بنفشه‌ های باغچه من

مـی خـواهــم در زنـدگــــــی نـه گـل بـاشـم کـه اسـیــــر خــاک شــوم.... نـه بـاران باشـم کـه بـر خــاک بــیــفتـم..... می خواهم خــاک باشم تا از مـــن گــل بروید و بـاران بر مـــن ببـــارد.

درباره من
مریـــم
خدایا!! قلک بغضهایم را بشکنم ،باز... ناز تو را خواهم خرید و یک بسته مداد رنگی و با هر رنگش باز … ناز تو را خواهم کشید....... ****************************** مریم هستم. 42 ساله. دو تا دختر دارم. **************************** به وبلاگ من خوش آمدید. **************************** ممنون از دوستان نازنین و بازدید کنندگان عزیزی که برام نظر می نویسند و منو از نوشته های ارزنده خود بهره مند میکنند. شرمنده ام که گاهی به علت مشغله فراوان در محل کار و منزل فرصت نمی کنم به موقع پاسخ نظرات شما عزیزان را بنویسم. اما در اولین فرصت فراغت حتما به نظرات دوستان عزیزم جواب خواهم داد. ************************* ممنون از نگاه قشنگ و حضور سبزتون
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: مریـــم
تاریخ: ۱۳٩٦/٧/۱٩

 

          _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡̡̡̡͡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡ تصاویر متحرک شباهنگ، شکلک ، عکس متحرک ، تصاویر متحرک ، در وبلاگ های shabahang-20.blogfa - shabahang20.mihanblog - shabahang20.limo... .blogو غیره جستجو کنید.همیشه خوش باشید .̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡;͡͡͡ ;͡  ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

قشنگه اگه حتی یه نفر به خاطر حضورت گاه گاهی خدا رو شکر کنه ...

 قشنگ تر آنکه با بودن هائی ،

     برسی به حقیقت یک شاخه گل،

             نت های الهی و زیبای نغمه های یک پرنده،

                                         روح پاک انسانی و حضور پروردگار مهربان

*************

دوستان گلم همگی خوش اومدید

 


نویسنده: مریـــم
تاریخ: ۱۳٩٦/٤/٢۱

 

 
پا به پا کردم 
و جان کندم
و گفتم آخر:
دوستت دارم...
و گفتی
نظر لطف شماست...!



نویسنده: مریـــم
تاریخ: ۱۳٩٦/٤/۱٢

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایم و دلم لبریز است از دیدن خورشید جانم تا جان ببخشد و ذوب کند یخهای کسالت و اندوه را تو با چشمانت زندگی و شادی را برایم به ارمغان می اوری ساده می ایی و پر شکوه و چه میدانی از غوغا و بلوایی که بپا میکنی دردرونم . چشانم سخت تورا میجویند ای جاری زلال . ای تابیده بر دلت مهر. و من باز هم از دستانت شکوفه مهربانی میچینم امروز .


نویسنده: مریـــم
تاریخ: ۱۳٩٦/٤/۱٠

 

ساده ترین راه عفو و بخشش این است که هر روز آرام در گوشه خلوتی بنشینید و چشمهایتان را ببنید و این عبارت را تکرار کنید:
هر آنچه را که آزارم داده است می بخشم و عفو می کنم.
هر آنچه مرا ناشاد کرده است می بخشم و عفو می کنم.
هر آنچه که مرا از نفرت و انزجار لبریز کرده می بخشم و عفو می کنم.
در برون و درون، همه را می بخشم و عفو می کنم؛ گذشته، حال و آینده را می بخشم و عفو می کنم.
گاه باید مصرانه پافشاری کنید. شاید نخست عمل عفو و بخشایش، گرایش شما را عوض نکند و آرامش دلخواه را به دست نیاورید. اما به تدریج تحول خواهید یاقت.
آن انزجارها به ضرب یک اندیشه منفی ریشه نگرفته و تا با یک جمله مثبت نابود شود, باید این حس نفرت را از عمق وجود خود پاک و حل کنید.
هرکس را که می شناختم، بخشیدم و عفو کردم.
هرکس و هر چیزی را که در گذشته و حال به عفو و بخشایشم نیاز دارم می بخشم و آزاد و رها می کنم، اکنون همه چیز بین ما پاک شده است.
شاید آگاهانه از آنچه باید در گذشته یا اکنون ببخشایید و عفو کنید هشیار نباشید، این آگاهی ضرورت ندارد.
اگر چه هنگامی که قانون عفو و بخشایش را فرا می خوانید اعلب بر شما آشکار خواهد شد. تنها کاری که باید بکنید تکرار مشتاقانه عبارتهای تاکیدی مربوط به عف و بخشایش است.
فقط بگذارید عبارتهای تاکیدی به کار پالایش سرگرم شود.
عفو و بخشایش راستین، عملی تصادفی و سطحی نیست، پالایش در سطوح ژرف و پاک کردن ذهن و روان است.
عفو و بخشایش راستین، زمان و پافشاری می طلبد، تا بتواند سطوح نیمه هوشیار ذهن را عمیقا پاک کند.
آزادانه می بخشم و بطور کامل عفو می کنم.

