردناک و سختی عمیق که بر وجودم وارد شد ندارم. فقط  مرتب از خودم می پرسیدم کجای کار اشکال داشت و چرا پایان  ماجرا اینگونه تمام شد و دهها سوال ازین دست...

در طول مدت گذشته هرازگاهی جزییات آنچه گذشت را کاوش می‌کردم و خاطرات را به یاد می‌آوردم به دنبال دلیل یا دلایلی می‌گشتم تا بهتر بتوانم موضوع را هضم کنم. حتی گاهی در همین وبلاگ می‌نوشتم و از این منظر تا حدود زیادی به خودم کمک می‌کردم. تا اینکه دیروز متن بالا از طریق همین شبکه‌های مجازی تلفن همراه توسط یکی از دوستان برایم ارسال شد. چندین بار آن را خواندم و گویی سطر به سطر پاسخ سوالاتی که مدتها بی‌جواب در ذهنم مانده بود دریافت می‌کردم. بعد از تحلیل جوابها با خودم گفتم:

درسته  که من "میزان" آن افراد را به خوبی اندازه‌گیری نکرده بودم اما در عوض فهمیدم آنها به زندگی من آمده بودند تا:

مثل یک ساعت شنی zandloper02.gif

دین و  دنیای مرا

درس و دانش مرا

درد و درک مرا

دید و دل مرا

زیر و رو کنند تا از نو شروع کنم....

ساعت شنی به میزان یک صحرا شن

مریم - 23 تیرماه 1394



موضوعات مرتبط: دل نوشته

تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤ | ٦:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

 

در سفرها، اغلب برای زود رسیدن، بزرگراه‌ها را انتخاب می کنیم. چون هم میان‌بُر خوبیست هم به بزرگراهها و مسیرهای دیگر دسترسی دارد هم با سرعت بیشتری نسبت به خیابانها می‌توان رانندگی کرد. صدالبته بزرگراه قاعده و قانون خاص خودش را دارد. از سرعت مطمئنه گرفته تا سبقت مجاز و بستن کمربند ایمنی و ...

با خودم فکر می‌کردم مسیر زندگی ما هم شبیه این بزرگراه‌هاست...

 بزرگراهی  به درازای یک عمر

با خروجی‌ها و ورودیهای متعدد

با منظره‌های گوناگون

با دوربرگردان‌های مورد نیاز

با همسفرهای مختلف

با خط کشی‌های مناسب

با هشداردهنده‌ها و تابلوهای راهنمای به جا

 

با پلیس نامحسوس و برگ جریمه و کارنامه...

و بالاخره با دوربین‌های کنترل کننده و ثبت کننده ...

درازای عمر سفر افراد در بزرگراه زندگی چندان اهمیتی ندارد؛ یک لحظه غفلت کافیست یک اتفاق مرگبار رخ ‌دهد و یا با یک ترمز به موقع و گذشت ناچیز بروز یک حادثه دلخراش جلوگیری کرد. همین لحظه لحظه‌ها و رفتارها و واکنش‌ها ساختار عمر ما انسانهاست.

اشتباه کردن در یک خروجی یا یک ورودی برای هر کسی پیش می‌آید اما با کمی صبر و حوصله قابل جبران است... به جای دنده عقب آمدن و به پشت سر نگاه کردن و حسرت خوردن و سرزنش کردن خود یا دیگران می‌توان با استفاده از تابلوهای راهنمای روبه‌رو به دوربرگردان درستی پیچید و راه را ادامه داد...داستان و ماجرای همه انتخاب‌های درست و نادرست زندگی ما، همه رفت وآمدهای آدمها در زندگی ما و همه تجربه‌های گرانقیمت زندگی ما  هم‌اینگونه است... برنگشتن به عقب و انتخاب راه درست پیش رو...

در حین حرکت می‌توان از منظره‌های‌اطراف لذت برد و گاهی سرعت را کم کرد و از پنجره نگاهمان به مسافران خودروهای هم‌مسیر  لبخند زد... می‌توان به راننده‌ای که سوخت تمام کرده کمک کرد. می‌توان به داد کسی که دچار حادثه شده  رسید. می‌توان مانع کثیف و کریه شدن چهره جاده شد. می‌توان موسیقی گوش کرد و ترانه‌ای زیر لب زمزمه کرد و حس خوب پیدا کرد...

اما یادمان نرود یکی از قوانین مهم بزرگراهها توقف نکردن در حاشیه آن است. توقف در حاشیه بزرگراه هم برای خودمان خطرناک است هم برای دیگران دردسرآفرین

 گیرکردن  و ماندن در حاشیه‌های زندگی حکم همان تخلف پارک کردن در حاشیه بزرگراه را دارد. حاشیه‌هایی که باعث کمرنگ شدن یا نادیده‌گرفتن متن و اصل زندگی می‌شود... گاهی آنقدر پشت سره هم مسائل پیش‌پاافتاده و پوچ در حاشیه‌ بزرگراه زندگیمان پارک می‌کنیم که ناخواسته راه را برای حرکت آسان و بی‌دغدغه  می‌بندیم. گاهی از صف طولانی افکار بی‌ارزش و عقاید متعصبانه و کورکورانه آنچنان ترافیکی در ذهنمان ایجاد می‌‌کنیم که با هدایت دهها پلیس راهبر هم نمی‌توان گره‌ آن را باز کرد. حاشیه‌هایی که اغلب با "من " و "منیّت" ساخته شده، شکل گرفته و شاهراه زیبای زندگی را زشت و مسدود کرده

حاشیه‌هایی از جنسِ: افکار من، عقاید من، احساس من، احترام  من، دیده شدن من، دوست داشتن من، خوبیهای من، تیپ و هیکل من، پول و ثروت من، مدرک و شغل من، خانه و خودرو من و دهها " منِ" دیگر...

