چه کم شده اند جوانمردان سرزمین من

امروز هفدهم دی ماه 92 چهل و دومین سالروز درگذشت جهان پهلوان  و بزرگ مرد کشورمان غلامرضا تختی است.  این مناسبت مرا یاد خاطره ای انداخت و بهانه ای شد  تا چند سطری بنویسم و با خودم درد ودل کنم.

نزدیک به دوساله که به همت چند نفر از همکاران در سالن ورزشی شماره 1 مجاور اداره روزهای یکشنبه و سه شنبه ازساعت  7 تا 8 صبح با حضور یکی از مربیان خوب اداره کل تربیت بدنی دانشگاه ورزش میکنیم. جو خیلی خوب و فضای صمیمی بین همین ده – دوازده نفر  ما ایجاد شده و این  دوساعت در هفته  بیشتر از آنکه برای سلامتی جسمی ما مفید باشد به نشاط روحی و شادابی فکری ما کمک میکند.

معمولا در این یک ساعت ورزش نیم ساعت اول به انجام نرمش های ایستاده کششی و نیم ساعت  دوم روی تاتامی های یک نفره به دراز نشست و حرکات ریلکسیشن و یوگا می گذره.

یک ماه پیش که جشنواره ورزشی دانشجویان بود، مسئولان برگزاری مسابقات برای رقابت های  کشتی دانشجویان دو روز در وسط زمین  سالن ما تشک کشتی پهن کرده بودند. در یکی از روزها مربی خوش اخلاق ما پیشنهاد داد به جای استفاده از تاتامی بروی تشک کشتی تمرین کنیم.

لحظه قشنگی برای همه ما بود. تجربه تازه ای که در خاطرم به زیبایی حک  شد.  همه ما به رسم ادب کفش ها را کندیم و طبق سنت مرسوم پهلوانان متواضعانه بوسه ای بر خاک دایره طلایی زدیم و با احترام  روی تشک کشتی حلقه وار نشستیم. بر خلاف همیشه که به توصیه  مربی در حین انجام حرکات  باید چشمهایمان را می بستیم و ساکت و متفکرانه  منظره های زیبای طبیعت را تصور می کردیم این بار تمام مدتی که نرمش ها و حرکات ورزشی را انجام میدادیم همه با هم درباره منش و اخلاق جوانمردان صحبت کردیم.  حتی  حرف زدن ساده درباره این  مقوله هم شیرین بود...
باور کردم که حتی  به زبان آوردن  دلیریها و دلاوریهای اسطوره ها چقدر لذت بخش و شگفت انگیز است چه رسد به پیروی از این خصلت های  پسندیده و تأسی از الگوهای  برجسته اخلاق

همه از  گشاده رویی ، گذشت ، خوش خلقی، صبر، فداکاری، مردم داری ، وفاداری و  مردانگی گفتیم و با لبخند به چشمان هم نگاه کردیم و برای هم خصایل بزرگان را برشمردیم. اینکه آنان چقدر در تلاش بودند تا به همنوع خود  رسیدگی کنند و گره از مشکل گرفتارِ آبرومندی باز کنند و به خلق خدا خدمت کنند. در آخر ما  فقط توانستم برای رفع مشکلات مادی و معنوی  که این روزها همه  به نوعی با آن دست به گریبان هستند  دعا کنیم و  سپس حمد و سوره ای به روح جهان پهلوان کشورمان  و جوانمردانی که از جان و مال و وجود خود در راه شرف و انسانیت مایه گذاشتنند هدیه کنیم.