رها هستم و رها می کنم.

از همه چیز دست می کشم تا به هر صورت که صلاح خداوند است، شفای ذهن، تن و امورم را به دست گیرد.
هرگونه آزار و انزجار ذهن را می خراشد و سبب بیماری تن می شود. مادامی که صمیمانه به عفو و بخشایش بپردازید، شفای کامل انجام می پذیرد.


نویسنده: مریـــم
تاریخ: ۱۳٩٤/٦/٢۳

انسان ها به میزان حقارت‌شان دروغ می گویند تا حقارت شان را جبران کنند.

به میزان فرهنگ شان اعتماد می کنند، هر چه فرهنگ شان غنی‌تر باشد، بیشتر به دیگران اعتماد می کنند.

به میزان هویت‌شان عاشق می‌شوند، هر چه هویت‌شان عمیق‌تر، درعشق‌شان وفادارتر.

به میزان کمبودهای‌شان آزارت می دهند.

و به اندازه درک‌شان می فهمند و به اندازه شعورشان به باورها و حرف‌های‌شان عمل می کنند.

.

.

.

شاید برای همه نه؛ اما به جرات میتوان گفت برای اکثر ما پیش آمده که فرد یا افرادی سرزده وارد زندگیمان شده‌اند که به آنها اعتماد کرده‌ایم، ارتباط دوستانه برقرار کرده‌ایم، صمیمی و یکرنگ شده‌ایم، با مهربانی به آنها عشق ورزیده‌ایم و خالصانه محبت کرده‌ایم، اما دست آخر جواب خوبیها را با بدی، و مزد وفاداریمان را با بی معرفتی  گرفتیم...

از شما چه پنهان من هم با اینگونه افراد و این اتفاق مواجه شدم، قصد بازگویی رنج دردناک و سختی عمیق که بر وجودم وارد شد ندارم. فقط  مرتب از خودم می پرسیدم کجای کار اشکال داشت و چرا پایان  ماجرا اینگونه تمام شد و دهها سوال ازین دست...

در طول مدت گذشته هرازگاهی جزییات آنچه گذشت را کاوش می‌کردم و خاطرات را به یاد می‌آوردم به دنبال دلیل یا دلایلی می‌گشتم تا بهتر بتوانم موضوع را هضم کنم. حتی گاهی در همین وبلاگ می‌نوشتم و از این منظر تا حدود زیادی به خودم کمک می‌کردم. تا اینکه دیروز متن بالا از طریق همین شبکه‌های مجازی تلفن همراه توسط یکی از دوستان برایم ارسال شد. چندین بار آن را خواندم و گویی سطر به سطر پاسخ سوالاتی که مدتها بی‌جواب در ذهنم مانده بود دریافت می‌کردم. بعد از تحلیل جوابها با خودم گفتم:

درسته  که من "میزان" آن افراد را به خوبی اندازه‌گیری نکرده بودم اما در عوض فهمیدم آنها به زندگی من آمده بودند تا:

مثل یک ساعت شنی zandloper02.gif

دین و  دنیای مرا

درس و دانش مرا

درد و درک مرا

دید و دل مرا

زیر و رو کنند تا از نو شروع کنم....

ساعت شنی به میزان یک صحرا شن

مریم - 23 تیرماه 1394


نویسنده: مریـــم
تاریخ: ۱۳٩٤/٦/٢

برگزیده

شب پیش سومین سالگرد ازدواج خواهرم بود. او به خاطر شغل و موقعیت زندگی همسرش مجبور شد به اروپا مهاجرت کند و زندگی در شهر پل‌ها(هامبورگ آلمان) را بپذیرد. به همین دلیل سالگرد ازدواج را دو نفری جشن می‌گیرند.

دیشب که با هم گپ می‌زدیم گفت امسال کودک شدیم و برای جشن دو نفره به شهر بازی رفتیم. و بعد چند تا عکس خیلی قشنگ برام فرستاد.