فرقی ندارد؛ خودخواهی و خودبینی و خودپسندی که به سراغمان بیایید خودروی خود را چه در کنار اتوبان پارک ‌کنیم چه لایی بکشیم و با سرعت گاز بدهیم، هر دو خطرناک و مهلک است و مارا به مقصد نمی‌رساند.

بی‌دلیل نیست که یکی از پرکاربردترین تابلوهای راهنمایی که اغلب پشت سره هم در کنار جادها نصب شده  تابلو با احتیاط برانید و یا همان توصیه: " از راست برانید" است.

من استنباط می‌کنم از راست برانید یعنی راستی با دیگران و روراستی با خود

بعنی شرط احتیاط و عقل راستی‌ست.

گویا متن اصلی زندگی همین واژه راستی‌ست... صادق و یکدل باشیم و آنچه برای خود می‌پسندیم برای دیگران هم بپسندیم و با جرثقیل گذشت و مهربانی و کم‌توقعی حاشیه‌ها را از کنار جاده برداریم.

وباور کنیم که  توقف در حاشیه‌های زندگی ما را به جایی نمی‌رساند...


مریم - 14 تیرماه 1394

در جاده زندگی تنها با نور عشق می‌توان به مقصد رسید...

 



موضوعات مرتبط: دل نوشته

تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

                  

امروز بعد از مدتها فرصت پیدا کردم به وبلاگم سر بزنم...دلم میخواست مثل گذشته حرفهایم را روی این دیوار به یادگار بنویسم و دوباره طعم شیرین نظرات دوستانم را بچشم....

امروز تمام وجودم پر از ناگفته‌هاست... مثل همان سه نقطه ... شبیه همان نقطه‌چین های آخر بعضی‌جمله‌ها ... پر از حرف‌های بدون الفبا... 

به عدد کنار دل‌نوشته‌هایم نگاهی انداختم، با خود گفتم اگر امروز چیزی بنویسم و پستی ارسال کنم صدمین دلنوشته من می‌شود پس باید پست من خاص باشد تا بهتر از پستهای قبلی در خاطرم بماند...  مثل صدمین گل یک فوتبالیست یا صدمین بازی ملی یک ورزشکار‌، صدمین سالگرد تاسیس یک دانشگاه، یک بانک یا یک مؤسسه و یا مثل جشن های صدمین سال سینما، یا یک انقلاب و یا دهها صدمینِ دیگر

به سه ماه گذشته فکر می‌کنم؛ از روزی که دیگر اینجا چیزی ننوشتم؛ نمی‌دانم از اتفاقات تلخ و شیرین و فکر و خیالها و دلشوره‌هایی که پشت سر گذاشتم بنویسم یا از گرفتاریهای ریز و درشت محل کار و منزل که حسابی مرا به خود مشغول کرده بود و باعث شد مدتی از عزیزان این وادی دور شوم... نمی‌دانم از اینکه دومین سال تولد وبلاگم گذشت و برایش جشنی نگرفتم بنویسم یا از معرفت دوستانی که با نظرات سرشار از مهر و صفایشان، مثل همیشه  وفاداریشان را به من ثابت کردند.

تنها می توانم اعتراف کنم و مدعی باشم که دوری شرط فراموشی نیست و همواره یاد همه در قلبم بود و دعای خیرشان زمزمه زیر لبم

 

اما امروز

امروز دستم برای نوشتن کم آورده‌ است...

و دلم می گوید خط به خط  "سه نقطه" بگذار تا حرفایت را بگوید...


مریم

نهم تیرماه 1394

نه ساعت آغازم می کند

نه تقویم پایانم می دهد

لحظه شمارِ اتفاقی هستم ، که نمی افتد … 



موضوعات مرتبط: دل نوشته

تاريخ : سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤ | ٧:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم 

راه رود جاری احساسمان را سد کنیم

عشق، در هر حالتی خوب است؛ خوبِ خوبِ خوب

پس نباید با "اگر" یا "شاید" آن را بد کنیم

دل به دریا می‌زنم من... دل به دریا می‌زنی؟

تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم

جای حسرت خوردن و ماندن، بیا راهی شویم

پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم

می‌توانی، می‌توانم، می‌شود؛ نه! شک نکن

باورم کن تا "نباید" را "فقط باید" کنیم

زندگی جاریست؛ بسم الله... از آغاز راه    ...

نقطه‌های مشترک را می‌شود ممتد کنیم

آخرش روزی بهار خنده‌هامان می‌رسد

پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم

به نام خدایی که در این نزدیکیست

سلام و درود بی کران به دوستان عزیز و مهربانم

سالی سرشار از نیکی، عشق، آرامش و تندرستی برای همه آرزومندم...

قبل از هر چیز از اینکه نتونستم به موقع به شما سر برنم و کوتاهی کردم عذرخواهی میکنم و امیدوارم حمل بر بی‌معرفتی و فراموشی نشود.

 از همه عزیزانی که در این مدت به یاد من بودند و با نظرات قشنگشون دلگرمم کردند سپاسگزارم و امیدوارم روزی به بهترین شکل جبران کنم.

