یک استکان چای...

 محرم امسال هم آغاز شد...  خیلی زودتر از سالهای پیش چهره شهر عوض شد، داربست ها و خیمه های سیاه زودتر برپا شد. پرچم های سوگواری خیلی زود در و دیوار کوچه ها و خیابان ها را پوشاند.

برای اولین بار امسال در خیابان باریک و کوتاهی که ساکن هستیم رو به روی خانه ما تکیه کوچک و ایستگاه صلواتی ساده‌ای بر پا شده. غروب دیروز وقتی از پنجره آشپزخونه به بیرون نگاه می کردم خدارو شکر ‌کردم که زنده ام و دوباره محرم را می ببینم و توفیق دارم سیاه‌پوش و عزادار امام حسین(ع) باشم. همچنان که به آن ایستگاه صلواتی زل زده بودم به میزبانانی که با احترام برای مردم رهگذر چای می‌ریزند و با ادب تعارف می کنند، به بالا رفتن بخار سماور روی  پیشخوان و ظرف قند کنارش، به چادر سیاه خیمه و پرچم یاحسین قشنگش نگاه می کردم و به اتفاقات تلخ و شیرین این چند هفته اخیر که برایم پیش آمده بود فکر میکردم... از لحظه ای که خبر تصادف دوست جوانم"زینب" ( مادر امیرپارسا یک ساله) را شنیدم  و بعد از آن به کما رفتن و مرگ مغزی و اهدا اعضا و خاکسپاریش در قطعه نام‌آوران تا ماجراهای بی ارزشی که مثل سنباده روحم را سایید و روانم را آزار داد.. از  تقدیر و جایزه گرفتن فرزندم در مراسم تجلیل از فرزندان ممتاز کارکنان دانشگاه  تا  رفتن به تالار بزرگ کشور و لذت حضور در کنسرت همایون شجریان را در ذهنم مرور کردم...

چه دنیای عجیبی... چه روزگار عجیبی ... چه آدمهای عجیبی... آخر این زندگی حرف حسابش چیست؟؟؟؟

همچنان که به ایستگاه صلواتی نگاه می کردم باز مثل این روزهای اخیر  قلبم به درد آمد و اندوهی عمیق همه وجودم را پرکرد و از چشمانم سر ریز شد... نمی‌دانم چه کسی مرا به آن سوی خیابان دعوت کرد... نمی دانم چه ندایی آمد که لحظه ای بعد خود را مقابل ایستگاه صلواتی دیدم... بچه‌ها کنارم ایستاده بودند و من برایشان چای و قند برمی‌داشتم. به دخترا گفتم  به نیت شفا چایتان را بخورید و همین جا به آسمان نگاه کنید و دعا کنید... هر چه میخواهید به برکت امام حسین(ع) از خدا بخواهید...

.... تشکر کردیم و برگشتیم...

حالم عوض شده بود... گویی روح و روان و احساس زخمی من که نیاز به مرهم مرور زمان داشت اینچنین به یک باره شفای خیر گرفته بود...  نمی دانم در آن استکان چای چه بود که این همه آرامم کرد... مثل دمنوشی حال مرا خوش کرد... مثل معجونی در وجودم معجزه کرد...

راستی که چه چای تلخِ گوارا و شیرینی بود...

 

مریم- دوم محرم 1435- پنجم آبان 1393

/ 68 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زبل خان

بچــــه که بودم فکـــر میکردم فقـــط زنبــــورها نیش میزننـــد بـــــــزرگ شدم دیـــدم، شنیـــدم، رفتــــم، آمـــدم و یــــاد گرفتــــم نــــه، آدمها هم نیــــش میزننـــد هر چقـدر صمیــــــمی تر، عزیزتر نیششـــان ســـــمی تــــر !

زبل خان

«من عشق و عف و كتم ثم مات مات شهيدا» (1) یعنی کسی که عاشق شود اما عفاف ورزد و از سودای این عشق دچار حرام نگردد و آن را پنهان نماید، شهید مرده است (و اجر شهید را دارد).

رها

[لبخند][گل]ممنونم از حضورت

نفیسه

سلام مریم جووونم وبلاگت چقد قشنگه ادم دوست داره هر روز بیاد بهش سر بزنه.دخترای گلتو ببوس.بای

نفیسه

این روزا هیت که میرم برای شما دخترای گلت دعا میکنم.ایشاا..امام حسین شما رو واسه نازدونه هات حفظ کنه.تورو خدا برام دعا کن شمام.کنکوریم.میخوام حتما دولتی قبول شم.بووووس[ماچ][چشمک]

دورتر از من

همیشه دیر میرسیم انگار کاش تازه اول محرم بود . . . دلم خیلی تنگه

بارانــه

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود. افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. دکتر علی شریعتی

باران

التماس دعا مریم نازنینم...[گل]

ساحل

سلام خداروشکر که زنده ایم و دوباره محرم را می بینیم و توفیق داریم سیاه پوش و عزادار حسین علیه السلام باشیم نوش جانتان همه جرعه های آن چای تلخ شیرین