به تصمیم و نوع جشن خواهرم که خوب فکر کردم با خودم گفتم  این دنیا دست کمی از شهر بازی ندارد... همه سوار بر اسباب بازی زندگی هستیم اما اغلب بلد نیستیم چطور از آن لذت ببریم... گاهی بی‌دلیل می‌ترسیم... گاهی همراه با شوق، گاهی با دلهره، گاهی با خنده  و گاهی با گریه بر اسباب‌بازی سواریم... گاهی چشمهایمان را می‌بندیم و جز خودمان نمی‌بینیم و گاهی آنچنان سفت و محکم دستگیره  اسباب‌بازی را می‌چسبیم  که انگار مال خود کرده‌ایم و قرار نیست دقیقه بعد از آن جدا شویم.

دنیا همین شهر بازیست...همین قطار وحشت، همین سُرسُره، قایق پدالی،  سفینه و کشتی صبا و سینما 4بعدیست . همه اینها در همین دنیا و در فلسفه زندگی ما نهفته‌ است... در عین سادگی و هیجان و شور و شعف هر کدام هدفی دارد.. عیار صبر و تحمل و جرات و شجاعت مارا می‌سنجد...

بالا و پایین شدن‌های وسیله های بازی چه کُند و چه تند، شبیه همان مشکلات و گرفتاری‌های زندگیست که اگر نباشند زندگی یکنواخت و بدون هیجان و نوسان خواهد بود...

و در آخر چرخ و فلک بزرگ شهر بازی به ما یاد میدهد که سوار بر چرخ دنیا با یک "زمان" مشخص؛ دور می‌زنیم و نَفَسی می‌کشیم، لحظه‌ای آرامیم و لحظه‌ای فریاد می‌کشیم...گاهی نوازش نسیم را حس می‌کنیم و گاهی ته دلمان از پستی و بلندی‌ها خالی می‌شود... هر کس از زاویه دید خود به آسمان و زمین می‌نگرد و یادگارهایی در دل و ذهن خود ثبت می‌کند. و در پایان به نقطه آغاز برمی‌گردیم و این همان مصداق انا لله و انا الیه راجعون خداوند است.

  مریم

دوم شهریور ماه 1394


نویسنده: مریـــم
تاریخ: ۱۳٩٤/٤/۱٤

 

در سفرها، اغلب برای زود رسیدن، بزرگراه‌ها را انتخاب می کنیم. چون هم میان‌بُر خوبیست هم به بزرگراهها و مسیرهای دیگر دسترسی دارد هم با سرعت بیشتری نسبت به خیابانها می‌توان رانندگی کرد. صدالبته بزرگراه قاعده و قانون خاص خودش را دارد. از سرعت مطمئنه گرفته تا سبقت مجاز و بستن کمربند ایمنی و ...

با خودم فکر می‌کردم مسیر زندگی ما هم شبیه این بزرگراه‌هاست...

 بزرگراهی  به درازای یک عمر

با خروجی‌ها و ورودیهای متعدد

با منظره‌های گوناگون

با دوربرگردان‌های مورد نیاز

با همسفرهای مختلف

با خط کشی‌های مناسب

با هشداردهنده‌ها و تابلوهای راهنمای به جا

 

با پلیس نامحسوس و برگ جریمه و کارنامه...

و بالاخره با دوربین‌های کنترل کننده و ثبت کننده ...

درازای عمر سفر افراد در بزرگراه زندگی چندان اهمیتی ندارد؛ یک لحظه غفلت کافیست یک اتفاق مرگبار رخ ‌دهد و یا با یک ترمز به موقع و گذشت ناچیز بروز یک حادثه دلخراش جلوگیری کرد. همین لحظه لحظه‌ها و رفتارها و واکنش‌ها ساختار عمر ما انسانهاست.

اشتباه کردن در یک خروجی یا یک ورودی برای هر کسی پیش می‌آید اما با کمی صبر و حوصله قابل جبران است... به جای دنده عقب آمدن و به پشت سر نگاه کردن و حسرت خوردن و سرزنش کردن خود یا دیگران می‌توان با استفاده از تابلوهای راهنمای روبه‌رو به دوربرگردان درستی پیچید و راه را ادامه داد...داستان و ماجرای همه انتخاب‌های درست و نادرست زندگی ما، همه رفت وآمدهای آدمها در زندگی ما و همه تجربه‌های گرانقیمت زندگی ما  هم‌اینگونه است... برنگشتن به عقب و انتخاب راه درست پیش رو...