از درگاه خدای منان خواستارم تا بیشتر از گذشته به من توفیق همراهی و همدلی با شما عزیزان نصیبم کند و بهتر از قبل بتوتنم مهمان خانه‌های مجازی و البته پر از صفایتان باشم.

ارادتمند همیشگی - مریم

17 فروردین 1394



موضوعات مرتبط: عشق , دل نوشته

تاريخ : دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ | ٦:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

d648a3b1427c494c40817c713544fd1b-430.jpg

ساز عشق من با نفس‌های مادرم کوک بود... عقربه های ساعتم با موسیقی خنده‌های او می‌رقصیدند و با ضربان قلب او ثانیه‌ها را جشن می گرفتند... قلبم از این پایکوبی و رقص به وجد می‌آمد و بهتر می تپید.. برق چشمانم پرنورتر می‌شد و گویی نسیم مهربان‌تر گونه‌هایم را نوازش می‌داد...

 لحظه‌های با او بودن باشکوه‌تر از طلیعه بهار بود...

آنقدر زیبا و دلربا بود که ماه و خورشید از زمینی بودن فرشته زندگیم تاب نیاوردند و او را با خود به آسمان بردند تا در کنار ستاره‌ها باشد.

و من سالهاست در حسرت بوسیدن دستان مهربان او مانده‌ام...

سالهاست دلتنگ نگاه معصومانه‌اش هستم...

سالهاست آرزوی شنیدن آهنگ صدایش را دارم...

پرستوی مهاجر من کوچ کرد و رفت تا دقایق من بی‌انتظار او خواب بمانند...

مریم 9/12/93

سیزدهمین سالگرد کوچ مادرم



موضوعات مرتبط: دل نوشته

تاريخ : شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

 

چند وقت پیش مطلبی نوشتم با عنوان: «مثبت اندیشی». در آن مطلب در مورد یکی از همکاران اتاقم نوشتم که اکثر اوقات با دورویی و نیرنگ در صدد فریب دیگران بوده و با این روش قصد داره خودشو غیر از چیزی که هست نشون بده و البته تا حدودی موفق هم بوده و همین مسئله برای من جای تعجب بود.

با وجود شناختی دورادوری که از او داشتم اما در این 9 ماهی که با این فرد در یک اتاق همکار بودم رفتارش بیشتر برایم جای سوال داشت... با خود می‌گفتم چطور یک نفر می‌تونه اینقدر راحت دورو و منافق باشه و هیچ ترسی از برملا شدن چهره‌اش نداشته باشه... چطور میشه کسی سالها در یک محیط با این روش ادامه بده اما هیچ وقت پایش به سنگ نخوره... چطور میتونه به چهره دیگران لبخند بزنه اما براحتی زیر پای اونا پوست موز بندازه... چطور میتونه ادعا کنه صاحب خصلت‌های والای انسانیست و با استفاده از کلام و شعر و ادبیات مدعی شود که هر آنچه یک انسان وارسته و بامعرفت و کمال به دست‌آورده، او ظرف مدت کوتاهی کسب کرده و به درجات بالای انسانی رسیده... در حالی که!!!!!!!!!!!!!

از زمانی که آن مطلب را نوشتم به دلیل اتفاقاتی که پیش آمد بیشتر به رفتارش در پس پرده آگاه می‌شدم و علامت سوالها یکی پس از دیگری بیشتر در ذهنم صف می‌بست. اما همین آگاه شدن باعث شد که مطمئن باشم از  فریب و دسیسه او در امان نیستم و هر لحظه ممکن است خطری برایم داشته باشد. هر چه بیشتر از او فاصله می‌گرفتم او بیشتر در صدد نیرنگی تازه و مخرب‌تر برای من بود.  این مدت اخیر رفتارهایی از او سر زد که فضای کار و اداره کلا تحت‌الشعاع عملکردش قرار گرفت اما دلهره تازه من این بود که نکند من حواسم به کارهای خودم نباشد و غفلت‌زده متوجه رفتار و سکناتم خودم نباشم ؟؟؟؟؟. دائم به خودم تلنگر میزدم که حواست را جمع کن!!!!! گاهی ته دلم می‌لرزید که نکند من از اشتباهات و ایرادهای خودم غافل شده‌ام و دوربین نگاهم را روی رفتار و شخصیت دیگری زوم کرده‌ام. از اینکه او را چه درست و چه غلط قضاوت کرده باشم و  باعث شوم  زمانی خودم دچار عقوبت عمل شده و مبتلا به همان رفتار پست و اخلاق رذیله شوم، می‌ترسم چون می‌دانم  عُجب و غرور بزرگترین آفت انسان است.(پناه بر خدا) و دقیقا آدمی از جایی ضربه می‌خورد که خودش را بی‌نقص و همه اشکالات را از دیگران می‌بیند. از جایی آسیب می‌بیند که خوبیها را از خود می‌داند نه از خدای خود. جایی ضرر می‌کند که بیش از حد به برگ برنده در جیبش اطمینان دارد...

اصلا این بزرگترین عیب آدمهاست که خود را هرآینه بی اشکال می‌پندارند و فقط اشتباهات و عیوب این و آن را می‌بینند و بازگو می‌کنند... من با نوشتن آن مطلب فقط سعی کردم از تجربه‌های شما دوستان کمک بگیرم تا بدانم در مواجهه با این مدل افراد چه واکنشی نشان بدهم. اما به دعای خیر شما هم نیازمندم. امیدوارم مثل همان زمان که مرا به خوبی راهنمایی کردید، برایم دعا کنید و هر زمان که می‌توانید تذکر دهید تا از شر این آفت ویرانگر اخلاقی و انسانی در امان باشم.

