آغازی بر یک پایان

دیگه یواش یواش باید خانه تکانی را  شروع کنم... دیگه آروم آروم دارم به یک  آغازی تازه نزدیک می‌شوم... دیگه کم کم درهای یک  فصل جدید به رویم باز می‌شود...

درسته... چند روزی به تاریخ تولدم باقی نمانده  تا از مرز چهل‌ودوسالگی بگذرم، اما تصمیم گرفته‌ام امسال نه پا در سرزمین خاطرات سالهای پیش  بگذارم و نه دفتر آرزوهایم را ورق بزنم و نه با نا امیدی به آن نگاه کنم...

امسال با خودم قرار گذاشته ام هیچگاه  زمان را به عقب برنگردانم... وقتی نمی خواهم ب رای بازگرداندن آنهایی که از زندگیم رفته‌اند تلاش کنم و نه می‌توانم مانع ورود کسانی شوم که نباید به زندگیم می‌آمدند... وقتی  نه می توانم اتفاقات گذشته را تغییر دهم و نه می توانم حوادث پیش آمده را به میل خود به پایان برسانم،  پس سفر به گذشته تلف کردن وقت و توان من است و بس...

امسال با خودم عهد بسته ام طور دیگری برای  آرزوهایم  دعا کنم...  چون امیدم  به خداییست که خودش به دلم اجازه آن آرزو را  داده و خودش اجابت آن را هم بر عهده گرفته... و صد البته پاسخ بعضی دعاها "صبر و انتظار" است و جواب برخی دیگر را حتی بهتر از چیزی که فکرش را می کردم  داده و خواهد داد...

می‌دانم خانه تکانی سخت است... دست تنها و بدون کمک خسته  می‌شوم... اما لازم است... باید  شروع کنم...........

دلتنگیهایم را در چمدانی می‌گذارم و  محکم ققلش می کنم  تا کمتر به آن سر بزنم... اصلا بهتر است جایی باشد که دستم به آن نرسد و دائم کم و زیاد و زیر و رویش نکنم... جابه جایش نکنم تا گرد و خاکش بلند نشود و راه نفسم را نگیرد... وقتی به کارم نمی آید بهتر است به کناری باشد تا چشمم به آن نیوفتد و انتظار به سراغم نیاید... هر چند که انتظار هم تلخ است هم شیرین... هم گواراست هم مرگ‌آور... هم دوست داشتنیست هم زجرآور...

 لبخندهایم... لبخندهایم  را در چندین گلدان می‌کارم و لبه پنجره روزگارم می‌چینم تا روشنایی دنیا برآنها بتابد... تا هر روز به آنها آب دهم و تماشایشان کنم و برایشان حرف بزنم... دلم می‌خواهد حسابی رشد کنند و شاداب  باشند ... دلم می خواهد هر روز غنچه دهند و از شکفتن غنچه ها عکسی به یادگار بگیرم تا صفحات آلبوم  عمرم  پر شود از  تصاویر زیبا و چشم‌نواز ... دلم میخواهد  هر صبح غنچه‌ها بشکفند  تا هوایم  پر شود از عطری مستانه  ... تا  سرمست شوم و جانی دوباره به من بخشیده  و روحی تازه در کالبدم دمیده شود...

اشک‌هایم... اشک هایم را کجا بگذارم...  این  بلورهای زیبا، شکننده و با ارزش ... اشکی  که حکم دارو  و درمان دارد جایش باید هم امن باشد هم در دسترس... چرا که گاهی سنگین‌ترین دردها با قطره اشکی تسکین می‌یابد... اصلا بهتر است همینجا در صندوقچه نگاهم نگه دارم تا چشم به هم زدنی دستم به آن برسد و آرامم کند... تا  در وقت نیاز دنبالش نگردم و سردرگم و پریشان نشوم...  وقتی چشمانم از شادی یا غم پر از اشک می شود یعنی من عاشقانه زندگی کرده ام... یعنی روح من زنده است... یعنی من سرشار از آرامشم...

 می خواهم روزهایی که در راه است عاشق تر از همیشه عشق بورزم ... ساده‌تر از همیشه مهر بورزم... آسان‌تر از همیشه دوست بدارم ... می خواهم عاشقِ "عشق" باقی بمانم... چرا  که "عشق"  «مرکب» حرکت است نه مقصد "حرکت"

و چه ناشیانه  گاهی خود را برای عاشق شدن... عاشق بودن ... و عاشق ماندن سرزنش کرده‌ام...

باید تا دیر نشده از همین امروز خانه تکانی را شروع کنم... آغازی بر یک پایان دیگر در راه دارم...

چه فرقی میکند چند سال از عمرم گذشته و چند سال دیگر باقیست...

برای خانه تکانی  و نونَــــوار کردن هیچ وقت دیر نیست... 

مریم - 17 آبانماه 1393

       

/ 75 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زبل خان

هرگز تمامت را برای کسی رو نکن بگذار کمی دست نیافتنی باشی آدمها تمامت که کنند، “رهـــــایت” می کنند...

زبل خان

باید به دنبال شادی ها گشت ؛ چرا که غم ها خودشان ما را پیدا می کنند ...

شاپرک

نگران منی که نگیره دلم واسه دیدن تو داره میره دلم نگران منی مثل بچگیام تو خودت می دونی من ازت چی می خوام [گل]روحش شاد "مرتضی پاشایی"[گل]

شاپرک

تحمل نداره نباشی دلی که تو تنها خداشی....[گل] روحت شاد پاشایی عزیز[گل]

علی

با تبادل لینک موافقین؟؟؟بیا وبم خبرشو بدین منتظرم

آسمان

شرمنده دوست عزیز .. دیر متوجه شدم .. به هر حال صمیمانه ترین آرزو ها را براتون دارم... میلادتون پساپیش مبارک ..[گل][گل] به دلیل مشغله های دنیای واقعی چند وقتی کمتر می تونم به دنیای مجازی سر بزنم .. اما باز هم واسه خوندن دلنوشته هاتون کمی با تاخیر هستم ... موفق باشین

آسمان

در فروبسته ترین دشواری در گرانبارترین نومیدی، بارها بر سر خود بانگ زدم: "هیچت ار نیست مخور خون جگر، دست که هست"! بیستون را یاد آور، دستهایت را بسپار به کار، کوه را چون پرِ کاه از سر راهت بردار! و چه نیروی شگفت انگیزیست، دست هایی که به هم پیوسته ست! فریدون مشیری

سپیده

وااااااااااااااااااای مریم جونم من یه دنیاااااا شرمنده شدم [شرمنده][شرمنده][شرمنده] عزیز دلمم تولدت هزاران بار مباااااااااااارک [هورا][هورا][هورا] ایشالله همیشه و همیشه سلامت و شاد و خوشبخت باشی و همه خوشیهای عالم واسه تو باشه [بغل] ببخشید خانوم خانوما که انقده با تأخیر تبریک گفتم .. واقعا معذرت میخوام باور کن اصلا وقت نمی کردم نت بیام و الان که دیدم تولدت بوده کلی شرمنده شدم برات بهترینا رو ارزو می کنم [ماچ]

سپیده

الهی 100 ساله شی نــــــــــــــه 120 ساله شی نــــــــــــــه 120 سال کمه همیشــــــــــــــــــــــــه زنده باشی [بغل][ماچ][ماچ][ماچ][بغل] تولدت مبااااااااااااارک خوشگل خانوم [هورا]