ایمان کودکانه یا دعای مادرانه!!!

                   

یازده سال پیش وقتی دخترم 6 ساله بود و کلاس آمادگی می رفت یه روز صبح اول هفته  در راه  مهدکودک گفت: مامان خانم معلم ما راست میگه که خدا دعای مادر برای بچه اش رو قبول میکنه؟ محکم و قوی گفتم: بله مامان جون. معلمتون درست گفته.

دختر کوچولوی من خوشحال شد و گفت: پس مامان میشه دعا کنی من این هفته مبصر کلاس بشم؟ گفتم باشه الان دعا میکنم. من دعا کردم و خواسته فرزندمو از خدا خواستم اما شک و ترسی ته دلم آزارم می داد که اگر این خواسته به اجابت نرسه چه جوابی برای او آماده کنم. با خودم میگفتم اگه این هفته مبصر کلاس نشه آیا اعتقادش به دعای مادر و جایگاهی که از مادر نزد خدا در ذهنش ساخته تغییر نمی کنه؟ آیا  بازهم خواسته هاشو به من میگه؟ آیا بعد از این حرفهای خانم معلم رو با یقین قبول میکنه یا با تردید می پذیره... در همون چند دقیقه باقی مانده تا به مهدکودک برسیم از یک طرف حسابی فکرم درگیر این آیاهای مزاحم بود و از طرف دیگه خوشحالی وصف ناپذیری که در برق نگاه دخترم می دیدم هم نگرانم می کرد هم گویی پیغام میداد او همین الان مطمئن شده که به خواسته اش می رسه حتی اگر کوچک و از دید ما قابل دسترس باشه

 شادی دخترم  به این معنا بود که او به  حرف خود و معلمش کاملا ایمان داشت...

به مهد کودک رسیدیم... وقتی هر دو در حال در آوردن کفش ها و پوشیدن دمپایی مخصوص مهد بودیم دخترم در پوست خود نمی گنجید و هیجان عجیبی داشت. شاید خود را در مقام نماینده کلاس تصور میکرد و با خود کارهایش را مرور می کرد؛ اما من هنوز دو به شک بودم. ای کاش یقینی که او به آن رسیده بود  کمی هم در دل من بود... ای کاش ... بگذریم ...

به راهرو بزرگ مهدکودک که رسیدیم خانم معلم جلوی در کلاس با همان انرژی و لبخند همیشگی ایستاده بود و با سلام و صبح به خیر پر حرارت و اشتیاق از ما استقبال کرد.  دخترم را به او سپردم و خداحافظی کردم... چند قدمی از کلاس دور شدم اما طاقت نیاوردم. برگشتم و گفتم: ببخشید خانم میشه یه لحظه از کلاس بیایید بیرون؟ خانم معلم گفت: بفرمایید کاری داشتید؟ ماجرارو براش تعریف کردم و گفتم من برای دخترم دعا کردم اما میشه شما!... هنوز جمله ام تمام نشده بود که خانم معلم گفت: نترسید... باور میکنید همین چند دقیقه پیش وقتی به دیوار کلاس؛ جایی که عکس بچه هارو روی گل های کاغذی آفتابگردون چسبوندم، نگاه می کردم تصمیم گرفتم دخترخانوم شما این هفته نماینده کلاس بشه!

دیگه نتونستم ادامه بدم و حرفی بزنم. تشکر کردم و دوباره خداحافظی و برگشتم. اول با خودم گفتم خدارو شکر که دعام مستجاب شد. اما بعد کمی که گذشت از خدا خجالت کشیدم... از اینکه با جرات و یقین و اطمینان خواسته ام رو به خدا نگفته بودم شرمسار بودم... از اینکه در استجابت دعا به دلم شک راه داده بودم از دست خودم ناراحت بودم...  از اینکه خودمو مجاب کردم بعد از خدا باز به بنده اش رو بزنم کلافه شده بودم...

با خودم گفتم حتما خدا به یقین و اطمینانی که در دل اون بچه بوده نگاه کرده وگرنه این شک من کجا و استجابت دعا کجا...!!!

اما امروز سالها  از آن ماجرا می گذره... و خواسته های بچه ها... دعاهای بچه ها... دغدغه های بچه ها ... حاجت های دل بچه ها خیلی بزرگ تر ، مهم تر و حتی دست نیافتنی تر شده

در هر حال چاره ای نیست وقتی می بینم دعای مادرانه با ایمان کودکانه کارساز است باید بگردم ...

باید مادری را پیدا کنم تا بتواند بزرگوارانه برای همه بچه ها  مادری کند و مادرانه دعاگو باشد...

باید مادر روسفیدی را بیابم تا حاجت دل بچه هارو خالصانه و با یقین به درگاه خدای مهربان ببرد...

باید به مادرِ بهترین مادر دنیا  متوسل شوم...

امشب همان شبی است که  اگر دل به دلِ دُردانه رسول خد(ص) بسپارم حتما آن بانوی با وفا برایم مادری می کند...

 امشب باید به پنجره های قبرستان ابوطالب دخیل ببندم  و از  آن بزرگ بانوی  ایثارگر و یار فداکار رسول الله(ص) مدد بگیرم ... 

امشب باید به دلِ شکسته و غمگین یگانه گوهرش، او را  قسم دهم تا  برای همه جوانان سرزمینم دعاگوی خیر و نیکی و سعادت  باشد...

امید و اطمینان دارم  از دعاهای "حضرت خدیجه(س)" آن مادر بزرگوار تاریخ اسلام  حتما حاجات همه جوانان ما... خواسته های مادی و معنوی همه همسن و سالان دختران من ...  همه بچه هایی که در دلهای پاک و معصومشان دهها آرزوی کوچک و بزرگ هست، به لطف و عنایت حضرت حق برآورده به خیر خواهد شد.

التماس دعا

مریم - 16  تیرماه 1393- 9 رمضان 1435

 مقارن با سالروز وفات ام المومنین "حضرت خدیجه کبری(س)"

/ 17 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک رهگذر

سالهاست غرق سوال شده ام غرق آرزویی دور و محال شده ام، سالهاست من دست به دامان توام، من همان بنده پریشان توام...[گل]

فضل الله

سلام . خیلی زیبا و صادقانه نوشتید . واز ارادت شما به بانو خدیجه مادر همه ی مؤمنان لذّت بردم ، میدونی بیشتر ما ها جوگیر میشیم و در ارادت به بانو فاطمه متمرکز میشیم بطوریکه مادر بزرگوارشون رو فراموش می کنیم ! ارادت به بانوفاطمه خیلی خوبه امّا فراموش کردن مادرشون و کار نازیبایی است.[گل] نجوای دل

شاپرک

حضرت زهرا(س): برای من سه چیز از دنیای شما دوست داشتنی است: تلاوت قرآن نگاه به چهره پیامبر انفاق در راه خدا

سپیده

شخصیت ادمها را از طریق کردارشان توصیف کنید تا هرگز فریب گفتارشان را نخورید

سپیده

گریستن نشانه ضعف نیست از زمان تولد نشانه این بوده است که شما زنده اید[تایید]

منصوره

من نیز همچون تو از دردانه رسول خدا(ص) می خواهم که به خواسته های مادی و معنوی همه فرزندان توجه کند. حتی فرزندانی که ممکن است سال ها از دوران کودکی شان گذشته باشد و آثار گذر زمان در چهره شان نمودار گشته باشد. بسیار زیبا نوشتی خواهرم[گل]

نرگس

مثل همیشه عالی [گل][گل]

ღصداقت پیشهღ

تسبیحی بافته ام ؛ نه از سنگ ... نه از چوب ... نه از مروارید ... تک به تک ؛ مهربانی هایت را ؛ به نخ کشیده ام ... تا برای شادمانیت ؛ ... دعا کنم !!!

aydin

ﺧﺪﺍ ﺳﻨﺪ ﺯﺩﻩ ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻓﺘﺎﺩﻩ ﻟﯿﻠﯽ ﻟﯿﻼ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﻋﺮﺵ ﺑﺮﯾﻦ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎﺳﺖ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﻢ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﺑﺮﺍﺑﺮﯼ ﺑﮑﻨﺪ ﺑﺎ ﻃﻌﺎﻡ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﻃﻌﺎﻡ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﯾﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﺎﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﻡ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ﺍﻣﺸﺐ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻏﻼﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻓﺪﺍﯼ ﺍﻡ ﺍﺑﯿﻬﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺎﺑﺎﻫﺎ ﻓﺪﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺯﻫﺮﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﺪ ﺧﺎﮎ ﭘﺎﺵ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﻢ ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﺪ ﺍﺯﺩﺣﺎﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻇﻠﻤﺖ ﺷﺐ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﺍﺭﺑﺎﺑﯽ [گل] (ﯾﺎﺳﯿﻦ ﻗﺎﺳﻤﯽ)

aydin

ﺧﺪﺍ ﺳﻨﺪ ﺯﺩﻩ ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻓﺘﺎﺩﻩ ﻟﯿﻠﯽ ﻟﯿﻼ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﻋﺮﺵ ﺑﺮﯾﻦ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎﺳﺖ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﻢ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﺑﺮﺍﺑﺮﯼ ﺑﮑﻨﺪ ﺑﺎ ﻃﻌﺎﻡ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﻃﻌﺎﻡ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﯾﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﺎﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﻡ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ﺍﻣﺸﺐ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻏﻼﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻓﺪﺍﯼ ﺍﻡ ﺍﺑﯿﻬﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺎﺑﺎﻫﺎ ﻓﺪﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺯﻫﺮﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﺪ ﺧﺎﮎ ﭘﺎﺵ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﻢ ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﺪ ﺍﺯﺩﺣﺎﻡ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻇﻠﻤﺖ ﺷﺐ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﺧﺪﯾﺠﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﺍﺭﺑﺎﺑﯽ [گل] (ﯾﺎﺳﯿﻦ ﻗﺎﺳﻤﯽ)