به یاد مادر مهربانم

بعضی از خاطرات یه طور دیگه و با تمام جزییات روی  ذهن ما ثبت میشه.  مثل  صحنه فیلمی که بارها و بارها دیده باشیم. مثل این خاطره من: به خاطر دارم سال اول دبیرستان؛ معلم ادبیات روز اولی که به کلاس  آمد از همه بچه ها خواست هر کس یک موضوع انشا پیشنهاد کند و بعد اگر بقیه موافق بودند شخصی پای تخته بنویسه که تا هفته آخر سال به ترتیب موضوع انشا داشته باشیم. به خوبی یادم میاد لحظه ای  که ایستادم تا موضوع خودمو پیشنهاد کنم  قلبم تند تند می زد. نمی دونم برای  گفتن موضوع انتخابیم در یک جمع 30- 35 نفره اعتماد به نفس لازمو نداشتم  یا خودِ موضوع حال منو اینطور  بهم ریخته بود. به هر حال نوبت من رسید و من با صدای بلند اما لرزان موضوعم که یک واژه بیشتر نبود گفتم : "مادر" .  انتظار هر عکس العملی از همکلاسی ها داشتم غیر از چیزی که پیش آمد. تا زمانی که نوبت من برسه با  هر یپشنهادی مخالفین و موافقین از هر طرف کلاس با بی نظمی و جسته و گریخته نظراتشون رو می گفتند  تا بالاخره بعد از یکی دو دقیقه بحث  به جمع بندی برسند اما به محض اینکه من گفتم "مادر" به ناگاه و خودجوش همه بچه ها کف زدند. حتی بعضی ها گفتند همین هفته اول درباره مادر بنویسیم.  طپش قلبم تندتر  و محکم تر شد. وقتی نگاه های بچه ها به شکل کاملا شفاف  از ذهنم عبور میکنه از انتخابم  خوشحال میشم  اما چند سالیست که تداعی این خاطره و البته  اون لحظه هم برام خوشاینده هم باری از غم  سنگین روی قلبم میذاره.

تابستان دو سال بعد از این  ماجرا با اردوی دانش آموزی مدرسه خواهرم  برای تماشای فیلم "مادر" از  ساخته های مرحوم علی حاتمی به سینما رفتیم.

با وجودی که این فیلم نه اکشن بود نه هیجانی داشت اما آنچنان مرا میخکوب صندلی سینما کرده بود که تمام لحظه لحظه سکانس های فیلم به خاطرم مانده و در نهایت حالتی بود که از دیالوگ پایانی فیلم بر من مستولی  و اشکم بی وقفه سرازیر شد. جایی که اکبر عبدی "غلامحسین" در حال نوشتن دیکته است و فریماه فرجامی"ماه منیر" برای او می خواند که بنویس: مادر جان دارد و درآن لحظه  غلامحسین که فوت مادر را فهمیده می گوید: مادر مرد از بس که جان ندارد...

از آن زمان دلشوره ای که همواره در دلم بود بیشتر شد و از تصور این اتفاق برای خودم فراری بودم. اما  خطور این فکر از ذهنم بی اختیار بود و همیشه آزارم میداد. بیماریهای سخت و درد و رنج های سنگین مادر و همراهی هر لحظه ای من با او باعث میشد که نگرانی من بیشتر و بیشتر شود. تا اینکه روزی  رفتم کنار مادرم  که در حال شکستن قند بود نشستم  و گفتم: مامان میدونی من همیشه چه دعایی میکنم ؟ مادر با همان نگاه معصومانه اش گفت چی مادر! از خدا چی میخوای؟ گفتم از خدا میخوام قبل از شما از دنیا برم. من طاقت رفتن شمارو ندارم. مادرم اشک تو چشماش جمع شد  اما صدایش بغض آلود نشد . با صلابت همیشگی رو کرد به من گفت: مادر جون این دعا نیست . این یه نفرین خیلی بد در حق مادرته . هیچ مادری طاقت از دست دادن اولادش رو نداره. به من گفت: دعا کن  ما هر زمان و هر جا که بار سفر می بندیم با عزت و آبرو باشیم و مدیون هیچ بنده ای نباشیم. مادر گفت:  همیشه کاری کن که دیگران به تو بدهکار اخلاقی باشند . فقط بی منت به بنده های لایق خدا خوبی کن و خوبیهاتو فراموش کن . مادر گفت: همه ما بالاخره میریم یه وجب جا و با خودمون چند متر پارچه بیشتر نمی بریم؛ طوری زندگی کن  که وقتی  از این دنیا میری؛ خدا و بنده های خدا  ازت راضی باشند و حق و دِین کسی به گردنت  باقی نمونده باشه و پشت سرت از خیرخواهی ها و خوبیهات حرف بزنند. مادر ازم خواست دیگه این دعارو نکنم و حالا که خودم مادر شدم می فهمم اون زمان از من  چی می خواست. وقتی بیشتر فکر میکنم می بینم خودش  به تمام این نصیحتها  عمل کرد و آزاد و سبک از دنیا رفت. بعد  رفتنش خیلی از غریبه و آشنا خودشو مدیون مادرم می دونستند  اما حتی یک نفر  طلب کار مادی یا اخلاقی او نبود.

