بنفشه‌ های باغچه من

مـی خـواهــم در زنـدگــــــی نـه گـل بـاشـم کـه اسـیــــر خــاک شــوم.... نـه بـاران باشـم کـه بـر خــاک بــیــفتـم..... می خواهم خــاک باشم تا از مـــن گــل بروید و بـاران بر مـــن ببـــارد.

درباره من
مریـــم
خدایا!! قلک بغضهایم را بشکنم ،باز... ناز تو را خواهم خرید و یک بسته مداد رنگی و با هر رنگش باز … ناز تو را خواهم کشید....... ****************************** مریم هستم. 42 ساله. دو تا دختر دارم. **************************** به وبلاگ من خوش آمدید. **************************** ممنون از دوستان نازنین و بازدید کنندگان عزیزی که برام نظر می نویسند و منو از نوشته های ارزنده خود بهره مند میکنند. شرمنده ام که گاهی به علت مشغله فراوان در محل کار و منزل فرصت نمی کنم به موقع پاسخ نظرات شما عزیزان را بنویسم. اما در اولین فرصت فراغت حتما به نظرات دوستان عزیزم جواب خواهم داد. ************************* ممنون از نگاه قشنگ و حضور سبزتون
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: مریـــم
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/۱

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

  باز هم پاییز

 بازهم قارقار کلاغها  و خش خش برگها

 باز هم نسیم خاطره انگیز... انار ... شیدایی

 باز هم  دست در دست دخترم ... و  شوق و هیجان در راه مدرسه

 باز هم دیکته شب، جمله سازی، جدول ضرب و نیمکت چوبی...

 تصاویر رنگارنگ ... نوشته های بی پایان... تراشه های مداد...

 باز هم شنیدن خاطرات یک روزه  از زبان بچه ها

 منم می خواهم دفتر خاطرات پاییزیم ام  را ورق بزنم...

 اولین روز مدرسه...  روبان سفید پاپیون شده روی موهایم، یقه سفید دور گردنم، روپوش آبی و کیف قرمز. حیاط شلوغ و چهره های نا آشنا ... انتظار زنگ آغاز کلاس ...  چقدر برایم دلنشین است یکی از آن همان چهره های غریبه؛ دوست  صمیمی و باوفای  من شد و  حالا بیشتر از سه دهه از عمر دوستی من با او که به قول بچه ها بغل دستی نیمکت کلاس اولم بود می گذرد و این رابطه  و  دوستی با صفا و صداقت تا کنون ادامه دارد...

 صفحه دیگری از این دفتر را  مرور میکنم. تصویری را می بینم که  دست اولین فرزندم را محکم گرفته بودم و با هم به مدرسه می رفتیم... آن روزهای کودکی من کجا و این روزها کجا!!!

 نوزادی که دیروز در آغوشم بود؛ هفت ساله شده و من بعد از مادر شدن یه حس تازه را تجربه می کنم. دخترم را در لباس دانش آموز می بینم و در ذهنم بزرگتر شدنش را تصور می کنم و در خیالاتم فیلم روزهای آینده را به سرعت رد می کنم.

 و امروز صفحه دیگری به دفتر خاطرات پاییزی ام افزوده شد. دختر کوچکم  به کلاس دوم رفت. از روزها قبل بارها لباس و کفش جدید مدرسه اش را می پوشید ... کیفش را به دوش می انداخت و با همان معصومیت کودکانه اش خود را در آینه قدی تماشا می کرد و برای رفتن به مدرسه لحظه شماری می کرد...

 نمی دانم این همه عجله زودتر بزرگ شدن برای  چیست...؟  یه حس مشترک بین همه آدمها  ... روزی شتاب  و انتظار برای آمدن آینده و روزی افسوسِ روزهای رفته ..  لحظاتی شمارش روزهای نیامده و ساعتها  حسرت ثانیه های گذشته

 نمی دانم چه پاییز های دیگری در راه دارم  و چه خاطرات دیگری در دفترم ثبت خواهم کرد...

 نمی دانم چند پاییز دیگر چشمان مرا نوازش خواهد کرد و گونه هایم خیس بارانش خواهد شد..

 تنها می دانم پاییز "عاشقی"ست که یه دنیا خاطره شیرین در دل خود جای داده و به این سبب رنگش پریده و زرد شده

 و من رهگذرم... تماشاگر رقص برگها  و خریدار دلربایی آسمان

 من میزبان پاییز و قصه هایش هستم...

 من پذیرای  پاییز و باد و بارانش هستم...

 من عاشق پاییز و خاطرات دور و نزدیکش هستم...

 خوش آمدی عروس فصل ها ...

 پاییز جان تولدت مبارک

 مریم  - دوشنبه اول مهرماه 1392


ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک