...که من از صاعقه خاطره ها در دل خود میترسم....

هنوز یک روز از دی ماه نگذشته ؛ حال و هوایم ابری شده... آسمان دلم تیره  و  کمی گرفته ... 

شال و کلاه میکنم 

ردّ خاطره هایم  را می گیرم 

شانه به شانه  با خیال  قدم می زنم 

قدمهایم را آرام  بر میدارم تا مبادا در مرور خاطره ها یکی از قلم بیوفتد... قدم هایی به آرامی  سکوت... شبیه راه رفتن شاپرک ... مثل دویدن پروانه

قاب خاطره ها یک به یک در ذهنم نقش می بندد ... و من دلم میخواهد  مثل تعریف کردن یک رویای شیرین اما ناتمام؛ بارها با لذت و هیجان همه را  در خیال بازگو کنم... تکرار کنم ... حرفش را بزنم...  شاید آخرش یادم بیاید ... شاید آخرش خوب و خوش باشد ... شاید آخرش آنگونه که من دوست داشتم تمام شود...

اما حیف

این بار  هم اشک  سرزده و بی دعوت در میزند  ... صدایم می کند ... صورتم را می شوید...

 آخر او آیات غم را خوب می شناسد..نمی خواهد من به رویاهای غمگین سفر کنم...

مثل مادر  برای نماز  صبح بیدارم می کند... دست بر صورتم میکشد و آرام بلندم می کند...

مثل نماز صبحی که از همه عبادات پرفضیلت تر است

همه روزهایی که کسوف احساساتم را نظاره  می کنم ...  

همه  شبهایی که خسوف  هلال دستانم  را رصد می کنم ...

همه لحظاتی که از تداعی غصه ها و قصه هایم ، بند بند وجودم می لرزد...

 و همه  دقایقی که از  رعد هق هق و برق  بغضم می هراسم و به گوشه ای پناه می برم ...

بر من نماز اشک  واجب می شود ... گوارا و آرامبخش روحم می شود...

بر سجاده اشک که می نشینم آرام و سبک میشوم... گویی بر قالی سلیمان نشسته و  پرواز می کنم...

اشک  خوب می داند ... خوب می داند که من از صاعقه خاطره ها در دل  خود  میترسم....

و اینچنین اشک در و جود فقط انسانهاست که کولاک می کند و میان خاطره هایشان می پیچد تا  آرام جانشان شود...

خدارا برای این چشمه زلال و شفابخش شاکرم.

 

مریم -  غروب یکشنبه - اول دی ماه 1392

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
نرگس

[ناراحت]

ووو

ممنون[گل]

پریسا

[ناراحت]