درخت فرفره کاغذی من...

                  

امروز دلم میخواهد به رسم هرساله روز درختکاری نهالی در  خاک زندگیم بکارم... دلم میخواهد درختی داشته باشم شاید بی برگ؛ اما پر میوه..  سرسبز نه‌؛ اما پر سایه... کوچک اما پویا ... دلم میخواهد برای خودم درخت فرفره بکارم... دلم میخواهد نهالم همین امروز شکوفه زند ... سبز شود ... بار دهد...

... و من به جای میوه چیدن! به صورت  میوه ها محکم فووووت کنم تا برایم بی پروا و  خندان  در هوا بچرخند و به هر سو آزادانه دور بزنند...جلو بروم و از نزدیک به رویشان  نگاه کنم تا  شادمانه در آینه چشمانم  تمرین رقص کنند... و باز  جلوتر بروم گوشم را به دل میوه ها بچسبانم تا صدای  نفس کشیدنشان را بشنوم و نبض احساسشان را بشمارم ...

میوه این درختم را  دوست دارم ... آخر دانه دلش از روی چهره اش  پیداست ... درونش را می توان دید... سوا کردنش  آسان است...شناختنش ساده و راحت است... رنگ و وارنگ اما یکرنگ است...  

دلم میخواهد باغی پر از درخت فرفره داشته باشم... باغی رویایی همچون روزگار دلخواهم... آخر دلم میخواهد آدمهای روزگارم مثل میوه های باغم روراست باشند...  دلهایشان روی چهره هایشان باشد... با رویِ دل کنار من باشند... همراه من باشند ... رو به روی من باشند... دلم میخواهد آدمهای روزگارم مثل میوه های باغم تمام وجودشان یک لایه باشد... نه پوستی نه نقابی نه جلا دهنده ای

تنفس در این باغ به من جان تازه می دهد... مرا جوان می کند...  روحم را آرام می کند...

آخر همیشه طنازی باد و برگ و شاخه !!!!!... چه می شود  یک بار هم میوه ها برای نور و نسیم  جشن و پایکوبی بگیرند.. چه می شود سنت شکنی کرد و جور دیگر بود؟!!

...چه می شود باد  از هر سو بداهه نوازی کند... برگهای خشک آزادانه کف بزنند... فرفره ها روی درختان برای آسمان و زمین رقاصی کنند...  مگر چه می شود!!!!

                        

باغ فرفره ام را دوست دارم! چراکه رهگذرانش  به  نرمی در آن راه می روند.. آرام بر  زمین آن گام می نهند... مراقب قدمهایشان هستند مبادا روی صورت میوه های تنهای ریخته بر زمین  پای بگذارند و دل آنها را زخمی کنند...

درخت فرفره ام را دوست دارم! چون میوه اش با آب باران شسته  و شاداب نمی شود ..  برعکس !! با بغض آسمان گریه اش میگیرد...  از درد و دل ابرها چهره در هم فرو میکند و اشک می ریزد ... او تاب هق هق  آسمان را ندارد؛ قلبش  می شکند ... نفسش بند می آید و  زود می میرد...

نهال  فرفره ام را دوست دارم! او نوید تولد لبخندی شیرین بر لب مسافران باغ را می هد... مژده بازدمی جانبخش به دلی مرده میدهد... پیام آور نَفَسِ عمیق به دلخسته ایست که  در خاطراتش پرسه زنان  گم شده 

او  نه بهار می شناسد  نه پاییز سرش می شود... زودتر از بهار شکوفه می دهد و دیرتر از پاییز رنگ می بازد...

او نفس حبس شده در سینه ام را آزاد می کند...

وااااااای چه می گویم؟!!!  نمی دانم چرا دل من این همه افسانه ای شده... چه چیزها که از من نمی خواهد... باید کمی بیشتر آه بکشم شاید هوای دلم عوض شود...

                           

مریم - 14 اسفند ماه 1392

 

/ 3 نظر / 42 بازدید
پریسا

آرزو دارم دلت از غصه ها خالی شود سهم تو از زندگی، یک عمر خوشحالی شود ... ممنون دوست عزیزم..بی نظیری مثل همیشه..[گل]

منصوره

بسیار عالی بود خواهر گلم. لذت بردم [گل][قلب][گل] آرزوی همچین دنیایی را دارم...