گرفتار رهایی

ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چو «باد»

به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت

«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

این که «مردم» نشناسند تو را غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

/ 4 نظر / 15 بازدید
نرگس

[گل]

ووو

ممنون[گل]

پریسا

[گل]

نسیم

چقدر قشنگ بود یه حس خاصی بهم داد[قلب][گل]