بازی اعداد

همین اعداد به ظاهر خشک و بی روح و روان، گاهی بدجوری روح و روان مارو به هم می ریزه...

سالها پیش، روزایی که در خونه کمترکسی گوشی و خط  تلفن دیده  میشد و  صف باجه تلفن های زردرنگ دو ریالی همیشه شلوغ بود، یه روز مادرم وارد خونه شد  و با خوشحالی گفت بچه ها مامور مخابراتو  سره کوچه دیدم گفت امروز میخواد خط تلفن خونه مارو وصل کنه. بعد گفت شماره تلفن خودمونو ازش پرسیدم اینو گفته......... این قدر شماره رُند و قشنگ بود که ما همه خندیدیم و گفتیم اشتباه می کنی مامان !  این شماره خیلی رُند هستش و  اونو به یه خونه نمیدن. گفتیم این شماره هارو یا به بانکها میدن یا مدرسه ها یا  اداره ها.  مادرم گفت درسته برای همین تا یه بار اون آقا گفت من یاد گرفتم ... چند ساعت بعد همون شماره تلفنی که ما به خاطرش حرف مادرمو باور نکردیم وصل شد.  و من چند سالی میشه که همین شماره رُند از خاطرم رفته ... یعنی  از وقتی مادرم به آسمان سفر کرد با این شماره تماسی نداشتم...

چند شب پیش برادرم از این شماره با خونه ما تماس گرفت تا خبری به من بده . برای لحظاتی میخکوب صفحه شماره انداز دستگاه تلفن شدم... متوجه نشدم چند بار تلفن زنگ خورد و من حواسم به جواب دادن نبود ...   فقط به شماره خیره شده بودم و نگاه میکردم.... در همون چند لحظه دهها فکر جورواجور از ذهنم عبور کرد... اول با خودم گفتم چقدر این شماره آشناست... این شماره کی بود ...  یادآور چه صداییه ... پشت خط کی می تونه باشه... حتی برای یه لحظه احساس کردم مادرم به من زنگ زده

واااااااااای که  این هفت - هشت عدد منو به کجاها برد... کاش می تونستم همون چند ثانیه  که بر من گذشت وصف کنم...

گوشی تلفن را برداشتم و با لکنت پاسخ دادم. مکالمه ام در حد 2 دقیقه شد اما حسابی مرا به هم ریخت... 

فقط کسی که چنین حالی چشیده باشه درک میکنه چی میگم...

کاش برام بنویسید ...برام بنویسید اگه قبلا از این دست اتفاقات تجربه کرده اید، یا تصور کنید یه همچین تماسی با شما گرفته بشه چه حسی پیدا می کنید؟

برام بنویسید شما اگر جای من بودید چه حالی داشتید؟

برام بنویسید تماس یک عزیز بعد از روزها دوری  و  سالها نا امیدی  یا حتی فراموشی با دل ما آدمها چه می کنه...

ALLAX.IR HD picture Part 1 (6305)

مریم 30 مردادماه 1393

ای معجزه خاموش، یک حادثه روشن شو، یک لحظه فقط یک آه همجنس شکفتن شو

از روزن این کنج خاکستری پر پر ، مشغول تماشای ویرون شدن من شو

/ 29 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
neda

عاشق شدن چیز ساده ایست …. آنقدر که همه ی انسانها توان تجربه کردن آن را دارند ! مهم عاشــــــــق ماندن است ؛ بی انتــــــــــها بی زوال تا ابــــــد ؛ بی منـــــت …!

neda

دلــــــــت را خــــوش نکن به این "دوستــتـــــــــــــــــ دارم هـــــا" تمـــــــــامــــشان تاریخ مصرف دارند

neda

گاهی دلت از کسی میگیره... که فک میکردی با همه ی آدمای دور و برت فرق داره...

زهرا

خیلی وقته صدای مادمو نمیشنوم ... حسشو تجربه کردم .. پاهام میلرزید و گوشام سووووت میکشید ... سلام مریم گلی من[گل]

مریم

سلام مریم جان منم تو موقعییتش بودم ولی یه مدل دیگشو ولی کاملا حستو درک میکنم عزیزم .... الان اینجا اذان دارن میگن .برای شادی روح مادرت هم یه فاتحه خوندم ....

شاپرک

خدایا ! خدایا چگونه تو را بخوانم درحالی که من، من هستم (با این همه گناه ومعصیت) و چگونه از رحمت تو نا امید شوم درحالی که تو، تو هستی (با آن همه لطف ورحمت ) خدایا تو آنچنانی که من می خواهم مرا نیز چنان کن که تومی خواهی

شاپرک

سلام مریم گلم.من وبلاگ زیباتو با عشق لینک کردم.[لبخند]

کوله پشتی

بدترین احساس زمانی است که خودت هم می فهمی که از خدا دور شده ای …

عسل فومنی

آموخته‌ام که خود، معمار زندگی خویش، خالق شگفتی، و عامل تلخ کامی خویشتنم… حال که خود، معمار زندگی خویشتنیم، شکست‌هایمان را گردن کسی نیندازیم. فلسفه این است: همان بدروی که کِشته‌ای. پس‌ ای مهربانم…! ناگفته پیداست… چیزی را می‌یابیم که انتظارش را داریم، و چیزی را به دست می‌آوریم که تقاضا می‌کنیم. تعجب نکنید: ارزش انسان در چیزی که به دست می‌آورد نیست، بلکه ارزش انسان در چیزی است که مشتاق آن است!