در راه بازگشت به ساختمان اداری با خود گفتم با داشتن این الگوهای نیکو؛ از مولا علی (ع) در دین مان گرفته تا جهان پهلوان تختی و پوریای ولی در تاریخ کشورمان  و  این همه  نام شهید که  کوچه ها  و  خیابان های شهر مان را زینت بخشیده  و عکس  جوانان شجاع  و  دلباخته ای که با نگاه پر معنا به ما خیره شده اند، پس چه شده که   روز به روز خودشیفتگی و  خودخواهی و جاه طلبی در بین افراد جامعه بیشتر و روحیه و منش جوانمردی و گذشت و ایثار رو به زوال می رود. چه بر سر دنیای ما آمده که اینچنین پلیدیها مثل بلا  و سونامی  به جان مان افتاده ... چه شده که عزت نفس و بلند نظری جایش را به فریب و دغل کاری  و دو رویی داده.... این همه دعوا بر سر قدرت و ثروت و پست و مقام تا کی ادامه دارد... این همه سرقت و قتل و جنایت و خیانت برای چیست...این همه خشم، بغض و بی وفایی از کجا سرچشمه میگیرد... ما که  هم مسلمانیم  هم فرهنگی غنی و سرشار از آموزه های اخلاق را یدک میکشیم چرا ؟؟؟؟؟!!!! غرق در این افکار ملال آور  و سوالات بی پاسخ بودم که  خودم را پشت میز کارم دیدم .

لازم نیست این قبیل موضوعات از قول کارشناسان و مسئولان در تیتر جراید و اخبار گفته و تایید شود. بلکه همه ما در زندگی روزمره با مسائلی از این دست  کم و بیش سر و کار داریم و هر روز به نوعی  تلخی و مزه  زجرآور اینگونه اتفاقات را می چشیم.

کافیست  مجلات و روزنامه ها به خصوص صفحه حوادث  آنها را ورق بزنیم، یا برای چند دقیقه سایت های اجتماعی را مرور کنیم.. نمونه هایی که نشان از حکومت نفس سرکش بر  انسانها  دارد را به عینه می بینیم...  نفسی که تیغ تیزش  بر روح و تن آدمی زخمی عمیق  و کریه بر جای گذاشته اما چهره فریبنده ای  از خود به فرمانبردارش نشان می دهد... 

این روزها شاهدیم که به  راحتی غرور بر دیده های ما پرده افکنده  و خودپسندی زیر پوست مان لانه کرده... زبان مان از شمشیر بُرّنده تر شده و کلماتمان زهرآگین تر... قلبها از سنگ شده  و شمع چشمها کم سوتر.

و بدتر از همه اینکه حاضریم به هر بهایی در هر کارزار به هدف و خواسته خود که همان "پیروزی" هرچند ظاهری باشد برسیم. پیروزی به قیمت خردکردن شخصیت  وجودی یک انسان... له شدن احساسات پاک یک دوست ... از دست دادن یک برادر  و دورکردن یک همنشین با وفا... طرد کردن  یک رفیق شفیق و  نادیده گرفتن یک یاور خوش مرام  ... به قیمت شکستن یک  دلِ  شیشه ای

چه زود رفیق دیروز رقیب امروز میشود...

 کجاست قهرمان پهلوان صفتی که  دیوار غرورش را جوانمردانه بشکند تا  غمزده ای  را آنسوی دیوارها و  فاصله ها شاد کند... کجاست دلاور آماده و پرقدرتی که مصدومیت  دلی را بداند اما او را به سخره نگیرد ... به او فخر نفروشد ... به زخمش نمک نپاشد ...  یه خم قلبش را نگیرد و احساسش را ضربه فنی نکند...

کجاست سرو بلند قامتی که با فروتنی و خشوع دست افتاده ای را بگیرد و آبرویی را بخرد و دلی  به دست آورد...

کجاست  برنده ای که هیچگاه دستش بالا نمی رود اما روحش آن بالا بالاها جای دارد...

حیف....  چه کم شده اند جوانمردان سرزمین  من  

مریم-  هفدهم دی ماه 1392

/ 3 نظر / 13 بازدید
ali

سلام بله متاسفانه ، میدونی چرا؟ چون سرمایه هامون رو از دست دادیم نه سرمایه مالی یا فکری بلکه سرمایه اجتماعی که رابطه زیادی با رفتارهای ما دارد ، دقت کردین روابطمون چقدر به سمت رسمی شدن پیش رفته چقدر عیب جو و خودخواه شده ایم ، چقدر به اطرافیانمون بی توجه شدیم و .... ....

پریسا

واقعا حیف..

ووو

چه زود رفيق ديروز رقيب امروز ميشود..... واقعا چه زود ممنونم ازتون