نکته جالب اینجاست که دقیقا بعد از مطلب مثبت‌اندیشی توصیه‌های خیلی خوبی از شما دوستان گرفتم و عملی کردم و از آن همکارم فاصله گرفتم ولی او همچنان بر رفتار و اخلاقش اصرار ورزید و دست از مکر و دسیسه‌هایش برنداشت، من نه قدرتی داشتم و نه می‌توانستم وارد این مبارزه کثیف شوم تا شرش به خودش برگردد، تنها به خدای مهربان پناه بردم و  به آیه شریفه "ومکرو مکرالله والله خیروالماکرین" تمسک کردم و مثل ذکر بارها و بارها زیر لب خواندم تا اینکه به لطف خدای بزرگ نقشه‌اش این بار نگرفت و ترفندش درست از آن در نیامد به شکل معجزه‌‌آسا تیرش  به سنگ خورد. خودش  اتفاقی را پیش آورد که بالاخره دستش را رو کرد و به قول معروف چاه کنی شد که در ته چاه مانده...

از این ماجرا عبرت گرفتم که با همه نقص‌ها و ایرادهایم، چیزی باشم که حقیقت وجودم است نه آن چیزی که دوست دارم در آینه ببینم و دیگران از آن به به و چه چه بگویند...

 فهمیدم هیچ کس کامل نیست و باید پذیرفت که با همین نواقص و کمبودهاست که میشود راه تکامل را پیمود...

درس گرفتم هیچ چیزی باارزش‌تر از روراستی و صداقت و یکرنگی نبوده و نیست و نخواهد بود...

 آموختم که شاید با ریا و تزویر بتوان دیگران را فریب داد ولی خود و خدای خود را هیچگاه نمی توانیم بفریبیم...

یاد گرفتم که با دروغ به خیلی چیزا میشه دست پیدا کرد اما نمیشه اونارو نگه داشت...

و دوباره باور کردم بار کج به منزل نمی‌رسد..............

مریم - 16 بهمن‌ماه 1393

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو        واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو 


موضوعات مرتبط: دل نوشته

تاريخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

دنیای بچه ها دنیای  ژرف و عجیبیست... بچه‌ها معصوم و پاک و البته  زلالند... به همین دلیل برای همه دوست داشتنی و خواستنی‌اند.

دنیای بچه‌ها پر از حرف نگفته و قصه‌ شیرین است.  

دنیای  بچه‌ها سرشار از صداقت و احساس و عاری از تظاهر و فریب است.

از این روست که روان‌شناسان و کارشناسان کودک با نگاهی به  نقاشی‌ها و حتی خط‌خطی‌های آنها، می‌توانند عمق روح و روان این فرشته‌های کوچک  را رصد کرده و شخصیت‌شان را تحلیل کنند.

تصویر بالا نقاشی بهار(دختر 9 ساله ام) با موضوع "کتاب" می باشد که دیشب در دفترش کشید تا امروز به مدرسه ببرد. از بهار خواستم در مورد نقاش‌اش برایم توضیح بدهد. با لحن و صدای کودکانه‌اش گفت: من قطاری کشیدم که پر از "مسافران کتابه".  یک کتاب آشپزه، یک کتاب خانم آرایشگره، یک کتاب دانش آموزه، در یک واگن هم دو تا کتابه که با هم دوست هستند و حسابی خوش‌تیپ و خوشگل  کردند تا به سفر بروند. این قطار داره میره به سمت شهر کتاب چون خانم معلم اونجا منتظره. و بعد در مورد پل گفت: اولین چیزی که از مسافرت به شمال یادم میاد شکل این پل در راه دریاست، برای همین دوست دارم قطارم از روی این پل رد بشه تا به شهر کتاب برسه.

از نقاشی عکسی گرفتم و با خودم گفتم مسافران قطارِ بهار دقیقا همان چیزهاییست که یک دختربچه در دنیای خودش احساس نیاز میکند و با اینهاست که از زندگی لذت می‌بره. مثل غذاهای خوشمزه یا خاله بازی، مثل آراستگی و آرایشگری، مثل درس و مدرسه، مثل داشتن یک دوستِ همراه و همیشگی با لبخندی زیبا و دلنشین، مثل سفر و گردش و دریا...

مثل گرمای خورشید تابان  و آسمانی آبی ...

 مثل رد شدن از پُل خاطره ها و تداعی لحظات تماشای افق

دنیای رنگارنگ  و شاد بچه‌ها، زیباتر و با صفاتر از چرخش یک پروانه در باغچه‌ای پر از گلهای داودی و جعفری  و رز  و شمشاد و...  است.

