بنفشه‌ های باغچه من

مـی خـواهــم در زنـدگــــــی نـه گـل بـاشـم کـه اسـیــــر خــاک شــوم.... نـه بـاران باشـم کـه بـر خــاک بــیــفتـم..... می خواهم خــاک باشم تا از مـــن گــل بروید و بـاران بر مـــن ببـــارد.

درباره من
مریـــم
خدایا!! قلک بغضهایم را بشکنم ،باز... ناز تو را خواهم خرید و یک بسته مداد رنگی و با هر رنگش باز … ناز تو را خواهم کشید....... ****************************** مریم هستم. 42 ساله. دو تا دختر دارم. **************************** به وبلاگ من خوش آمدید. **************************** ممنون از دوستان نازنین و بازدید کنندگان عزیزی که برام نظر می نویسند و منو از نوشته های ارزنده خود بهره مند میکنند. شرمنده ام که گاهی به علت مشغله فراوان در محل کار و منزل فرصت نمی کنم به موقع پاسخ نظرات شما عزیزان را بنویسم. اما در اولین فرصت فراغت حتما به نظرات دوستان عزیزم جواب خواهم داد. ************************* ممنون از نگاه قشنگ و حضور سبزتون
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: مریـــم
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/۸

در دنیا فقط یک نفر وجود دارد که باید همیشه سعی کنید از او بهتر باشید

و آن کسی نیست جز "گذشته ی" خودتان !

امروز از تصمیم مهمی که برای برقراری آرامش و تغییر روحیه و کنترل احساساتم گرفته بودم یک ماه میگذرد. تصمیم گرفتم از فضا و افرادی دور شوم که آرامشم را به هم می زد.  من ترسیدم نتیجه ماندنم در این محیط فقط باعث شود "زندگیم" را در زندگی دیگران "هدر" دهم. بنابراین اراده کردم از این فضا دور شوم تا بیشتر از این خود را درگیر دیگران نکنم. هر چند که گاهی لحظات و اوقات خوشی در کنار دوستان خاصم سپری می کردم؛ انرژی می گرفتم و سرگرم بودم و این دلمشغولی مفرّی بود تا کمی از مشکلات و سختی های زندگی یکنواخت و روزمره دنیای امروزی موقتاً جدا شوم و به آنجا پناه ببرم. اما به مرور تاثیرات منفی آن بیشتر از اثرات به ظاهر مثبتش در ساختار فکری من نمایانگر شد و زندگیم را تحت تاثیر قرار داد. در نهایت مصمم شدم بهانه ها را  کنار بگذارم و به مسیر جدید قدم بگذارم ؛ ابتدا فکر میکردم نتوانم تصمیمم را عملی کنم. وقتی دریافتم حس کنار گذاشتن بعضی از عادتها و پیدا کردن راه تازه چقدر لذت بخش است امیدوار و راسخ ادامه دادم. مدتها پی برده بودم  حضور در این فضا و رساندن خوراک فاسد و بی خاصیت به مغزم مانند گل به خودی در دقیقه نود فقط مرا شکست می دهد و روح و روانم را تخریب میکند و فرصت جبران را از من میگیرد. با خودم روراست شدم و رفتارم  و عکس العمل هایی  که  در طول مدت گذشته شاهد بودم ارزیابی کردم و هشدار دادم: حق انتخاب با توست؛ یا از آرامش و سلامتی روحی و جسمی که موهبت با ارزشی ست به درستی نگهداری و مراقبت کن یا با درجا زدن فرصت تغییر و کمال را از خودت سلب کن.  خط کش عادت را  شکستم تا این هدیه الهی را از دست ندهم. باید کنترل افکار و اعمالم را در دست می گرفتم تا دل بستگی های پوچ و بی پایه مرا به بیراهه نکشاند و زمانی به خودم بیایم که جبران این شکست و عقب ماندگی سخت و غیر ممکن شده باشد.

با وجودی که ارتباطات انسانی در این فضا سطحی و در ظاهر مجازی بود اما تجربه های بسیار گران بهایی به دست آوردم. شناخت  و دید تازه از چهره های جور واجور آدمها و نقابهایشان، باورها و انتظارهایشان، گفتار متناقض و توقعاتشان، هنرپیشگی و بازیگری بی بدیل آنها حاصل این  رفت و آمد در آنجا بود. برای کمک به خودم  ابتدا یک قرار معنوی گذاشتم و خود را مجاب به انجام آن کردم و روز به روز تاثیرات مثبت آن را با تمام وجود لمس کردم.  سپس مطالعه کردم و از هر راهی که در دسترسم بود تحقیق کردم و به نتایج و راهکار های کاربردی خوبی  رسیدم .حال هر چه زمان میگذرد و فاصله ام بیشتر می شود؛ آگاهی و بصیرتم  نیز بیشتر شده و بهتر می توانم مسائل گذشته و اتفاقات و شخصیت ها  و رفتارها را تحلیل کنم و به خاطر تصمیمی که گرفتم از خودم راضی  و خشنودم چراکه هرگاه به این بلوغ عاطفی و رشد فکری و دیدگاه نویی که رسیده ام فکر میکنم یه حس تازه در وجودم ریشه می زند و یقین دارم حاصل این ریشه "درخت" تنومندی خواهد بود که در آینده برای من و فرزندانم "سایه هرلحظه ای" خواهد داشت.

آنجا رفتار من سرشار از سخاوت، شفقت و تواضع بود و مطمئنا همین رفتار به سویم بازتاب خواهد داشت. اما گاهی ناخواسته فکر و ذکرم درگیر مسائلی می شد که با غفلت و اغلب شتاب زده و احساسی  وادار به واکنش می شدم و همین امر مرا از اصل حضورم که همان دلمشغولی و سرگرمی بود منحرف می کرد.

حضور چند ساله در این فضا را به یک انقلاب تعبیر می کنم. اکنون بعد از این انقلاب باید ذهنم را از زندان افکار و عقاید دیگران و زبانم را از بند خاطرات و حوادث گذشته آزاد کنم، من از این انقلاب پیامهای مهمی برای زندگی گرفتم ... این انقلاب یادآور شد که من مسئول عمل خویش هستم... یاد گرفتم که حق ندارم در مورد دیگران قضاوت کنم... آموختم احساسات و اعتمادم را به حراج نگذارم... و پذیرفتم که از هر راه و به هر دلیلی اجازه ندارم به زندگی دیگران ورود کنم... و در آخر فهمیدم قلبِ خوب من قادر به دیدن بدی نبوده؛ پس خودم را می بخشم...

هر صبح با حمد وستایش خدای مهربان روزم را آغاز میکنم و برای این آرامش و سبکبالی از او تشکر میکنم...

من انقلاب زندگیم را دوست دارم ... او مرا قوی تر کرد ...  از روزهای سختش سپاسگزارم و در برابرش تعظیم میکنم...

مریم - دوشنبه 8/7/92

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود

افشین یدالهی


ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک