انگار که کسی در من نشسته باشد به سکوت

انگار که کسی در من، از‌‌ همان آغاز نشسته باشد به سکوت. مثل همیشه، صبح، چای داغ و یک روز دیگر. مثل هر روز که آفتاب اُریب می‌اُفتد روی صورت درخت. مثل آن دانشجو، توی خانه روبه‌رویی که ایستاده به پختن اُملت. مثل عظیم که چند پله پایین‌تر دارد رنگ‌ها را قاطی هم می‌کند. مثل هوس سفر. مثل زندگی.
اما در این متن چند کلمه آن طرف‌تر زندگی رنگ می‌بازد. وقتی مجبوری با تمام قوا با قاطعیتِ ناملایمات در بیفتی، وقتی چیزی بیشتر از زندگی را صرف هموار کردن مسیر زندگیت کرده‌ای و تنها دستاویزت امید بوده و امید... بعد از خودت می‌پرسی زندگی چه می‌تواند باشد؟ و دست‌هات را گم می‌کنی. دُرست مثل روزهای امتحان، آن روز‌ها که کلافه از بی‌جوابی سوال‌ها از کلاس بیرون می‌زدی، گوشه‌ای از حیاط مدرسه می‌نشستی و فکر می‌کردی کدام سوال را درست جواب داده‌ای و کدام را نه. و فکر می‌کنی که بعضی سوال‌ها انگار هیچ وقت جواب ندارند. مثلا اگر روزی در امتحان سوال بیاید رسالت انسان در چیست، با ذکر دو مثال شرح دهید، آدم می‌ماند. مجبوری ول کنی و بروی سوال بعدی. بعد می‌بینی سوال بعدی همین است. سوالات بعدی هم. هزار سوال که انگار یکی باشند: رسالت انسان. بعد به خودت می‌زنی که بی‌خیال. بلند می‌شوی و می‌روی کنار پنجره. می‌بینی هنوز آفتاب روی صورت درخت اُریب دست می‌کشد. می‌بینی دانشجوی خانه روبه‌رویی سُفره را پهن می‌کند. می‌بینی آن پایین عظیم رنگ‌ها را تاش به تاش روی بوم می‌گذارد. می‌ایستی به نوشیدن چای و فکر می‌کنی بعضی وقت‌ها آدم باید برگه امتحان را سفید سفید تحویل بدهد، بی‌هیچ جوابی...
 
نوشته ای  زیبا از  پیمان قدیمی
/ 2 نظر / 10 بازدید
نرگس

زیبا بود و عالی [گل]

[گل]