در حین حرکت می‌توان از منظره‌های‌اطراف لذت برد و گاهی سرعت را کم کرد و از پنجره نگاهمان به مسافران خودروهای هم‌مسیر  لبخند زد... می‌توان به راننده‌ای که سوخت تمام کرده کمک کرد. می‌توان به داد کسی که دچار حادثه شده  رسید. می‌توان مانع کثیف و کریه شدن چهره جاده شد. می‌توان موسیقی گوش کرد و ترانه‌ای زیر لب زمزمه کرد و حس خوب پیدا کرد...

اما یادمان نرود یکی از قوانین مهم بزرگراهها توقف نکردن در حاشیه آن است. توقف در حاشیه بزرگراه هم برای خودمان خطرناک است هم برای دیگران دردسرآفرین

 گیرکردن  و ماندن در حاشیه‌های زندگی حکم همان تخلف پارک کردن در حاشیه بزرگراه را دارد. حاشیه‌هایی که باعث کمرنگ شدن یا نادیده‌گرفتن متن و اصل زندگی می‌شود... گاهی آنقدر پشت سره هم مسائل پیش‌پاافتاده و پوچ در حاشیه‌ بزرگراه زندگیمان پارک می‌کنیم که ناخواسته راه را برای حرکت آسان و بی‌دغدغه  می‌بندیم. گاهی از صف طولانی افکار بی‌ارزش و عقاید متعصبانه و کورکورانه آنچنان ترافیکی در ذهنمان ایجاد می‌‌کنیم که با هدایت دهها پلیس راهبر هم نمی‌توان گره‌ آن را باز کرد. حاشیه‌هایی که اغلب با "من " و "منیّت" ساخته شده، شکل گرفته و شاهراه زیبای زندگی را زشت و مسدود کرده

حاشیه‌هایی از جنسِ: افکار من، عقاید من، احساس من، احترام  من، دیده شدن من، دوست داشتن من، خوبیهای من، تیپ و هیکل من، پول و ثروت من، مدرک و شغل من، خانه و خودرو من و دهها " منِ" دیگر...

فرقی ندارد؛ خودخواهی و خودبینی و خودپسندی که به سراغمان بیایید خودروی خود را چه در کنار اتوبان پارک ‌کنیم چه لایی بکشیم و با سرعت گاز بدهیم، هر دو خطرناک و مهلک است و مارا به مقصد نمی‌رساند.

بی‌دلیل نیست که یکی از پرکاربردترین تابلوهای راهنمایی که اغلب پشت سره هم در کنار جادها نصب شده  تابلو با احتیاط برانید و یا همان توصیه: " از راست برانید" است.

من استنباط می‌کنم از راست برانید یعنی راستی با دیگران و روراستی با خود

بعنی شرط احتیاط و عقل راستی‌ست.

گویا متن اصلی زندگی همین واژه راستی‌ست... صادق و یکدل باشیم و آنچه برای خود می‌پسندیم برای دیگران هم بپسندیم و با جرثقیل گذشت و مهربانی و کم‌توقعی حاشیه‌ها را از کنار جاده برداریم.

وباور کنیم که  توقف در حاشیه‌های زندگی ما را به جایی نمی‌رساند...


مریم - 14 تیرماه 1394

در جاده زندگی تنها با نور عشق می‌توان به مقصد رسید...

 


نویسنده: مریـــم
تاریخ: ۱۳٩٤/٤/٩

                  

امروز بعد از مدتها فرصت پیدا کردم به وبلاگم سر بزنم...دلم میخواست مثل گذشته حرفهایم را روی این دیوار به یادگار بنویسم و دوباره طعم شیرین نظرات دوستانم را بچشم....

امروز تمام وجودم پر از ناگفته‌هاست... مثل همان سه نقطه ... شبیه همان نقطه‌چین های آخر بعضی‌جمله‌ها ... پر از حرف‌های بدون الفبا... 

