دستان مادرم

وقتی از پزشکان  شنیدم  سمت راست بدنش بی حس و از کار افتاده شده؛ بهت زده باورم نمی شد. آخر چطور این اتفاق افتاده؟ اصلا مگه میشه...؟ یعنی اون همه صلابت و وقار سروگونه در لحظه ای  به چی بدل شد؟ یعنی مادر باید از این به بعد بی تحرک گوشه ای بنشیند و ... نه ممکن نیست... این جمله پایان ندارد یا من نمی خواهم پایان داشته باشد!!!!  آن زمان سوالاتی از این دست و  بدون جواب  در افکارم  زیاد صف می بست  اما هر بار  یه صدای آشنا در گوشم میگفت به کار خدا "چرا" نیار، همه کارهای خدا حکمتی داره ...

بعدها همان دکترها گفتند باید دست و پایی که  لمس شده مرتب  ماساژ دهید... کاردرمانی کنید... فیزیوتراپی کنید. نرمش های  مخصوص انجام بدهید تا به حالت اول برگرده و من تازه اون موقع بود که  فهمیدم حکمت این به اصطلاح بی حس شدن و فلسفه از کار افتادن یک طرف بدن مادر چیست...

فهمیدم خدا می خواسته به ما توفیق عبادتی ناب و خالصانه عطا کنه  ...فهمیدم  خدا می خواسته  مادر مثل خورشید در مرکز یک کهکشان ثابت باشه  تا مایی که به وجودش نیاز داریم بی وقفه به دورش بچرخیم... فهمیدم خدا می خواسته برای ادامه ی زندگی و بقای عمر از دست و پا و وجود او گرما و انرژی بگیریم.. فهمیدم خدا می خواسته ما به منبع  نور  نزدیک شویم تا  روشنایی کافی در دیده خود ذخیره کنیم...

و با این دیدگاه 7 سال هر کدام به میزان عشق و ارادت در سجاده ای که خدای حکیم برایمان پهن کرد عبادت کردیم ... 7 سال  هر کدام  به اندازه وسع و موقعیتش بعضا کمتر و بیشتر در مدار این خورشید چرخیدیم...  و  7 سال از سفره ی بندگی که برایمان باز شد تنعم کرده و از آن جان گرفتیم...

در آن روزها  وقتی دست ورم کرده مادر را در دست میگرفتم، قبول کردنش سخت بود که این دست بی حس شده  باشد؛ مگر می شود  دستی که خود  چشمه  احساس  است، بی حس شود؟ با خود میگفتم چرا پزشکان پی نبرده اند که دستان معجزه گر هیچ مادری از کار نمی افتد. چرا نمی دانند دست متورم مادر مثل کوه آتشفشانیست که  از شدت عشق مادرانه اینچنین سنگین شده و به دنبال روزنه ای برای  فوران به روح و قلب و جسم فرزندان خود می باشد ... چرا دانشمندان هنوز واژه ای برای اندازه گیری بزرگی و شدت و حجم این منبع عظیم عشق پیدا نکرده اند...

و حالا اغلب اوقات با خودم میگویم آن زمان چه اشتباهی کردم به جای اینکه ساعتها می نشستم کنار تخت مادر و دستش را در دستم می فشردم  و به آن خیره می شدم؛ کاش گاهی ؛ فقط گاهی همان دست را روی سرم می کشیدم و پنجه های شفا دهنده اش  را از لابه لای موهایم بیرون می آوردم... کاش لحظه ای کف آن دست را روی گونه ام می چسباندم تا از سنگینی برکت و مهرش عزت و آبرویی می خریدم... کاش اشک دیده ام را با سر انگشتان  همان  دست از روی مژه ها پاک می کردم و چشمانم را برای یک عمر بیمه می کردم ...کاش پیشانی ام را بر روی چروک همان دست می گذاشتم و با سجده ایی طولانی یک حال خوش را تجربه می کردم ...  

حیف ... صد حیف که به اشتباه گمان میکردیم  هر چه بیشتر دست و پای مادر را بمالیم زودتر درمان خواهد شد.

یقین دارم  این روزها افرادی  مثل من حسابی  هوس لمس  دستان  و حلاوت بوسه ای بر آن را کرده اند و در حسرت یک لحظه  اجابت این هوس شیرین می سوزند...

راستی  پزشکان ما چه بی تجربه و ناآگاهند که هنوز نمی دانند دستان مادر هیچگاه از کار افتاده  نخواهد شد بلکه خداوند اینچنین به آنها فرصت استراحت می بخشد تا مسئولیت ساقی عشق و احساس بودن را به خوبی انجام دهند...

ای کاش این علم نا نوشته را به خوبی می دانستند و با تاکید به ما  توصیه میکردند تا می توانید با دستان مادر تمام وجود خودتان را نوازش کنید تا  مرهم همه دردهای عمرتان باشد...

مادرم...  دستان تو را میخواهم... کاش بودی!

کاش بودی تا به چشمان معصومت نگاه میکردم و  حرف دلم را می گفتم ... به تو می گفتم اگر همه میگویند بهشت زیر پای مادران است ولی من  می گویم  آبروی بهشت از دستان توست.

من بدهکار توام ای مادر
همه جانی که به من بخشیدی
لحظاتی که برای امن من جنگیدی
و بدهکار توام عمرت را
روزهایی که ز من رنجیدی
اشک ها دزدیدی و به من خندیدی
من بدهکار توام ای مادر

 

مریم - شنبه 30/1/93

به بهانه روز مادر

 

/ 5 نظر / 14 بازدید
هتل شبستان رشت

سلام مطالبتون زیبا و دلنشین بود عالی بود حتما به ما سر بزنید اگه دوست داشتید نظر هم بزارید موفق باشید [گل]

منصوره

خیلی قشنگ نوشتی خواهرجون. من که با خوندم تک تک کلمات اشکم جاری شد. من هم به شدت دلم برای دست های مهربان مادر تنگ شده. دستانی که صاحب یه انرژی خدایی بودند. [ناراحت] ممنونم ازت به خاطر این متن قشنگ ات خواهر نازنینم

نرگس

[گل][گل]

پریسا

خدارحمتشون کنه.. دوست مهربونم مهربون ترازتو هیچ جای دنیانیست..[گل][گل]

مونا ابی

به سلامتی همه مادر ها.و ابجی جونم خیلی زیباست مطالب