  

مریم - پانزدهم دی ماه 1393



موضوعات مرتبط: دل نوشته

تاريخ : دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

قاصدک حرف دلم را تو بگو

تو برایش خبر از عشق ببر

تو بگو از قفس آزاد شدم

تو بگو سربه هوا نیست دگر این دل من  

تو برایش بگو  از تابِ دلم

تو برایش بگو از  دلتنگی، بی‌خبری؛ که چه قَدر شیرین است

تو که از حال دلم با خبری، خوب به گوشش برسان

تو برو زمزمه کن در گوشش و بگو؛ من در آغوش خودم آرامم

بگو از دوری و دوستی و قصه آزادی من

کوله ات را بردار و برایش برسان نغمه و سازِ رهاییِ مرا

قاصدک جان تو چرا دل تو دلت نیست... چرا؟

مگر این بار چه قدر سنگین است؟

مگر این کار تو نیست؟ پس چرا باز فراری شده ای ؟ 

کاش با یک نَفَسم ... می‌نشستی بر باد ... می‌رساندی خبر حالِ  مرا


مریم - 9 دی ماه 1393

آرامش این روزهایم را دوست دارم...



موضوعات مرتبط: دل نوشته , عشق

تاريخ : سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳ | ۸:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

دیشب بعد از اینکه ساعت گوشیمو مثل همیشه برای ساعت 5 صبح کوک کردم و  زدم به شارژ خوابیدم... ساعت دقیقا دوازده و نیم بود که تو خواب و بیداری صدای اس ام اس شنیدم اما با خودم گفتم یا اس‌ام‌اس تبریک شب یلداست یا تبلیغاتی. منم که خسته بودم و حال و حوصله نداشتم از جا پا نشدم و مسیجی که اومده بود نخوندم.

صبح زود که با زنگ گوشی بیدار شدم، سراغ موبایلم رفتم که زنگشو قطع کنم، دیدم مسیج دیشب روی صفحه موبایلمه. مشاهده رو کلیک کردم تا بخونمش... وقتی می‌خوندم قلبم تند تند می زد... اس ام اس از طرف خواهر بزرگم بود که در یک سفر کوتاه 4 روزه به کربلا و نجف مشرف شده. برام نوشته بود: 

سلام خواهرم، شبت به خیر، از مقابل ایوان طلای با صفای حرم حضرت علی(ع) دعاگویت هستم. 

نمی تونم حالی که بهم دست داد توصیف کنم. اما خدارو شکر میکنم که صبح روز اول زمستانم با گرمای عشق مولایم علی(ع) آغاز شد و قلبم با نام او تپید. هم خودِخدا هم خودِ مولا خوب می‌دونن از نام "علی" چه عشقی در دلم جاریست و چه شور و اشتیاقی در وجودم می‌جوشه. این حس و حال نه نیاز به گفتنه نه می توان گفت...

یعنی میشه منم یه روزی زائر صحن و سرای نجف اشرف باشم و بوسه بر سنگفرش ایوان طلا بزنم...یعنی میشه منم لیاقت پیدا کنم و دعوت بشم... یعنی میشه منم یه زمانی در اون بارگاه نورانی نَفَس بکشم... 

یا علی مددی

مریم- اول دی ماه 1393




موضوعات مرتبط: دل نوشته , عشق

تاريخ : دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳ | ۸:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

در زمستان آمد

در زمستان رفت

نپرس چرا

یادت باشد

" آدم برفی"

سوغات زمستان است...

**************

نپرس چرا رفت

آخر دستان آدم برفی را آنقدر با عشق محکم گرفته بودی

که  از مهر هر لحظه تو

گرم شد، شاد شد، قند در دلش آب شد

و

آروم آروم رفت...

*************

و تو فراموش شدی

می پرسی چرا؟

....آدم برفی حافظه ندارد

دل ندارد

سرد و بی‌احساس است

حتی لبخندش ساخته دستان توست...

دیدی چه راحت

شال و کلاهت را گذاشت 

همان لبخندش را از تو دریغ و زیر فرش دلش پنهان کرد

دستی به شانه ات نزد

و 

به سادگی رفت... 

************

کاش به آدم برفیت دل نمی بستی

چیزی به زمستان نمانده مریم 

عکس آدم برفی متحرک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  مریم 26 آذر ماه 1393

  نامه ای برای خودم



موضوعات مرتبط: دل نوشته , نامه ای به خودم

تاريخ : چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳ | ٧:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

 

یادم میاد بیشتر از 35 سال پیش وقتی یه دختر بچه 8-7 ساله بودم یکی از خانومای فامیل کلی سوغاتی از مکه برای ما آورده بود. در بین این سوغاتی‌ها یه رژ لب سبز بود اما لب را قرمز رنگ می کرد و به رژ لب 24 ساعته معروف بود. من که یه بچه بودم وقتی اون رژ لب رو دیدم همش با خودم میگفتم آخه چطور میشه که یه چیزی رنگش سبز باشه ولی رنگ قرمز از خودش به جا بگذاره؟؟؟!!!!!!!!  

این مقدمه رو به این منظور گفتم که بگم بعد از گذشت 43 سال از زندگیم به من ثابت شده  بعضاً در اطراف همه ما، آدمایی هستند که شخصیت وجودیشون مشابه همین رژ لب 24 ساعته است. آدمایی که بدجنس نیستند و  حتی به ظاهر مهربان و با عطوفت هستن... از عقوبت مکر و حیله هم  به خوبی باخبرند اما دست از این کار بر نمی دارند و از انجامش لذت می برند و احساس زرنگی میکنند و شاید در اثر تکرار این کار خمیر وجودشون تغییرکرده.

مشکل من اینجاست که برای برقراری کوچکترین ارتباط اجتماعی با این مدل افراد سردرگم و گیج مانده‌ام... آدمایی با ظاهر و باطن کاملا متفاوت و رفتاری غیر قابل پیش‌بینی و تاثیری غیر از آنچه انتظار داریم. و جالب‌تر اینکه این افراد هم دقیقا 24 ساعته در فکر حیله و نیرنگ و فریبکاری جدیدی هستند تا فکری را که در سر دارند عملی کنند و از آن لذت ببرند... مثل گرسنه ای که همچنان در فکر غذاست و حتی با فکر کردن به غذا هم  لذت می برد.

