بنفشه‌ های باغچه من

مـی خـواهــم در زنـدگــــــی نـه گـل بـاشـم کـه اسـیــــر خــاک شــوم.... نـه بـاران باشـم کـه بـر خــاک بــیــفتـم..... می خواهم خــاک باشم تا از مـــن گــل بروید و بـاران بر مـــن ببـــارد.

درباره من
مریـــم
خدایا!! قلک بغضهایم را بشکنم ،باز... ناز تو را خواهم خرید و یک بسته مداد رنگی و با هر رنگش باز … ناز تو را خواهم کشید....... ****************************** مریم هستم. 42 ساله. دو تا دختر دارم. **************************** به وبلاگ من خوش آمدید. **************************** ممنون از دوستان نازنین و بازدید کنندگان عزیزی که برام نظر می نویسند و منو از نوشته های ارزنده خود بهره مند میکنند. شرمنده ام که گاهی به علت مشغله فراوان در محل کار و منزل فرصت نمی کنم به موقع پاسخ نظرات شما عزیزان را بنویسم. اما در اولین فرصت فراغت حتما به نظرات دوستان عزیزم جواب خواهم داد. ************************* ممنون از نگاه قشنگ و حضور سبزتون
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: مریـــم
تاریخ: ۱۳٩٢/٦/۱۸

چند شب پیش وقتی یه سریال تاریخی خارجی تماشا میکردم  یکی از دیالوگها عجیب منو تحت تاثیر قرار داد و چند روزی است به آن فکر میکنم. این  دیالوگ  یک ضرب المثل بود که من نه در ضرب المثل های خودمان شنیده بودم نه تا به حال جایی دیده بودم.

نقش اول سریال برای نصیحت به زیردستش این ضرب المثل را گفت: ‹شخصی که نماز خواندن را فراموش کند، صدای اذان را نمی شنود.›

با خودم فکر میکردم یعنی این ضرب المثل در چه کارهای دیگر  ما صدق می کند. نکند من هم خیلی صداهارو نمی شنوم و از کنار خیلی صداها به سادگی می گذرم  و بدون آنکه متوجه باشم خودم را محروم کرده باشم.

برای خودم توضیح دادم که این صداها مثل آژیر ماشین آتش نشانی و آمبولانس است. وقتی در خیابان مشغول رانندگی هستیم صدای آژیر به ما هشدار می دهد و معنی و مفهوم مهم و سرنوشت سازی دارد. همه در آن لحظه تصور میکنیم یعنی چه اتفاقی افتاده؟ جان چه کسی یا چه کسانی در خطر است؟ اما هیچ وقت حاضر نیستیم حتی یک لحظه تصور کنیم شاید زمانی خودمان دچار آن خطر شویم.  حاضر نیستیم برای امنیت و آرامش بیشتر تحقیق کنیم و هر اقدامی که لازم باشد انجام دهیم. وقتی صدای آژیر تمام می شود ماهم بدون نگرانی چند لحظه قبل به رانندگی ادامه می دهیم.

در زندگی ساده و روزمرّه ما خیلی صداها به طریق مختلف برای ما پیغام دارد اما گویی همه می پنداریم  فقط برای دیگران است و مخاطبش من نیستم.

اما من باید به خودم بیام...

اگر مهربانی و عشق را فراموش کنم دیگر صدای گرم و محبت آمیز دوستانم را نخواهم شنید. اگر کمک و همدردی با نزدیکان و بندهای خدا را به بهانه های مختلف کنار بگذارم دیگر آن نجوای درونی سرشار از احساس رضایت قلبی از تپش های قلبم به گوشم نمی رسد.  اگر به دیدار عزیزانم  نروم نه لبخندشان را خواهم دید و نه آن برق زیبای نگاهشان را. اگر  برای زمان  و عمرم ارزش قائل نباشم دیگر صدای تیک تیک ثانیه های ساعت هم برایم معنایی ندارد...

مطمئنم باز هم ‹اگرهای›  بیشماری در زندگیم هست که باید جستجو کنم ، بیابم و درک کنم. معتقدم  تمام موجودات اطرافم  برای من نوعی دعوتنامه و پیغام است. گاهی دعوت به میهمانی و ضیافت سعادت و گاهی سقوط به دره ظلالت و گمراهی. این منم که با اختیار و اعمالم  دعوتنامه ها را انتخاب می کنم.

پیرامون من پراست از نداهایی که برحسب کردارم؛ به پاس نیکی ها برایم توفیق به ارمغان می آورد و به سبب گناهانم مجازاتی منجر به سلب توفیق و شقاوت و نزول...

خدایا  مرا از آن دسته کسانی که بر  دلهایشان مهر زده و بر گوش و چشم هایشان پرده ای افکنده و دچار کوردلی شده اند قرار مده

دوشنبه 18/6/92 . مریم


ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک