شهر بازی

برگزیده

شب پیش سومین سالگرد ازدواج خواهرم بود. او به خاطر شغل و موقعیت زندگی همسرش مجبور شد به اروپا مهاجرت کند و زندگی در شهر پل‌ها(هامبورگ آلمان) را بپذیرد. به همین دلیل سالگرد ازدواج را دو نفری جشن می‌گیرند.

دیشب که با هم گپ می‌زدیم گفت امسال کودک شدیم و برای جشن دو نفره به شهر بازی رفتیم. و بعد چند تا عکس خیلی قشنگ برام فرستاد.

به تصمیم و نوع جشن خواهرم که خوب فکر کردم با خودم گفتم  این دنیا دست کمی از شهر بازی ندارد... همه سوار بر اسباب بازی زندگی هستیم اما اغلب بلد نیستیم چطور از آن لذت ببریم... گاهی بی‌دلیل می‌ترسیم... گاهی همراه با شوق، گاهی با دلهره، گاهی با خنده  و گاهی با گریه بر اسباب‌بازی سواریم... گاهی چشمهایمان را می‌بندیم و جز خودمان نمی‌بینیم و گاهی آنچنان سفت و محکم دستگیره  اسباب‌بازی را می‌چسبیم  که انگار مال خود کرده‌ایم و قرار نیست دقیقه بعد از آن جدا شویم.

دنیا همین شهر بازیست...همین قطار وحشت، همین سُرسُره، قایق پدالی،  سفینه و کشتی صبا و سینما 4بعدیست . همه اینها در همین دنیا و در فلسفه زندگی ما نهفته‌ است... در عین سادگی و هیجان و شور و شعف هر کدام هدفی دارد.. عیار صبر و تحمل و جرات و شجاعت مارا می‌سنجد...

بالا و پایین شدن‌های وسیله های بازی چه کُند و چه تند، شبیه همان مشکلات و گرفتاری‌های زندگیست که اگر نباشند زندگی یکنواخت و بدون هیجان و نوسان خواهد بود...

و در آخر چرخ و فلک بزرگ شهر بازی به ما یاد میدهد که سوار بر چرخ دنیا با یک "زمان" مشخص؛ دور می‌زنیم و نَفَسی می‌کشیم، لحظه‌ای آرامیم و لحظه‌ای فریاد می‌کشیم...گاهی نوازش نسیم را حس می‌کنیم و گاهی ته دلمان از پستی و بلندی‌ها خالی می‌شود... هر کس از زاویه دید خود به آسمان و زمین می‌نگرد و یادگارهایی در دل و ذهن خود ثبت می‌کند. و در پایان به نقطه آغاز برمی‌گردیم و این همان مصداق انا لله و انا الیه راجعون خداوند است.

  مریم

دوم شهریور ماه 1394

/ 0 نظر / 80 بازدید