قصد تعریف از خود ندارم، به هر حال من هم مثل همه انسانها بی‌اشکال و عاری از خطا و اشتباه نیستم اما خدارو شکر از این خصیصه رذیله دور بوده‌ام. اما مشکل اینجاست که  بعنوان مثال در محل کارم، هنوز نمی دانم در مواجهه با فردی که طرز فکر و نیتش برایم علنی و آشکار شده و به من  اثبات گردیده او با نقشه و طرح قبلی به دنبال چه هدفی بوده و چگونه در وادی رفاقت قصد به دام انداختن مرا داشته و یا در صدد دوختن پاپوش برای من بوده؛ چه برخوردی کنم. واکنش به همکاری که هر روز 8 ساعت رو به رویم باشد و با او در یک اتاق کار کنم مرا مجبور کرده آن شخصیت واقعی خودم نباشم و حتی از در و دیوار اتاق هم لبخندم را دریغ کنم... چون من نه اهل تلافی هستم نه اهل گلایه کردن... نه  اهل کینه توزی هستم نه راه انتقام  را می شناسم ... نه اهل همدستی هستم و نه می توانم با او در دسیسه ها همکاری کنم، واقعا چه راهی باقی می‌ماند؟؟؟بخشش؛ گذشت؛ چشم‌پوشی و اغماض و حتی تذکر و نصیحت مسلماً خوب و شیرین، پسندیده و ستودنیست اما چند مرتبه؟؟؟ تا چه زمانی؟؟؟ به چه قیمتی؟؟؟ به چه وسیله‌ای؟؟؟ با چه زبانی؟؟؟

از وقتی خودم را شناختم و بیشتر در اجتماع حضور پیدا کردم، (چه اجتماع حقیقی چه مجازی) بنای ارتباط با افراد را بر اساس حُسن‌ظن و اعتماد قرار دادم و با خودم عهد بستم تا می توانم مثبت‌اندیش و خوش بین باشم و سعی کرده‌‌ام تا زمانی که موضوعی به خودم ثابت نشده بر حسب حرف و حدیث های دیگران و گفته ها و نقل قول‌های این و آن در مورد اشخاص قضاوت نکنم. اما همین اثبات مستقیم موضوع به خودم دقیقاً دردناک‌ترین قسمت ماجراست. یعنی جایی  که در جواب خوش بینی و حُسن اعتماد با نیرنگ و نفاق و حیله گری مواجه می‌شوم. در این میان من تنها راهی که می شناسم و بلد بوده‌ام و در پیش گرفته‌ام  "سکوت کردن و فاصله گرفتن" بوده تا طرف مقابلم از فرصت صمیمیت و رفاقت نزدیک سوء استفاده مکرر نکرده و لگدی محکم‌تر نثارم نکند. صد البته مثبت اندیشی و خوش بینی هزار برابر بهتر از بی اعتمادی و سوءظن و گمان بد به دیگران است اما به شرطی که قاعده بازی را بلد باشیم و راه و روش برخورد صحیح با این گونه افراد را به خوبی بدانیم.

من قصد بدبین کردن ذهن  و القای حس مطلق سوء‌ظن ندارم چون خدارو شکر در فضای محیط زندگی ما از نَفَس انسانهای شریف و صادق؛ مهربانی و عشق جاری و ساری است و از آنها انرژی های مثبت به ما منتقل می شود . اما احتیاط شرط عقل است و باید بدانیم با همین افراد اندک چگونه رفتار کنیم و چه طور مدیریت کنیم تا کمترین آسیب را به خودمان زده و کمترین فرصت را به آنان بدهیم.. 

در اینجا دوست دارم شما برایم از تجربه هایی که در برخورد احتمالی با اینگونه افراد داشته اید بنویسید. برام بنویسید اگر شما با این مدل افراد مواجه شوید چه عکسل‌العملی نشان می دهید؟ به من کمک کنید و با نوشتن نظرات و پیشنهادهای با ارزش خود بفرمایید در برابر افراد فریبکار و نیرنگ باز  و هزارچهره چه واکنشی داشته باشیم بهتر و مناسب‌تره؟ 

ممنون از نگاه قشنگ و راهنمایی ارزنده شما عزیزانم

مریم - یک شنبه بیست و سوم آذرماه 1393



موضوعات مرتبط: دل نوشته

تاريخ : یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

چه انتظار شیرین و دلچسبی بود... سال پیش ... همین روزها...

روزشماری می کردم برای آمدنت... برای دیدارت ... برای بوسیدن روی ماهت

هر جا که می شد ... با هر چه که می شد... روزها را می شمردم...

از برگه های تقویم رو میزی شفق تا  انگشتان کوچک بهار

یا  آن یادگاری ثبت شده  بر همین دیوار مجازی با همان شکلک های ریز و درشت گویا

یادش به خیر ... آمدی ... بودی ... رفتی...  یک سال گذشت ...

اما هوای این روزها سرد و بی مزه است... نه گرمای اشتیاق دارد و نه شور دیدار...

این روزها به امید آمدنت... به امید نگاه دوباره‌ات... به امید لمس دستانت... لحظه‌ها را با

ضربان قلبم می‌شمارم...

