نامه ای برای خودم

سلام مریم

می دانم این روزها حسابی سرت گرم کار و زندگیست

می دانم این روزها جانانه با دلمشغولی های مادرانه ات دلگرمی و  لذت می بری

می دانم این روزها ... نه !!!  بیشتر از این روزها...

چهل روز پیش بود  که  فکرش را برای همیشه " تا "  کردی

در بُقچه ای پیچیدی و روی دست گرفتی و راه افتادی

دنبال جایی برایش میگشتی تا  پنهانش کنی .... تا حواست را پرت نکند... تا وسوسه ات نکند...

اما

اما گاهی دلت لــنگ می زد...

نمی دانست چه کند با آن بار و بسته ای که محکم گره اش زده بودی !  

نه تاب آن داشت در پیاده رویی  بگذارد تا کسی  بردارد ... ببرد  و بازیافتش کند ... شاید به دردش بخورد...

نه توان آن داشت  پشت دیوار متروک فراموشی ها پرتابش کند تا هیچ وقت دستش به آن نرسد ...  گم شود و هیچگاه پیدایش نکند...

روی دستت مانده بود...

اما  دست روی دست نگذاشتی... تسلیم نشدی و مصمم و قاطع به راه افتادی ...

میدانم کمی  سخت بود... می دانم برای رسیدن به مقصد تاوان سنگینی پرداختی ... می دانم در مسیر تنها بودی ...

با خود می گفتی نکند راه را اشتباه رفته ای... با خود می گفتی آخر این جاده کجاست... با خود میگفتی پس  کی به ایستگاه  دل می رسم؟؟

خسته شده بودی  از دست این دلگیجه  های گاه و بیگاه... عاجز شده بودی از سرگردانی بی نشانی...به ستوه آمده بودی از  جزر و مد های پی در پی دریای دلت بی رویِ ماه... !!

حق داری!

می دانم دلت  تنگ است... خبر دارم دلت گیر است...  نترس اشتباه نکرده ام....

می دانم بیشتر از آنکه دلت برای او تنگ باشد

دلت برای مریمی تنگ است که او  را نمی شناخت...

دلت گیر زمانی است که فارغ از او بودی ... آزاد و رها ...

می دانم...

اما این روزها... 

وای که چه لذتی دارد لحظاتی که او را از خیالت بیرون می آوری ...

وای که چه حظّی دارد زمانی که به بهانه جویی های  دلت  اخم میکنی وبه آن  نهیب و تشر می زنی...

وای که چه کیفی دارد  وقتی دور تادور رویایت را حصار میکشی و ورود فکرش را ممنوع میکنی ...

چهل روز راه  پیمودی ... حالا به مقصد رسیده ای ... پیاده شو مریم...

ایستگاه دل تو صندوقخانه  قدیمی خاطره ها... تجربه ها...و  حادثه های  روزگار است...

بقچه ات را  گوشه صندوقخانه بگذار و برو

همه آن بسته متعلق به "زمان" است...

گَرد و خاک گذر زمان رویش را برای همیشه  می پوشاند ...

بگذار و برو... برنگرد

مبادا باز به سراغش بروی ...

غبار نشسته بر آن چشمانت را آزار می دهد... اشکت را در می آورد... راه نفست را می گیرد...

بگذار و برو ...

بعد ببین طاقچه دلت چه خلوت شده ...بی قاب او  چه زیبا شده... چقدر آراسته شده ...

یک آینه  برای این طاقچه کافیست... خرده ریزهای اضافه و مزاحم را از طاقچه بردار تا  آینه را بهتر ببینی...

آینه هر صبح منتظر  نگاه  توست... منتظر خنده های توست ... منتظر ...

برو و در آینه با قهقه های کودکیت  به مریم سلام کن ...

 

مریم 26 مرداد ماه 1393(چهل روز بعد از یک تصمیم)

خدارو شکر که دلم داره آدم میشه...

