تنهایی من...

                                   

امروز کسی از من پرسید تو که  خود مادری... دو دختر داری... همسر داری...خواهر و برادر داری ... اقوام  و همسایه خوب داری... این همه دوستان دور و نزدیک داری ....چرا گاهی در اینجا از تنهایی می نویسی؟؟

میخواهم به او بگویم:

از تنهایی نوشتن من؛

نه به آن معناست که تنها بوده و یا تنها شده ام و از این تنهایی غمگین و دلشکسته ام...

نه به آن شکل که دلتنگ کسی هستم و در انتظار او نشسته ام و ازین روی منزوی شده ام...

یا توان نگه داشتن  کسی را برای خود ندارم و جغرافیای زندگیم از دوست و همنشین و همکلام خالیست...

یا به سبب غصه ی از دست دادن این و آن زانوی غم بغل گرفته و در عزایی بی میّت،سوگوار و سیاه پوشم...

نه ... اصلا

من تنهایی را دوست دارم

من خلوت را دوست دارم

من با خود بودن را دوست دارم

تنهایی من بدان معناست که همرنگ جماعت نمی شوم .. ابن الوقت نیستم و برای سود و ضرر رنگ نمی بازم...

تنهایی من یعنی گدای محبت نیستم و در هر گذرگاه از آدمهای  پوچ و بی ارزش طلب عشق نمی کنم...

تنهایی من ساکت نیست... سرد و خشک نیست...  بی روح و عبوس و گرفته  نیست .... تنهایی من از جنس رهاییست... یعنی گریختن از مردم شب زده

تنهایی از نگاه من بی حوصلگی، بی کسی و لحظه های وهم انگیز  نیست. بلکه فرصتی ست برای با خود رو به رو شدن و بازنگری افکار و اعمال 

با گذشت بیش از 40  سال از عمرم حالا به خوبی آدمهای زندگیم را شناخته ام و آنها را الک کرده و از صافی گذرانده ام... دانه درشت ها؛ سالم ها و بهترین هایشان  به لطف خدا و صدق رفتارم در کنارم  هستند  و نخاله ها سَرَند و غربال  شده اند...

من در تنهایی ام  کسی را دارم که هم او مرا دوست دارد و هم من او را ! بی دلیل ... بی بهانه ... بی حد و مرز... بی حساب و کتاب...

من در خلوتم با کسی حرف می زنم که آروم و بی صدا به حرفهایم گوش می دهد و خواسته هایم را اجابت میکند...  بی دریغ ....بی منت ... بی چشمداشت...

من تنها نیستم... چون

یاران قدیمی ام مثل شراب جا افتاده و جانبخش در دنج ترین زاویه خانه دلم محفوظند...

دوستان خوب و مهربان و باوفایم در امن ترین گوشه صندوقچه زندگیم جا دارند ...

همراهان تازه؛ صادق و یکرنگم همچون گل در گلدان دیدگانم قرار دارند...

طعم تنهایی من شیرینه

رنگ تنهایی من زرّینه

حس تنهایی من از نوره

بوی تنهایی من از عشقه

من تنها نیستم... من عاشق حس تنهاییم...

اشتباه ما این است که مفهوم تنهایی را با تنها بودن برابر می دانیم....

 

مریم - 17 تیرماه 1393

/ 40 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مازیار

دلم یک دوست می خواهد که اوقاتی که دلتنگم بگوید خانه را ول کن، بگو من، کی، کجا باشم . . . سپاس از بیان احساستان[گل]

یک رهگذر

پیرامون من تمام حصاری از حادثه است؛ مانده ام گناهم چه بود که تقدیرم آبستن فاجعه است...

کوه استوار

سلام مریم جان خیلی زیبا نوشتید، لذت بردم[تایید] التماس دعا[گل]

ویولون

ی ماه سر به مُهر، سَر از سجده برمدار ، پشت سرت کسیست که شق-القمر کند مَن از عمق وجود خودم ، خدایم را صدا کردم ..... نمیدانم چه میخواهی ..... ولی امروز برای تو ..... برای رفع-غم هایت ..... برای قلب-زیبایت ..... برای آرزوهایت ..... به درگاهش دعا کردم و میدانم خدا از آرزوهایت خبر دارد ، یقین دارم دعاهایم اثر دارد . . . الهی انچه تو این شبا به “خوبانت” عطا می کنی به ما هم عطا کن…. التماس-دعا-خوبان [رویا][گل]

aydin

[لبخند][گل][گل][گل]

هما ابی

سلام ابجی خیلی زیبا تنهایی رو توصیف کردی دستت طلا ابجی جونم

شهرام

سلام شما هم وبلاگ زیبایی داریدپرمحتواوآموزنده موفق باشید

بهار

[گل][گل][گل]تنهایی چیز خیلی خوبه

مرتضی

واقعا یک ماهی میشد همچین مطلبی بدرد بخور از یک صفحه مجازی ندیده بودم دستتان طلا مریم خانم

قاصدک

تا ابد دوست منی مریم جان ممنون خوش قلب و قلم....