آلبوم

همه ما مجموعه عکسی از افراد گوناگون که حتی برای لحظه ای در زندگیمان حضور داشته و تاثیر گذار بوده اند در ذهنمان داریم. من هم وقتی  آلبوم ذهنم  را ورق می زنم چهره  انسانهایی که در مقاطع مختلف عمرم حضور داشته اند متصور می شوم. با بعضی از آنها هنوز در ارتباطم با عده ای  بنا به دلایلی رابطه ام کم یا قطع شده. در این میان دوستانم آلبوم خاصی دارند. از هم شاگردیهای مدرسه گرفته تا همسایه هایی که همبازی بودیم. چیزی که فکر مرا بیشتر از همه معطوف خود میکند تاثیر هر کدام از دوستانیست که جاده زندگی را با آنها طی کرده ام... در فیلم عمر من نقش چند دوست بسیار پر رنگ تر از بقیه بوده... یکی واسطه  ازدواجم شد؛ یکی معرّف شغلم؛ و یکی از آنها که  نسبت خانوادگی هم داشتیم تاثیرات زیادی روی عقاید و تعلّقاتم داشت. دقیقا همسن و سال هم بودیم؛ حتی همنام هم بودیم؛ همه جا پا به پای هم بودیم؛ همه فامیل به ما میگفتن مریم دوقلو. ما حتی درکلاس مدرسه به لطف سفارش و خواهش مادرامون کنار هم روی یک نیمکت می نشستیم. بعد از گرفتن دیپلم، کلاس های خیاطی و هنری و کامپیوتر و تایپ فارسی و لاتین و دوره های آموزش ابتدایی را با هم گذراندیم. اما هیچ کدام نه معلم شدیم نه خیاط.

با اینکه شباهت های زیادی در علاقمندیها و طرز فکر با هم  داشتیم، اما همان  تفاوتهای کوچک راه مارا بعد از شغل و ازدواج از هم جدا کرد.  با وجود وابستگی بیش از حدی که بین ما وجود داشت اما جدایی و دوری  نه دلخوری برایمان به همراه داشت نه واکنش و حساسیتی. خیلی منطقی هر کسی راه خود را رفت و به زندگیش ادامه داد. فقط جسته و گریخته از حال هم با خبر می شدیم و این بدان معناست که شناخت عمیق و  درک متقابل و نداشتن انتظار در دوستی بهترین راه برای  ابراز علاقه است.

من در این سالها دوستان زیادی از طرق مختلف  پیدا کردم. چه در محل کار چه در محیط زندگی چه در فضای مجازی.  و صد البته نمی توانم منکر تاثیر  این روابط روی زندگی و احساس و دیدگاهم باشم...

این که این افراد چه نوع تاثیری داشته اند به کنار... این که باعث رضایت و شادیم  شده اند یا  مرا رنجانده اند به کنار... این که چه درسهایی به من آموخته اند به کنار... این که مرا به خوبی درک کرده اند یا طرد به کنار

تنها به این دلیل به خودم می بالم که هنوز هم می توانم مثل یک کودک تازه وارد مهدکودک اینقدر صاف و زلال باشم  که همچنان توانایی پیدا کردن  "دوست" را  داشته باشم و شعله عشق همواره در وجودم روشن بوده و می توانم خالصانه عشق بورزم. در این اثنا هیچ حسی دلچسب تر از این نیست که احساس حقیقی درونیم را دوستی به خوبی بفهمد و بهتر از خودم به زبان بیاورد... خدارو شکر این روزها چندین بار شاهد این نکته بودم و این حس قشنگ را تجربه کردم.

به هر حال مسیر زندگی همه افراد پر از ردّ پای انسانهاییست که در کنارشان حضور داشته اند... چشم در چشم حرف زده اند... با غم هم گریه کرده اند و با شادی هم خندیده اند... به هم کمک  یا از هم کمک خواسته اند...همدیگر را تایید  یا  از هم گلایه و  انتقاد کرده اند... خب این طبیعت و اقتضای ارتباط انسانهاست.

فقط افسوس که اغلب  خواسته یا  ناخواسته  ازعبور نسیم و عطر حضور کسانی که حتی برای لحظه ای از فضای حیات ما گذر کرده اند غافل می شویم.  روبه رویمان را که نگاه می کنیم  جز سپیدی و روشنی "هدف زندگی" که در نظر داریم چیز دیگری نیست؛ اما تصویر واضحی نداریم و خاطره ای در ذهنمان تداعی نمی شود؛ اثری از ردّ پای کسی نیست... نمی دانیم کجا خواهیم رسید و چه کسانی ما را یاری خواهند کرد. از سرانجام و پایان کار بی خبریم... فقط باور داریم  خوشبختی تنهایی به دست نمی آید؛ همراه و همدل لازم است... خوب است غصه ها ، غمها، شکستها  و ناملایمات گذشته را فراموش کنیم... بهتر است از همه آنها درس بگیریم ... اما  عالیست گاهی فقط به اندازه چند ثانیه  به عقب برگردیم و خوب نگاه کنیم ... خوب به یاد بیاوریم که  چه کسانی در طی مسیر  زندگی  همراه ما بوده اند!

مریم – چهارشنبه 4/10/92

 

/ 1 نظر / 16 بازدید
پریسا

ممنون دوست مهربووونم