شرح دل

ببین از کجا میام که هنوز مسافرم              که هنوز نیومده هوایی شدم برم

به چی دل بستم که از همه دل کندم               که به دنیا و غم دنیا میخندم

کاشکی بازم تو حرم با کفترات بپرم                 پیش تو پر بگیرم ازت خبر بگیرم

رو سیاهم که هنوز از تو خیلی دورم                 مهربونی با من اما انگار کورم

اگه دورم از تو تو به من نزدیکی                       دلمو میبینی حتی تو تاریکی

چی میشه یه بار دیگه باز بیام پا بوست

که میخوام غرق بشم توی اقیانوست

....برگشتیم

سه روز عاشقانه در هوای بهشت روی زمین نفس کشیدیم و برگشتیم

شرح لحظه لحظه این دلدادگی را هنوز نگفته ام ...

با خودم گفتم چند روز بگذره، شاید بهتر بتوانم حس و حالم را  از این سفر بنویسم اما نشد ..!

آخر چه بنویسم... کدام واژه ها می توانند حق مطلب را ادا کنند...

نه می توانم همه آنچه در دل دارم بنویسم... نه طاقت دارم این حس و حال را با کسی تقسیم نکنم...

باید  سعی کنم .. باید  برای این دل ناسپاس و فراموشکار  خود روی این دیوار  ردّ و نشانه ای بگذارم... باید از قول و قرارهایم... از حس سبک شدنم... از امید و آرامشم ... از نوازش روی سرم ... از شفا گرفتنم... بنویسم...

انگار  روسیاهی و نمک نشناسی و شرمندگیم را فراموش کرده بودم ... دل و جرات پیدا کرده بودم راحت و خودمانی حرفهایم را با او در میان بگذارم.

 به سوی حرم که می رفتم با خودم میگفتم به لایق بودن یا نبودنت فکر نکن ... برو حتما آقا با تو کار داشته که دعوتت کرده؛ پس حواست را خوب جمع کن... اما دل دیوانه کجا و حواس جمع کجا!... خودش دلم را دیوانه کرده بود...

در صحن و سرای حرم به زائران و خدمه عاشقی که هیچ گاه من به گرد پایشان  نمی رسم نگاه میکردم و به حال همه آنها غبطه می خوردم... چه صحنه های نابی خلق می شد ... وای من کجا و این عاشقان کجا!... خودش دل همه را برده بود...

نمی دانم از اذن دخول با صدای لرزانم بگویم یا از ریزش اشک و  باز شدن عقده های دلم... 

نمی دانم از نماز جماعت و  زیارت امین الله در آن حیاط باصفا بگویم یا نماز زیارت و  کتاب سبز دعا و ناله های زائرانش

نمی دانم از  شور و حال قدم زدن در فضای حرم بگویم یا نوشیدن از چشمه مهربانیش

نمی دانم از پیرزنی که با هزار مشقت روی صندلی چرخدار نشسته بود بگویم یا از  آن رفتگر صورت سوخته صحنی که پس از پایان یک روز کاری ابزار کارش را در یک دست گرفت و دست خسته دیگرش را بر سینه گذاشت و با چشمان اشک آلود برای لحظه ای به سمت آقا اول عرض ادب کرد بعد از محل کارش رفت...

وصف  ارادت های خالصانه ای که دیدم در هیچ متن و تصویری نمی گنجد... 

مولای مهربانی ها؛

از استقبال خادم حرمت با همان یک شکلات در اولین لحظه ورودمان به درگاه باب الجواد در آن نیمه شب رویایی فهمیدم چه میخواهی بگویی! به من گفتی: کامت شیرین زائر من، مبادا طعم تلخ گناه را طلب کنی  

یا امام رئوف

پس خودت کمکم کن تا این حس و حال خوب را حفظ کنم... دلم را به پنجره فولادت گره بزن...

و بعد لحظه وداع

 رفتن و دل نکندن

هی برگشتن و گنبد را نگاه کردن ... نگاه های .....

باز هم مرا بطلب .. به امید دیدار ... 

ممنونم که گدای رو سیاه خود را  به حرمت راه دادی ...

ممنون که شنونده درد و دل ها و حرفایم بود...

ممنون که شفایم دادی

مریم - 25 خردادماه1393

به یاد همه عزیزان بودم و بارها از آقا خواستم حاجت روا شوند.

دعا کردم انشاالله هرکسی که دلش هوایی شده به زودی راهی صحن و سرای با صفایش شود.

/ 5 نظر / 21 بازدید
پریسا

زیارت قبول مریم نازنینم...[گل]

منصوره

زیارتت قبول خواهرم[گل][گل] ممنون به خاطر همه دعاهای قشنگی که در بارگاه مقدس اش برای ما هم کردی. ممنون که به یاد ما هم بودی...[گل]

علی

سلام بسیار زیبا[گل][گل][گل]

شاپرک

سلام مریم عزیزم .با این پست زیبات دلم هوایی مشهد شد.الهی الهی چقدر دلتنگشم.... زیارت شما هم قبول [لبخند]

بهار

سفر خوبی داشتیم