بگذار هوا سرد باشد...  دلم به مهر و مهربانی همیشگی تو گرم  است...  

بگذار هوا بی مزه باشد... کامم به نمکِ عشق و دوست داشتن تو شیرین است...

هرچند که نسیمِ این روزها خوب می‌داند... خوب می‌داند چقدر بی‌تاب و دلتنگ تو هستم.... 

                    

 مریم - دوشنبه دهم آذرماه 1393

خواهر خوبم دلتنگ تو هستم  ماچ

نمی دانم از دل تنگی عاشق ترم یا از عاشقی دل تنگ تر ! 

 



موضوعات مرتبط: دل نوشته , عشق

تاريخ : دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

کاش باران بودم...و غم پنجره را می‌شستم

و به هر کس که پس پنجره غمگین مانده

از سر عشق ندا می‌دادم...پاک کن پنجره از دلتنگی

که هوا دلخواه است....گوش کن باران را...که پیامی دارد

دست از غم بردار...زندگی کوتاه است

باز کن پنجره را...روز نو در راه است...

اولین روزهای سومین ماه قشنگ ترین فصل سال بر همه دوستان مهربانم

به خیر و نیکی باد

امیدوارم دست قاصدک هایتان پر باشد از  پیام‌ها، نامه‌ها، خبرها و پیغام‌های

عشق و شادی آفرین 

 برای همه دوستان و عزیزانم لحظه‌ها... ساعت‌ها... روزها و شبهایی

سرشار از آرامش  آرزو می‌کنم...

مریم - شنبه - 1آذر 1393



موضوعات مرتبط: زندگی , دل نوشته , عشق

تاريخ : شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

چند ماهه که وقتی وبلاگمو باز میکنم طنین یه صدایی به من  آرامش میده. دلیل انتخاب این قطعه شنیدنی را قبلا در پستی از دلنوشته هایم با عنوان:"میدانم نگران بهشت و جهنم منی" ذکر کرده بودم... اما امروز... روزی که «مرتضی پاشایی» خواننده محبوبمان برای همیشه در آرامگاه ابدیش آرام میگیرد یه او قول می دهم تا وقتی این وبلاگ زنده است منم صدای دلنشینش را در اینجا زنده نگه دارم و با ترانه های زیبایش آرامش  را به خود و میهمانانم هدیه دهم... 

 مریم - 25 آبانماه 1393

حیف ... فقط حیف 

 

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی...

دوباره فصل شکستن من به سر رسیده

هوای قلبم یه لحظه رنگ خزون دیده

 

تمام عمر رو کنار من باش دیوونگی کن

برات می میرم جای دو تامون تو زندگی کن

 ×××××××

یکی از پستهای مرتضی پاشایی در اینستاگرام(تیرماه 93)

http://photos-f.ak.instagram.com/hphotos-ak-xpa1/10518266_1443792675883061_1333395185_n.jpg



موضوعات مرتبط: دل نوشته

تاريخ : یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

زندگی شوق رسیدن به همان فرداییست که نخواهد آمد...

تو نه در دیروزی و نه در فردایی، 

ظرف امروز پر از بودن توست،

زندگی را دریاب...

من به خود میبالم که در این عصر یخی و در این ظلمت باروت و فساد دوستانی دارم همچون آب زلال که دلشان آیینه خورشید است. دوستان من مثل گندمند، یعنی یک دنیا برکت و نعمت، و نبودشان قحطی و گرسنگی است و من چه خوشبختم که زردی خوشه‌های گندم در اطرافم موج میزند...!


دوستان خوبم بابت تبریک های زیبای تولدم در پست قبلی از شما تشکر می‌کنم.

شاد باشید و برقرار...

 
 
    مریم - 21 آبانماه 1393
 
لحظه هایتان آرام و روزهایتان خدایی باد 
 


موضوعات مرتبط: دل نوشته

تاريخ : چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳ | ٧:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

دیگه یواش یواش باید خانه تکانی را  شروع کنم... دیگه آروم آروم دارم به یک  آغازی تازه نزدیک می‌شوم... دیگه کم کم درهای یک  فصل جدید به رویم باز می‌شود...

درسته... چند روزی به تاریخ تولدم باقی نمانده  تا از مرز چهل‌ودوسالگی بگذرم، اما تصمیم گرفته‌ام امسال نه پا در سرزمین خاطرات سالهای پیش  بگذارم و نه دفتر آرزوهایم را ورق بزنم و نه با نا امیدی به آن نگاه کنم...

امسال با خودم قرار گذاشته ام هیچگاه  زمان را به عقب برنگردانم... وقتی نمی خواهم ب رای بازگرداندن آنهایی که از زندگیم رفته‌اند تلاش کنم و نه می‌توانم مانع ورود کسانی شوم که نباید به زندگیم می‌آمدند... وقتی  نه می توانم اتفاقات گذشته را تغییر دهم و نه می توانم حوادث پیش آمده را به میل خود به پایان برسانم،  پس سفر به گذشته تلف کردن وقت و توان من است و بس...

امسال با خودم عهد بسته ام طور دیگری برای  آرزوهایم  دعا کنم...  چون امیدم  به خداییست که خودش به دلم اجازه آن آرزو را  داده و خودش اجابت آن را هم بر عهده گرفته... و صد البته پاسخ بعضی دعاها "صبر و انتظار" است و جواب برخی دیگر را حتی بهتر از چیزی که فکرش را می کردم  داده و خواهد داد...

می‌دانم خانه تکانی سخت است... دست تنها و بدون کمک خسته  می‌شوم... اما لازم است... باید  شروع کنم...........

دلتنگیهایم را در چمدانی می‌گذارم و  محکم ققلش می کنم  تا کمتر به آن سر بزنم... اصلا بهتر است جایی باشد که دستم به آن نرسد و دائم کم و زیاد و زیر و رویش نکنم... جابه جایش نکنم تا گرد و خاکش بلند نشود و راه نفسم را نگیرد... وقتی به کارم نمی آید بهتر است به کناری باشد تا چشمم به آن نیوفتد و انتظار به سراغم نیاید... هر چند که انتظار هم تلخ است هم شیرین... هم گواراست هم مرگ‌آور... هم دوست داشتنیست هم زجرآور...

 لبخندهایم... لبخندهایم  را در چندین گلدان می‌کارم و لبه پنجره روزگارم می‌چینم تا روشنایی دنیا برآنها بتابد... تا هر روز به آنها آب دهم و تماشایشان کنم و برایشان حرف بزنم... دلم می‌خواهد حسابی رشد کنند و شاداب  باشند ... دلم می خواهد هر روز غنچه دهند و از شکفتن غنچه ها عکسی به یادگار بگیرم تا صفحات آلبوم  عمرم  پر شود از  تصاویر زیبا و چشم‌نواز ... دلم میخواهد  هر صبح غنچه‌ها بشکفند  تا هوایم  پر شود از عطری مستانه  ... تا  سرمست شوم و جانی دوباره به من بخشیده  و روحی تازه در کالبدم دمیده شود...

اشک‌هایم... اشک هایم را کجا بگذارم...  این  بلورهای زیبا، شکننده و با ارزش ... اشکی  که حکم دارو  و درمان دارد جایش باید هم امن باشد هم در دسترس... چرا که گاهی سنگین‌ترین دردها با قطره اشکی تسکین می‌یابد... اصلا بهتر است همینجا در صندوقچه نگاهم نگه دارم تا چشم به هم زدنی دستم به آن برسد و آرامم کند... تا  در وقت نیاز دنبالش نگردم و سردرگم و پریشان نشوم...  وقتی چشمانم از شادی یا غم پر از اشک می شود یعنی من عاشقانه زندگی کرده ام... یعنی روح من زنده است... یعنی من سرشار از آرامشم...

 می خواهم روزهایی که در راه است عاشق تر از همیشه عشق بورزم ... ساده‌تر از همیشه مهر بورزم... آسان‌تر از همیشه دوست بدارم ... می خواهم عاشقِ "عشق" باقی بمانم... چرا  که "عشق"  «مرکب» حرکت است نه مقصد "حرکت"

و چه ناشیانه  گاهی خود را برای عاشق شدن... عاشق بودن ... و عاشق ماندن سرزنش کرده‌ام...

باید تا دیر نشده از همین امروز خانه تکانی را شروع کنم... آغازی بر یک پایان دیگر در راه دارم...

چه فرقی میکند چند سال از عمرم گذشته و چند سال دیگر باقیست...

برای خانه تکانی  و نونَــــوار کردن هیچ وقت دیر نیست... 

مریم - 17 آبانماه 1393

       



موضوعات مرتبط: دل نوشته

تاريخ : شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ | ٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()

حال  و هوای این روزهای من شبیه  حال و هوای این روزهای آسمان تهران است...

دیشب باران تا دلش خواست بارید... بارید و بارید  تا طراوت را به صبح  هدیه دهد...

اما نمی دانم چه شد ... نمی دانم این هوای مطبوع و فرحبخش ... این نسیم دل انگیز پاییز... این آفتاب مخملی و نرم نیمروز  کدام برگ از دفتر خاطرات را به روی  آسمان ورق زد  که به یکباره بغضش ترکید و به ناگاه فریادش بلند شد...

از غم  غرید و  از غصه  اشک ریخت و  هق هق  کنان  گریه کرد...

چقدر تماشایی بود گریه آسمان...  

گریه ایی که چند لحظه بیشتر طول نکشید اما در عوض دلش آروم شد... آرومِ آروم... لحظه ای بعد آرامشی عمیق در صورت آسمان نمایان شد...

گریه آسمان که تمام شد چهره گشود و مثل کودکی به دنیا  لبخند زد...  لبخندی دیدنی و دلنشین...

از پنجره اتاق به درخشش قله های سفید کوه های دور دست... به رقص درختان سرو و بید ... به کلاغ های خیس شده نشسته بر نوک کاج ها نگاه کردم...  گویی همه از گریه باران شادند... شادِ شاد... راضیِ راضی

اشک‌ها و لبخندهای این روزهای من، گویی به گریه و خنده آسمان امروز تهران رفته است...

راستی چه حکمتی در دل  گریه این شبها و روزها نهفته است که اینچنین دلهارا آرام میکند و لبخندی شیرین و جانبخش بر لب می نشاند...

خدارو شکر... این روزها بیشتر از همیشه  آرامم... خدارو شکر این شبها بی بهانه  میشود بارید... 

خدارو شکر  آرامِ آرامم...  این روزها... و این شبها

مریم - هشتم محرم - 11 آبانماه 1393

روزهای بارانی نیمه پاییز

 

       

 



موضوعات مرتبط: دل نوشته

تاريخ : یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ | ۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مریـــم | نظرات ()