/ 54 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شوکران

سلام چقدرسخته واگویه های ادم باحود تنهایش اشکم رودراوردی انهم مفصل شاید باید گریه میکردم ازخیلی پیش ترها اما این غرورمردانه بی پیر نمیگذاشت حتی کنج دیوانه خانه به یه کسی نیازداشتم که بهم تلنگر بزنه یه نیشتر تاخونم جاری بشه تابدنم دوباره جلاپیداکنه وخون کثیف بره اما کی میتونست اینکاروبکنه ازتعزیه امام حسین گرفته تا قبرعزیزانم هرکجابگی رفتم امادریغ ازجاری شدن این اشک گرانبها که حالاچنان قیمتی شده بود وخودشوگرفته بوکه هیچ کس قادربه شکستنش نبود اما دراین صبح شهریور دراین ساعت ازروز به وبلاگ تورسیدم ورق زدم درسومین پست جدیدت اگراشتباه نکنم به نامه ات که برای خودت نوشتی رسیدم وهمین طورکه خطوط روازنظرمیگذروندم طلسم شکست واشکم روانه شد حالامگر بند میاد واماتومریم ببخشید خودمانی میگم گفته بودی کامنت خصوصی نگذارید منم زدم به دریامن که دیگه ابروئی ندارم .واماتو چقدرسختی کشیدی که دلتو گذاشتی وبرگشتی وچقدرزیباعواطف انسانی تو نوشتی اینجاجای نوشتن همه چیز نیست.فقط بدان میدانم ومیدانیم باخودت چه کردی .واین ازهرکسی برنمی ایدباورکن خیلی چیزها بایدمیگفتم اما... دل گفت مراعلم لدونی هوس است تعلیمم کن اگرتورادسترس است گفتم که ال

مریم

سلام مریم جان مرسی از اینکه سر میزنی و کامنت میزاری [گل] مریم جان واقعا قشنگ مینوسی اییییییییوووووللللللل داره نوشته هات [گل][گل][گل][گل][گل][گل][ماچ]

شوكران

فقط بدان میدانم ومیدانیم باخودت چه کردی .واین ازهرکسی برنمی ایدباورکن خیلی چیزها بایدمیگفتم اما... دل گفت مراعلم لدونی هوس است تعلیمم کن اگرتورادسترس است گفتم که الف گفت دگرهیچ مگوی درخانه اگرکس است یک حرف بس است"

پویا

به به چه نامه ای یک آئینه برای طاقچه کافیست [گل]

شاپرک

روزگارى جاده بودم جاده اى غرق تردد،جاده اى كز رفت و آمد لحظه اى خالى نمیشد،من كه بسیارى غریبان را به آبادى رساندم،عاقبت خود ماندم و ویرانه وتنهایى خود.[گل]

دورتر از من

پر از تجربه و خاطره بود! انشالله دلتون همیشه آروم باشه[گل]

امید

سلام بزرگوار بسیار زیبا بود و دلخواه بسیار دلم گرفت حالت سوخته دل سوخته دل داند و بس شکیبایی پیشه کن یادش را در دل نهان کن مگذار جولان دهد در کنج دلت ان گوشه گوشه ها که گاهگاهی دلت را می فشارد قلقلک می دهد و شاید خوابش را هم ببینی پنهان کن مگذار گرد روزگار بر ان بنشیند فراموشش کن اما فراموش مکن بسیار زیبا و تکان دهنده نوشته اید اشکی از کوشه چشمم چکید و بر گونه ام خشکید گذشته های وبلاگم را بیشتر بخوان خالی از لطف نخواهی دیدشان بسیار خوشحال شدم به وبم امدید و با وبتان اشنا شدم روز و روزگار خوش یا حق امید

شهرام

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی [لبخند] [لبخند]

شهرام

چقد زيبا نوشتي حال كردم ماشالله برا خودت نويسنده اي هستي