برفٍ روزهای آفتابی

این که میگن هر که بامش بیش برفش بیشتر یعنی هر چی داراتر باشی گرفتاریت بیشتره. اما من میخوام بگم این دارایی چی می تونه باشه! کلی پول و طلا؛ یه قصر؛ یه ویلا؛ یه خونه خیلی بزرگ؛ یه برج؛ یه فروشگاه مدرن  یا یک ‹دلِ دریایی›

میخوام بگم وقتی کسی  یه دل بزرگ داشته باشه قطعاً گرفتاری و دغدغه اش بیشتر میشه... گرفتار غصه دوست؛ همدردی با رفیق؛ مشکل همنوع؛دردِ دردمند؛ غمِ عشق.. و اینطوری ‹این دِلِ پر از مرواید و کیمیا› دریا میشه

مثل دریا رو به آسمان! دلها بامی رو به آسمان هستند..

 "دلها"  غار نیستند که نه سقفی! نه دری! نه پنجره ای! هیچی جز دیوار سنگی نداشته باشند. بلکه یه خونه  قدیمی با حوض و شمعدونی و نرده های چوبی  و دیوارایی پوشیده از پیچک و یاس رازقی  هستند. 

هر چی بام این خونه  خالی از ابزار زنگار زده و وسایل دست و پاگیر و زائد باشه  برفی که روش می شینه تمیز تر و صاف تره .. 

چند ضلعی های رقصان بدون هیچ مانعی بین آسمانِ دنیا و بامِ دل  فرود میان  تا قلب هارو سپیدپوش کنند.  پشت سره هم  و بی نظم ... برفٍ غصه ها..غمها... سختیها...آسانیها... شادیها... دلتنگی ها...  لبخندها...اشکها. و عشقها ... گاهی  روی هم می نشینند و گاهی ...

دلها  با بارش این برفها سپید میشن و سپید باقی می مونند . چون این برف چهار فصل می باره. هنوز این برف پارو نشده یه ابر دیگه و یه برف دیگه ..هنوز آدم برفی این یکی آب نشده یه آدم برفی دیگه...

شاید به خاطر همینه که هر وقت آسمون بارونیه ابرها تیره میشن اما هر وقت قراره برف بیاد گونه های آسمون سرخ میشه؛گویی از بامها خجالت میکشه. 

 رسم کارِ دنیا مثل قانون ِ بام و برفه!

 مگه میشه یه خونه  بزرگ داشته باشی اما بامش کوچیک باشه؟؟؟ مگه میشه یه قصر مجلل زیر آسمان آبی داشته باشی اما سقفش سوراخ  باشه؟؟؟ مگه میشه یه فروشگاه با کلی اجناس گرون قیمت و  نایاب داشته باشی اما براش یه سقف مطمئن نساخته باشی ؟؟؟

نه؛ ممکن نیست ...

برف ها می بارند و می نشینند حتی روی یک سیم برق نازک خیابان.

برف های می بارند حتی در روزهای آفتابی؛ حتی با اجازه خورشید و  دور از نگاه ابرها

برف ها می بارند اما  بالاخره یا آب میشوند  یا با وزش بادی در هوا پخش و ناپدید می شوند...

در این میان این منم که باید از تماشا و قدم زدن روی  قالیچه های سپید لذت ببرم...

این منم که باید برف نشسته بر بام دلم را پارو  کنم و صدای خِرِش خِرِش و زحمت پارو زدن را به جان بخرم.

این منم که با  بارش هر برف یکدست می شوم و با پارو کردن آنها  پاک می شوم.  پارو ها چه ماهرانه همه آنچه روی هم تلمبار شده را از وجودم می روبند تا آماده  بارشهای بعدی شوم... چه خوب مرا سبک میکنند تا زیر سنگینی برف های پیاپی ویران نشوم.

این منم که با برفهای نشسته بر دلم آدم برفی درست میکنم و شاهد ذوب شدنش می شوم... آدم برفی هایی از جنس برفِ مشکلات.. برفِ سختیها... برفِ غمها... برفِ ناملایمات... برفِ بی معرفتیها... حتی برفِ شادیها... برفِ خوشی ها ... برفِ خوبیها. چون خوب می دانم این برف ها رهگذرند... همه میهمان چند روزه دلم هستند... ماندنی نیستند؛ اما ساختنی اند...

من ایمان دارم خورشید عالم تاب می تابد و برفها را آب می کند. کمی صبر شایَد...

 من ایمان دارم زندگی در حال تغییر است و اینچنین که امروز است نمی مانَد. کمی  بَصَر بایَد...

من ایمان دارم بهار در راه است... و این "ایمان" همه دارایی من است...

پس

یادم باشد سر به هوا روی برف های ذوب شده راه  نروم تا دچار لغزش نشوم .

یادم باشد غرور و غفلت را به خزانه داراییم راه ندهم تا در معامله زندگی ضرر نکنم.

یادم باشد برفٍ روزگار تابستان و زمستان نمی شناسد،او می بارد تا هوای زندگی مرا عوض کند.

مریم

 شنبه دوازدهم بهمن ماه 1392 

                      
              

 ای دنیا

خنده ام می گیرد از تقلاهایت

که چگونه در پی آنی که زمینم بزنی!

ای دنیای پر از سراب این را بدان :

هرگز در مقابلت کمر خم نخواهم کرد

هرگز در مقابلت زانو نمی زنم.

هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.

هر چه خواهی باش

ولی  این را بدان

من ، خدا را دارم.

/ 4 نظر / 16 بازدید
armin

سلام دوست عزیز خوشحال میشم به وبلاگ منم سری بزنی و دل نوشته هاتو به اشنراک بذاری منتظرتم

پریسا

[گل]

منصوره

به گمانم هر فصل خداوند قشنگی های خودش را دارد و هر کدام به نوعی زمان را برایمان دلپذیر می کند. برای هوای دلت چهار فصل خداوند را آرزو می کنم که در آن نعمت های فراوان گنجانده است. کافی است نگاهمان را به آفتاب سوزانش به برف های سفیدش به بادهای پاییزی اش و همینطور به بهار که شکوفایی طبیعت اش است عوض کنیم. [گل][قلب]

نرگس

[گل][گل]