به عدد کنار دل‌نوشته‌هایم نگاهی انداختم، با خود گفتم اگر امروز چیزی بنویسم و پستی ارسال کنم صدمین دلنوشته من می‌شود پس باید پست من خاص باشد تا بهتر از پستهای قبلی در خاطرم بماند...  مثل صدمین گل یک فوتبالیست یا صدمین بازی ملی یک ورزشکار‌، صدمین سالگرد تاسیس یک دانشگاه، یک بانک یا یک مؤسسه و یا مثل جشن های صدمین سال سینما، یا یک انقلاب و یا دهها صدمینِ دیگر

به سه ماه گذشته فکر می‌کنم؛ از روزی که دیگر اینجا چیزی ننوشتم؛ نمی‌دانم از اتفاقات تلخ و شیرین و فکر و خیالها و دلشوره‌هایی که پشت سر گذاشتم بنویسم یا از گرفتاریهای ریز و درشت محل کار و منزل که حسابی مرا به خود مشغول کرده بود و باعث شد مدتی از عزیزان این وادی دور شوم... نمی‌دانم از اینکه دومین سال تولد وبلاگم گذشت و برایش جشنی نگرفتم بنویسم یا از معرفت دوستانی که با نظرات سرشار از مهر و صفایشان، مثل همیشه  وفاداریشان را به من ثابت کردند.

تنها می توانم اعتراف کنم و مدعی باشم که دوری شرط فراموشی نیست و همواره یاد همه در قلبم بود و دعای خیرشان زمزمه زیر لبم

 

اما امروز

امروز دستم برای نوشتن کم آورده‌ است...

و دلم می گوید خط به خط  "سه نقطه" بگذار تا حرفایت را بگوید...


مریم

نهم تیرماه 1394

نه ساعت آغازم می کند

نه تقویم پایانم می دهد

لحظه شمارِ اتفاقی هستم ، که نمی افتد … 


نویسنده: مریـــم
تاریخ: ۱۳٩٤/۱/۱٧

خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم 

راه رود جاری احساسمان را سد کنیم

عشق، در هر حالتی خوب است؛ خوبِ خوبِ خوب

پس نباید با "اگر" یا "شاید" آن را بد کنیم

دل به دریا می‌زنم من... دل به دریا می‌زنی؟

تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم

جای حسرت خوردن و ماندن، بیا راهی شویم

پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم

می‌توانی، می‌توانم، می‌شود؛ نه! شک نکن

باورم کن تا "نباید" را "فقط باید" کنیم

زندگی جاریست؛ بسم الله... از آغاز راه    ...

نقطه‌های مشترک را می‌شود ممتد کنیم

آخرش روزی بهار خنده‌هامان می‌رسد

پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم

به نام خدایی که در این نزدیکیست

سلام و درود بی کران به دوستان عزیز و مهربانم

سالی سرشار از نیکی، عشق، آرامش و تندرستی برای همه آرزومندم...

قبل از هر چیز از اینکه نتونستم به موقع به شما سر برنم و کوتاهی کردم عذرخواهی میکنم و امیدوارم حمل بر بی‌معرفتی و فراموشی نشود.

 از همه عزیزانی که در این مدت به یاد من بودند و با نظرات قشنگشون دلگرمم کردند سپاسگزارم و امیدوارم روزی به بهترین شکل جبران کنم.

از درگاه خدای منان خواستارم تا بیشتر از گذشته به من توفیق همراهی و همدلی با شما عزیزان نصیبم کند و بهتر از قبل بتوتنم مهمان خانه‌های مجازی و البته پر از صفایتان باشم.

ارادتمند همیشگی - مریم

17 فروردین 1394


نویسنده: مریـــم
تاریخ: ۱۳٩۳/۱٢/٩

d648a3b1427c494c40817c713544fd1b-430.jpg

ساز عشق من با نفس‌های مادرم کوک بود... عقربه های ساعتم با موسیقی خنده‌های او می‌رقصیدند و با ضربان قلب او ثانیه‌ها را جشن می گرفتند... قلبم از این پایکوبی و رقص به وجد می‌آمد و بهتر می تپید.. برق چشمانم پرنورتر می‌شد و گویی نسیم مهربان‌تر گونه‌هایم را نوازش می‌داد...

 لحظه‌های با او بودن باشکوه‌تر از طلیعه بهار بود...

آنقدر زیبا و دلربا بود که ماه و خورشید از زمینی بودن فرشته زندگیم تاب نیاوردند و او را با خود به آسمان بردند تا در کنار ستاره‌ها باشد.

و من سالهاست در حسرت بوسیدن دستان مهربان او مانده‌ام...

سالهاست دلتنگ نگاه معصومانه‌اش هستم...

سالهاست آرزوی شنیدن آهنگ صدایش را دارم...

پرستوی مهاجر من کوچ کرد و رفت تا دقایق من بی‌انتظار او خواب بمانند...

مریم 9/12/93

سیزدهمین سالگرد کوچ مادرم


ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک