یادی از مکتب خانه بابا...

امروز یکی از زیباترین روزهای  تقویم را ورق می زنم... تاریخی  که بهترین بهانه برای ماندگار شدن پیدا کرده

حد فاصل میلاد دو عزیز  

یک روز به جود و  سخا و بخشش و گذشت مزّین شده  و روز دیگر  به نام مظهر جوانمردی و مروت و عدالت و مردانگی

چند سالیست که نامگذاری روزها باب  شده و  هر از چند گاهی یک نام جدید برای یک روز خاص تایید و در روزشمارها ثبت می شود. اما روز پدر نه در شورایی مطرح شد و نه در سالنامه ای ثبت و نوشته شده ... سنتی قشنگ و خودجوش که در جامعه  ما مرسوم شد.

هرسال که می گذرد افسوس می خورم که چرا آن زمان که پدرم بود روز پدر نامگذاری نشده بود... به آن روزها که فکر میکنم دلتنگ می شوم... دلتنگ می شوم که آن روزها رفته اند...

از جبر روزگار گریزی نیست و با دنیا نمی توان جنگید... دنیایی که هر روز با یک اتفاق کوچک دهها درس بزرگ به ما می آموزد و چشم و گوشمان را بازتر میکند و مثل مادری دلسوز اما خشمگین بی صدا و آرام تلنگر و نیشگونی می زند تا حواسمان را بهتر از قبل جمع کنیم. دنیایی که به من یاد می دهد با روند اخلاقی و فلسفه رفتاری انسانها نمی توان مبارزه کرد. دنیایی که به من آموخت حریم قلب و دلت ویژه کسانیست که لایق بودن در آن مکان را دارد و تنها تعداد محدودی در آن جاودانه هستند...

حیف که به جای یاد گرفتن آموزه های بزرگان دینی مان به خصوص در این دو مناسبت،  همه ی همّ و غمّ خود را صرف خریدن گل و شیرینی و کادو و دیده بوسی و ... می کنیم. نه اینکه اینها بد باشد نه. خیلی هم خوب و شادی آفرین و خاطره انگیز است. بد نیست  اگر  یادمان رفته  بخشش - چه مادی و چه معنوی - یعنی چه و چه کاربردی دارد و قبل از هر چیز چه نفعی برای خودمان دارد... و یا فراموش کرده ایم پیش قضاوتی - چه عادلانه و چه ناعادلانه- درباره یک شخص ته تنها درست نیست بلکه نشان دهنده شخصیت و طرز فکر ماست نه طرف مقابل با نام مولود این روزها برایمان منش و مرامشان یادآوری گردد و قدری به خود آییم.

نمی دانم... شاید اگر پدر من هم زنده بود همینطور سرگرم این کارهای ظاهری می شدم و  از اصل تفکر آن بزرگواران در دوری از دنیاگرایی و عواقب وابستگی به دنیا غافل می گشتم. 

خوب که فکر میکنم به پدرم افتخار می کنم و به خودم می بالم که او پدرم بوده و با رفتارش الگوی خوبی برای ما بود و حالا  کوله باری از درسهای نانوشته او را به همراه دارم.

گمان میکردیم او بی سواد است و  ظاهراَ  نه  درسی  خوانده  و نه مکتبی رفته ...

چه اشتباه بزرگی!!

 اگر اینطور بود پس چگونه آداب معاشرت و  مردم داری و مدارا  را به درستی می دانست... پس چطور راه و رسم گذشت و جوانمردی و بخشش  در حق غریبه و آشنا؛ دوست و فامیل؛ همسایه و همکار ؛ مرد و نامرد را به خوبی بلد بود... اگر کتابی نخوانده بود پس از کجا هر شب به ما فروتنی و صبوری ، رافت و مهربانی و  فرونشاندن خشم و غضب را دیکته می گفت...

او بی سواد بود اما با سرمایه جوانمردی و رعایت حق الناس برای خود بادر همسایگی خدا خانه ای ثبت نام و پیش خرید کرد و در آن آرام گرفت...

در نهج البلاغه مولا علی(ع) می فرماید وابسته دنیا نباش چرا که اگر صبحگاه به تو لبخند زند و دلت را بخنداند تا شب تلافی خواهد کرد و اشکت را  در خواهد آورد. و الحق که این جمله واقعا لمس کردنیست و اگر غرق معنایش شویم از چه گفتارها و رفتارهایی باید پرهیز کنیم. پدرم بارها با زبان و گویش خودش معنا و تفسیر این فرمایش مولا را به ما می گفت.

او اهل تظاهر نبود.. با همه مهربان بود و رافت و خوش قلبیش در بین اطرافیان  زبانزد بود...یادم نرفته دست مرد مریض الاحوال روحی که سیلی بر صورت دختر جوانش زد گرفت و به جای تلافی مثل یک حامی مقابل کسانی که قصد او را کرده بودند ایستاد و به جای شکایت، او را تیمار کرد ... از غذای خودش به او داد و از لباسش بر تن او پوشاند و در جیبش توشه راهی گذاشت...

او چون دل به دنیا نبسته بود با هر خودخواهی و خواسته ای  با مردم تندی و بزرگی نکرد...

با خواهرم  که صحبت می کردیم حرف هر دوی ما ابن بود  که در  این سالهای اخیر افراد زیادی در زندگی ما آمدند و رفتند که اغلب به اشتباه بر تن یک بیگانه پیراهن "دوست" کردیم و او را در شمایل یک رفیق با معرفت دیدیم، در حالی که او یک رهگذر بیشتر نبوده.

با هم حسرت می خوریم و می گوییم کاش بابا  هنوز بود تا از او می پرسیدیم با این همه آشنای غریبه چه کنیم... پاسخ نارفیق را چگونه دهیم... به بددهنی و  تندخویی و نامهربانی این به اصطلاح دوستان  چه جوابی بدهیم...

نمی دانم شاید که نه ؛ قطعا اگر بابا بود میگفت بگذار و بگذر...

 مطمئنا میگفت اگر به بدرفتاری دیگران، بدی نشان دهی با او هیچ فرقی نداری ...

میگفت با سکوت خود از او بگذر...

او خوب فهمیده بود هر آدمی لایق بودن در فکر و  وقت و احساس ما نیست...

راست میگفت که: همان بهتر که با پای خودشان بیایند و با پای خودشان بروند... دریا که از نبودن ماهی نمی میرد...

هنوز خیلی از درسهای پدرم مانده که باید مرور کنم و به فرزندانم یاد بدهم... هر روز که می گذرد روزگار درسی تازه می دهد و جای خالی اورا بیشتر به رخ ما می کشد.

یادت به خیر بابای خوبم

روزت مبارک بابای مهربونم

دلتنگ روزهایی هستم که در بین ما بودی

بی تو با خاطره هایت عشق می کنم...

 

مریم -  22  اردیبهشت 1393

به بهانه روز پدر

/ 5 نظر / 24 بازدید
منصوره

خیلی زیبا در وصف پدر مهربانمان نوشتی خواهرم. روحش شاد. یادش را همیشه به بزرگی و مردانگی در ذهنم جاودانه کرده است. دلم برایش چقدر تنگ شده است.[ناراحت]

پریسا

عالی وبی نظیرمریم عزیزم [گل] روح پدرتون شاد..

پریسا

پدرت چه خوب یادت داده که همیشه باسکوت قشنگت زیبا میگذری...

نرگس

خدا رحمتشون کنه ... روحش شاد [گل][گل]