صحنه زندگی

شاید فردایی برای جبران نباشد ...

در صحنه زندگی اجتماعی انسانها، کمتر کسی را می‌توان  پیدا کرد که از عیب و اشکال پاک بوده و از لغزش مصون باشد پس  نمی توان توقع داشت همه کارهای یک فرد درست و پسندیده باشد. هر کس به مقتضای حال خود کم و بیش لغزش هایی دارد. من هم عضوی از این اجتماع انسانی هستم و از این امر استثنا نیستم.   در پستی از دل نوشته های اخیرم مطلبی با عنوان "سرمشق سکوت" در مورد علت رخ دادن لغزش هایم و درسهایی که از آنها گرفتم نوشتم که این مطلب بازتاب های تلخ و شیرینی برایم  به همراه داشت.

همه ما می دانیم بحث و گفتگو در هر فضایی به معنای مبارزه لفظی و یا به تعبیری بازی با کلمات نیست  و طرفین قصد این را ندارند تا یکدیگر  را از پای در آورند، بلکه توانایی و موقعیتی است که با استفاده از آن می توان با دیگران ارتباط و مذاکره موفقیت آمیز داشت و به نتیجه و خواسته مورد نظر رسید.

 هدف من از نوشتن آن مطلب این بود که مواردی را بعنوان هشدار  برای خودم در این دفتریادداشت ثبت کنم و هر ازگاهی مطالعه کنم. و حالا  در ادامه قصد دارم بعنوان یادآوری نکته ای را  باز هم برای خودم بازگو کنم.
میخواهم بگویم که زیان ناشی از لغزشهای من ، منحصر به شخص خودم بود و خدارو شکر گریبان کسی را نگرفت و منافع هیچ کس ... نه عضوی از خانواده ام ؛ نه دوستانم  و نه حتی غریبه ای را در معرض خطر قرار نداد و خوشبخاته قابل و در حال جبرانند. اگر غیر از این بود در دعای کمیل نمی گفتیم 
ظَلَمْتُ نَفْسِی وَ تَجَرَّأْتُ بِجَهْلِی‏  (ستم نمودم به خودم و دلیرى کردم به نادانى خود) یا اصلا جان کلامم این فراز از  این دعای زیبا بود که :

  إِلَهِی بَعْدَ تَقْصِیرِی وَ إِسْرَاافِی عَلَى نَفْسِی مُعْتَذِراً نَادِماً

مُنْکَسِراً مُسْتَقِیلاً مُسْتَغْفِراً مُنِیباً مُقِرّاً مُذْعِناً مُعْتَرِفاً

 خدایا به درگاهت پس از تقصیر و ستم بر نفس خود باز آمده‏ام با عذر خواهى و پشیمانى‏ و

شکسته دلى و تقاضاى عفو و آمرزش و توبه و زارى و تصدیق و اعتراف بر قصور  خود

 مگر نه اینکه درهای عفو و بخشش و رحمت خدا همیشه به روی بندگانش باز است پس  آیا بهتر نیست بندگان نیز  سیره خدایی پیشه کنند؟

سوال من در این جا این است که با کسی مثل من  چه باید کرد؟

اگر قرار باشد همه خطاکاران (و نه خلاف کاران) با هر وضعیّتی که دارند بر اساس دیدگاههای مختلف، کیفر و مجازات ببینند چه پیش خواهد آمد؟

آیا صحنه زندگی به جهنم سوزانی از خشم، کینه و نفرت  تبدیل نخواهد شد؟

پس مکارم اخلاق و فضایل عالی انسانی در کجا تجلی پیدا میکنند....

به فرمایش مولایمان علی (ع)  عفو تاجی زینت بخش بر سر همه  فضایل اخلاقی ست  و گذشت زینت بزرگواریهاست .. و صد حیف که ما گمان میکنیم اگر در حق کسی گذشت کنیم  غرورمان را زیر پا گذاشته ایم و یا اگر او را ببخشیم  بی عرضه بوده ایم  و به خوبی نتوانسته ایم از حیثیتمان دفاع کنیم ...

