دوستان دیده و نادیده

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود . پادشاهی از آنجا می گذشت , نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت : آقا از چه راهی میتوان به شهر رفت ؟

بعد از شاه وزیرش هم نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت : راهی که به شهر می رود کدام است؟‌

سپس مردی نگهبان نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق، ‌راهی که به شهر می رود کدامست؟
هنگامی که آنها رفتند ، او شروع به خندیدن کرد. مردی که کنار  او نشسته بود، از او پرسید: برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد : اولین مردی  که از من سوال کرد، پادشاه بود. مرد دوم وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود .

مرد با تعجب از نابینا پرسید : چگونه متوجه شدی؟ مگر تو کور نیستی؟

نابینا گفت : از رفتار آنها , پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل با احترام سوال کرد. وزیرش هم مردی معمولی بود.

ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا زد.

 او باید با سختی و  مشکلات فراوان زندگی کرده و تو سری زیاد خورده باشد.

 داستان فوق مقدمه ای بود تا چند روز بعد از ارسال پست با عنوان "دوستان دیده و نادیده"، من هم برای دوستمان "باد صبا "  چند خطی به یادگار بنویسم.

سلام و درود بر "باد صبا"   

دوست عزیز کامنت هایت که برایم ارسال می شود خوشحال میشوم چرا که فقط و فقط منحصر به من است و تو را در هیچ وبلاگ دیگری نمی بینم... خوشحال میشوم که هنوز به من فکر میکنی و اینگونه ثابت میکنی .... خوشحال میشوم که نظراتت مثل گرمای سوزان اهواز پرحرارت و داغ است ...

من معتقدم که تو با من عناد و دشمنی نداری فقط شاید با بعضی از پستهای من یا با بعضی از ابعاد شخصیت من مخالفی .... همین... 

اشکالی ندارد چون اصولا کسانی که از چیزی یا کسی دفاع نمی کنند در عوض به او حمله می کنند...  و این مرا قوی تر میکند...

اما کاش برای آرامش خودت هم که شده این لباس برخاسته از رشک پیدا و پنهان را از تن به در می آوردی...

کاش می دانستی که وجود نازنین همه  لایق آرامش است... حتی تو

کاش باور میکردی زندگی یک پاداش است نه یک مکافات...

و من دنیا دنیا برایت آرامش آرزو می کنم....

دوستدار تو - مریم

26 شهریور 1393

از دست عزیزان چه بگویم؟ گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

/ 54 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

تولد انسان روشن شدن کبریتی است و مرگش خاموشی آن! بنگر در این فاصله چه کردی؟!! گرما بخشیدی... یا سوزاندی...!!!

مریم

من با تو فهميدم تو زندگي.... يه چيزايي رو نبايد بگي... وقتي زياد گفتم دوست دارم... تبديل شدم به روزمرگي...

مریم

بیشتر مواقع پشت جمله ی . . . «عیبــــــی نداره» و «مهم نیـــــــــــست» . . . یه دل شکسته وجود داره. . . (!)

مریم

نعره ی هیچ "شیری" خانه ی چوبی را نمی لرزاند ... من از سکوت "موریانه ها" میترسم ...

شوکران

سلام مریم خانم ان پاسخ بسیارشیوا ونشان ازعمق اگاهی شما به همه موارد زندگی میده..حظ وافربردم[گل]

منصوره

مثل همیشه متین، بزرگوار و صبور [گل][قلب]

کلبه شعر

تو مرا می فهمی... من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است... تو مرا می خوانی... من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من خواهی ماند...

پریسا

مثل همیشه مهربون ونخیب وصبوروصادق.. مریم عزیزم خوشحالم که درکنارمی .. خوشحالم که دوست خوبم به این قشنگی به دنیا وآدمهاش نگاه میکنه

قاصدک

بسیار زیبا بود دوست نازنینم... موفق و پاینده باشی