تو هم اگر جای من بودی..

... تو هم اگر جای من بودی خودت را غرق می‌کردی و خلاص، کسی چه می‌داند. وقتی توی اُتاق آبی می‌نشینی و زُل می‌زنی به دیوار‌ها، بعد آرام آرام از خودت بیرون می‌زنی. قدم به قدم از خودت دور می‌شوی. دور، خیلی دور. بچه که بودم خیلی دور رفتن تا سر کوچه بود. آنجا که پیرمردی همیشه می‌نشست روی این صندلی‌های تاشو، در آفتاب و مدام سیگار می‌پیچید. انگار که او هم نشسته باشد و زل زده باشد به دیوار، بعد آرام آرام از خودش بیرون زده باشد و قدم به قدم از خودش دور شده باشد. انگار که رفته باشد تا سر کوچه کودکی‌هایش. آنجا که پیرمردی می‌نشسته روی تخته سنگی در آفتاب و مُدام سیگار می‌پیچیده است. انگار که او هم نشسته باشد و زُل زده باشد به دیوار، بعد آرام آرام... و تو پیرمرد به پیرمرد، کهکشان به کهکشان از خودت دور می‌شوی، می‌روی قرن‌ها آن طرف‌تر، روی سیاره‌ای دور می‌ایستی و زُل می‌زنی به خودت که آن پایین نشسته‌ای و خودت را مچاله کرده‌ای و زل زده‌ای به دیوارهای آبی. از آنجا می‌بینی که کوچکی، کوچک‌تر از کوچک‌ترین سلول تنت. حس می‌کنی ناچیزی اما بی‌چیز نیستی. چه کاری از دست‌ات بر می‌آید؟ وقتی خودت را قاطی رودخانه‌ای می‌بینی که در گذر است و چه بخواهی و چه نخواهی مثل قطره‌ای تو را با خودش می‌برد. می‌برد به جایی که نمی‌دانی. نمی‌دانی که آبشاری در پیش است یا دریایی. از آن بالا وقتی خودت را نگاه می‌کنی کوچکی. کوچک‌تر از کوچک‌ترین ذره هستی. بعد بر می‌گردی و کهکشان به کهکشان؛ پیرمرد به پیرمرد به خودت نزدیک می‌شوی. قدم به قدم، آرام آرام می‌رسی بالای سر خودت. انگار که خودت را پیدا کرده باشی، انگار که به خودت آمده باشی، انگار که سال‌ها بوده که خودت را ندیده بوده‌ای، خودت را در آغوش می‌کشی. در آغوش خودت از اشک خیس می‌شوی. بعد دست خودت را می‌گیری و آرام آرام راه می‌افتی که بروی با خودت توی زندگی غرق شوی. تو هم اگر جای من بودی خودت را غرق می‌کردی و خلاص. کسی چه می‌داند...

از نوشته های زیبای پیمان قدیمی

/ 2 نظر / 9 بازدید
پریسا

[گل]

نرگس

[گل]