مادر سالها  با شکیبایی و ایمان سختی و بیماری  به جان خود خرید تا  در معامله با خدا ضرر نکند.  او  که راضی به رضای خدا و تسلیم به خواست پروردگار بود صبورانه  7 سال سعی صفا و مروه کرد تا  روزی که پاکیزه و رها از هر بند دنیایی لباس احرام پوشید و به طواف معبودش رفت.

او که دلش صندوقچه غصه ها و قصه ها بود گاهی برایم  از اتفاقات زندگیش تعریف میکرد و من مشتاق شنیدن حرفای مادر شیرین سخنم بودم. دلم میخواست اینقدر برام  حرف بزنه و من ساکت گوش کنم تا کمی از بار سنگین سینه اش کم بشه؛ سبک بشه؛ آروم بشه؛ اما چه سود... درد دل مادر را فقط خدا می دانست و بس. خداست که سنگ صبور همه مادرهاست. او با کوهی از درد و رنج سبکبال رفت... مس وجودش به اکسیر عشق زر شد و خدایش  خریدارش شد.

او به آن دنیا سفر کرد و هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند جای خالیش را پر کند. وقتی پیمانه کسی پر شود گریزی از سفر نیست.

او تسلیم خدایی شد که یقینا عاشق هم بودند. او فراتر از یک مادر بود...

او عاشق تر از یک عاشق بود...

او گل همیشه بهار  باغچه عشق بود...

او معنی  شعر ایثار و گذشت بود...

او قافیه غزل بندگی بود...

او ردیف زندگی بود...

او تفسیر  آیه ایمان بود...

او تجسم بی قراری  بود...

او  زیبا ترین آهنگ  صبوری بود...

او معلم مهربانی و محبت بود...

دستان او خودِ بهشت بود...

صدای او ملودی زیبای  مهرورزی بود...

بوی او عطر خدا  بود...

مثل امروز شمع وجودش آب شد اما نورش هر لحظه روشنی بخش  اتاق زندگی و دعای خیرش آرامش بخش شانه های لرزان ما.

اغلب روزها دلم هوایش را میکند ... کاش بود تا روز مادر به دست بوسیش می رفتم... کاش بود تا هر عید به  دیدنش می رفتم ...  کاش بود تا بار دیگر صوت زیبای قرآن و دعایش را  گوش می کردم... کاش بود تا کنیزی و نوکریش را می کردم...

کاش بود تا مثل دوران  جوانی  هر روز  موهایم را می بافت و من از لمس دستانش عشق میکردم...

مریم - نهم اسفند ماه 1392

       

 

آه از لذت یک لحظه مادر داشتن 

 

/ 6 نظر / 86 بازدید
پریسا

روحشون شاد.. ممنون مریم مهربونم..[گل]

ووو

خدا رحمت كنه مادر شما را.......[گل]

علی

سلام خدا مادر عزیزتون را با بزرگ مادر دنیا حضرت فاطمه محشور گرداند به امید آنروز که خود مادری مهربان برا فرزندانتون باشید[گل]

منصوره

ای کاش بود......................... ای کاش.............[ناراحت][ناراحت][ناراحت]

منصوره

گاهی وقت ها فکر می کنم مادر ما از جنس آدم های کره زمین نبود. یقین دارم موجودی آسمانی بود. فرشته ای از سمت خدا بدون بال بر روی کره خاکی. برای روح بزرگش آرامش آرزو می کنم. [گل]

نرگس

روحشون شاد