نفس تازه کن خواهرم

بارها برایم تعریف کرده بود زمانی که هر روز  با دوچرخه نیم ساعت صبح و نیم ساعت بعد از ظهر مسیر رفت و برگشت  منزل تا  مدرسه زبان آلمانی براش چه حس و حالی داره و در راه با خدای خودش چطور درد و دل میکنه...

اما از حال و هوای جاده و فضای راه  چیزی نگفته بود.

شهر و دیاری که من ندیدم تصور موقعیت های مختلفش سخت و البته در بیشتر مواقع غیرممکنه.

اما امروز وقتی عکسهای این مسیر  هر روزه به کلاس درسش در شهر هامبورگ آلمان به همراه یادداشت کوتاهی که با ایمیل فرستاده بود دیدم ، بر آن شدم که چند سطری به این بهانه بنویسم.

خواهرم نوشته بود:

این همون مسیری هست که همیشه من با خدای خودم حرف می زنم

همینطور با تو

و دردو دل ها با خدای خودم می کنم

اشک می ریزم

و گاهی سبک می شم

و گاهی هم نه

 و من می نویسم:

خواهر خوبم نمی خوام با کلمات بازی کنم و شعار دهم و ادای کسانی که  خیلی قشنگ  زبونی از خدا حرف می زنند اما در درون  ردّ کمرنگی  از خدایی بودن دارند  درآورم.

میخوام از ته دل بگم این سعادت نصیب هر کسی نمیشه که هر روز خدا به او یک ساعت معین وقت درد و دل بده ... تو آرام و بی صدا با خدا نجوا میکنی  و او با همه وجود شنونده توست...  او سره ساعت بند دلتو  محکم به  درگاهش گره می زنه تا  متصل و بعد یکرنگ بشی ... خدا با این مسیر یک راه پیش پای تو گذاشته و هر روز منتظر توست  و اگر نیایی دلش برایت تنگ می شود...  او میخواهد تو را از صافی بگذراند... برو... جلوتر برو  تا زلال  شوی...

خواهر عزیزم؛

با خدای خودت درد و دل کن اما اجازه نده حرفهایت بوی ناشُکری و طعم یأس بگیرد...

با خدای خودت راز و نیاز کن اما قبول کن که گفتن "خدای من ؛ خدای من"  فقط برای اجابت نیازهایمان نیست... باور کن که خدا گاهی فقط دوست دارد  صدای خدا خدا گفتن بنده اش را بشنود و عشق کند...

با خدای خودت مناجات کن تا آرامشی که از دانسته های خداست بر تلاطم نادانی تو جاری شود و آرامت کند...

با خدای خودت حرف بزن؛ مطمئن باش خدا هیچگاه از شنیدن درد و دل ما  خسته نمی شود...

در خلوت و تنهاییت برای او اشک بریز... آن نسیمی که با هر پدال زدن به صورتت حس می کنی دستان خداست که آمده اند اشکها را از گونه هایت پاک کنند...آن طراوت و عشوه و طنازی شاخ و برگ درختان دو طرف جاده نشانه کوچکی از حضور سبز خدا در کنار توست. راستی صدا را می شنوی! ...خوب گوش کن...  صدای نم نم  باران را میگویم  که به تو می گوید:  گاهی تنها ماندن بهای آدم ماندن است...

خدای مهربان به تو این فرصت را  داده تا هر چه میخواهی آرزو کنی؛ چون نه چشمه ی آرزوهای تو خشک خواهد شد نه دریای کرم و رحمت بی انتهای او... پس تا می توانی آرزو کن

هر چه میخوای به او بگو... هر چقدر میخواهی صدایش کن... به هر اسم اعظم و به هر زبانی که می دانی ...

او هر روز سره قرار منتظر توست .... چه دراین راه؛  چه هر مسیر و مکان و سجاده ای  که تو بخواهی

او  منتظر آرزوهایت نشسته ... منتظر لبخندی که لابه لای اشکهایت شکوفه می زند... منتظر گریه تو در هوای آرام عاشقانه ات ... منتظر تمنای کودکانه  و التماسهای معصومانه ات... منتظر "ای خدا ای خدا " گفتن های صادقانه ات...

نَفَس تازه کن خواهرم

خدا هر لحظه کنار توست... صدایش کن

مریم - 27 اردیبهشت 1393


        

                   

                                 

                                                  
 

/ 3 نظر / 18 بازدید
منصوره

خواهرم ممنونم از این همه احساس پاکت نسبت به درون من. خیلی زیبا نوشتی. از خواندن تک تک کلماتت درون خودم رو احساس کردم و به خودم بالیدم که خواهری دارم با روح خدایی که اینگونه خواهرش را درک می کند و صادقانه نصیحت می کنم. به حرفت گوش می دهم خواهرم و هر روز خدایم را با تمنای بیشتر صدا می زنم.

پریسا

منصوره عزیزم امیدوارم هرجه که هستی خدا یارو یاورت باشه..[گل]

منصوره

سپاسگزارم پریسا خانم عزیز. منم امیدوارم خدای مهربان یار و یاور پناه جویان حقیقی اش باشد و دست همه مارا به خیر و خوبی بگیرد. برای شما دوست نازنین بهترینهاروازخدای بزرگ می طلبم.[ماچ]