در حالی که باید باور کنیم این خوی پسندیده  (یعنی عفو و بخشش)  پرتوی از مسرّت واقعی و موجی از عواطف و احساسات انسان دوستانه را در دلها ایجاد می کند و قبول کنیم  ارزش های والای انسانی در این جایگاه نمایان می شود...

به هر روی من تبعات دل نوشته ام را دوست دارم. چه تلخش و چه شیرینش.  چون من به درگاه خدایم رو کرده ام و امیدم به اوست .

قسمت تلخ  آن برداشت نادرست و البته کمی احساسی و عجولانه ای  بود که  از آن شد و منجر به شناخت  بیشتر من نسبت به اطرافیانم گردید  و بخش شیرینش این بود که چشمانم را بازتر کرد ... دیدگاهم را تغییر داد و تلنگر محکمی بر شانه ام زد...

من در اینجا گفته ها و ناگفته هایم ؛ تجربیات و خاطراتم؛ عقاید و افکارم را  صمیمانه ؛ صادقانه و  البته خیلی ساه می نویسم چون معتقدم این فضا نه وسیله ای برای پیروزی من محسوب می شود نه حربه ای برای شکست دادن دیگران  و یا جبهه ای برای غلبه بر افکار و نظرات مخالف . اینگونه  نوشتن فقط  یک هنر بسیار  بسیار کوچک و معمولی است و قطعا در تمام دنیا هنری وجود ندارد که باعث سردی و تیرگی روابط انسانها شود..  مگر آنکه از آن هنر استفاده نا بجای ابزاری شود و صد البته  دیگر آن محصول را نمی توان کار هنری نامید  بلکه باید اسمش را سلاح جنگی  گذاشت. در  هر حال وبلاگ بنفشه های باغچه من معرکه جنگ، نزاع ، جدل و یا حتی  احقاق حق نیست. اینجا می نویسم تا از روی حس درونی  به نوعی با خودم خلوت کرده باشم. همین

چه زیبا بود اگه چشمهایمان را می شستیم و جور دیگر  به  این تابلو و یا اثر ساده  نگاه می کردیم....

چه خوب میشد برای لحظه ای هم شده پای در کفش دیگری می گذاشتیم و چند قدمی در جای او  برمی داشتیم ...

چقدر عالی بود حداقل به  قولهایمان  وفادار بودیم و برای حرف و گفته خود احترام قائل می شدیم...

حیف که به ندرت این اتفاقات در زندگی می افتد  و گاهی زمانی به خودمان می آییم که دیگر کار از کار گذشته و فرصتی ...؟؟؟!!!!

به همین دلیل من دوست دارم با صدای بلند فریاد بزنم  که

ای کاش کینه ها و دشمنی ها  و کدورتهای ریز و درشت  را از دل بزداییم...

ای کاش دست از لجبازی  و غرور و قضاوت بیجا و حتی ذره ای خصومت ناآگاهانه برداریم...

ای کاش  طرح دوستی و محبت را پر رنگ تر کنیم...

ای کاش سردی  دوری را به گرمی دوستی  بدل کنیم و خط فاصله ها را از بین کلمات مهربانی و واژه های عشق ورزی برداریم...

شاید فردایی برای جبران نباشد ...

مریم - چهارشنبه 20/9/92

 

جمله‌ی بی‌قراریت از طلب قرار توست

 

طالب بی‌قرار شو، تا که قرار آیدت

جمله‌ی ناگوارشت از طلب گوارش است

 

ترک گوارش ار کنی، زهر گوار آیدت

جمله‌ی بی‌مرادیت از طلب مراد توست

 

ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

عاشق جور یار شو، عاشق مهر یار نی

 

تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

/ 4 نظر / 17 بازدید
نرگس

[گل][گل]

بهار

[قلب][گل][گل][قلب][[گل][گل]]

منصوره

عالی بود خواهرجون خیلی زیبا و صادقانه احساسات پاک درون ات را بیان کردی. سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند

پریسا

عاشق همین صداقتت هستم که اول با خودت بعد با بقیه داری[قلب]