دست من و دامان دوست

 

   دست عشق از دامن دل دور باد

 

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

 

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

 

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

 

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

 

در کف مستی نمی بایست داد

 

 

         

خدایا..........

خدایا کمکم کن دست دلم نلرزد و از دامانت رها نشود...

آخر تازگی‌ها یه طوری شدم... یه وقتایی غفلت می کنم ...  نادانی می کنم... حواسم زود پرت می شود...

نمی دانم چرا خودم را فراموش کردم ... نکند دچار عُجب شده باشم... نکند غرّه شده باشم... نکند ... واااااااااااااااای نه  کافیه...

گاهی آن  قراری که با تو گذاشته ام از  یاد می برم...

عهدم را که پشت گوش می اندازم ... دستم از دامنت جدا می شود .... پایم می لغزد  و  سُر می خورم ...

من از سقوط می هراسم ... من از پرتگاه می ترسم... من از "بی تو بودن " بیم دارم...

تو خود از حال این روزهای من با خبری

می دانی دوری از تو دست و پای دلم را می شکند...

اصلا چه کسی گفته  دوری و دوستی؟؟؟؟  

مرا به خود نزدیک کن... مرا به حال خود رها مکن...  دستِ مرا محکم تر بگیر ...

از "من " به "تو" پناه می آورم... 

می بینی ...شرمسار و پشیمانم... سرافکنده و خجلت زده ام... روسیاه و شرمنده ام...

پس سَرَم را بر دامنت بچسبان؛  چرا که من «پیمان‌شکسته ای» سرشکسته ام...

بگذار کنارت باشم... بگذار خاک پایت باشم... بگذار زیر سایه ات باشم...

من بـــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تو هیچم...

 

مریم 12 شهریور 1393

بنده ای ناچیز که به سبب حواس پرتی باز هم غافل شدناراحت  افسوسناراحت

/ 32 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرتا رحیمی

درود بر شما مطالب جدید تحت عنوان " آخرین نوشته ها " در ستن سمت راست فعال است و نیز بخش های اصلی تارنما در بالای صفحه برای دسترسی بهتر کاربران درج شده است. سپاس از حضور سبزتان[گل]

آرتا رحیمی

برای انسان این قرن، چه آرزو می توان کرد که در نخستین فراگشت ، خراب و خون ارمغان کرد ببین که در مغز پوکش ، چه فتنه یی شعله انگیخت ببین که در دست شومش ، چه کوهی آتشفشان کرد ببین که با خون و وحشت ، عجین به چرک و عفونت به هر کلان شهر عالم ، چگونه سیلی روان کرد تنورهٔ آتشینش ، شراره ها بر زمین ریخت خراش در عرش افکند ، خروش در آسمان کرد گرسنهٔ نیمه جان را ، گلوله ها در شکم ریخت گروه لب تشنگان را ، گدازه ها در دهان کرد نه ساقی و جام عدلی ، نه غیرتی با گدایی یکی ستم از جهان برد ، یکی ستم بر جهان کرد هجوم رایانه ها را ، به فال فرخ نگیرم که در پساپشت هر یک ، نحوستی آشیان کرد به فتح نیروی ذرات ، چگونه خرسند باشم بسا که معموره ها را ، خرابه و خاکدان کرد خدای من ! این چه قرنی ست ، که بخش دیباچه اش را به خون و زرداب زد مهر ، به ننگ و نفرت نشان کرد به عرصهٔ جنگ و وحشت ، فکنده سجاده بر خون برای انسان این قرن ، چه آرزو می توان کرد ؟

نسیم

مریم عزیز ممنون ایشالله همیشه سلامت باشی [گل]

نسیم

بهترین دعا تو زندگیم همین بود خدایا آنی و کمتر از آنی مارا به خودمان وا مگذار.[گل]

زبل خان

امام رضا-ع: هر کس در مجلسی نشیند که امر ما در آن زنده می شود، در روزی که قلب ها می میرند، قلبش نخواهد مرد.

راوی

[تایید][تایید][تایید]

کلبه شعر

همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است ؛ آرام، بی صدا، همیشگی ...

شوکران

حضور دروب شما همیشه منوارام میکنه .امادست عشق همیشه دردامان دله چون جائی غیرازانجا اشناترنداره[گل]

زهـــــرا

خسته‌ تر از آنم که لیوانی چای آرامم کند … آغوش گرم ترا می‌خواهم در جنگلی ناشناس وقتی که آسمان از لا‌به‌لای شاخه‌ها سرک می‌کشد … [پلک]سلام مریم جونم[بغل]